eitaa logo
مَه گُل
668 دنبال‌کننده
11.2هزار عکس
3.6هزار ویدیو
103 فایل
❤پاتوق دختران فرهیخته❤👧حرفهای نگفتنی نوجوانی و جوانی😄💅هنر و خلاقیت💇 📑اخبار دخترونه و...🎀 📣گل دخترا😍کانال رو به دوستانتون معرفی کنید @Mahgol31 https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوستان همیشه همراه مه گلی... امروز چالش داشتیم ببینیم شما چقدر کانال را دنبال می کردید پس به جای قسمت دویست و چهارم ناحله...دویست و پنج را صبح گذاشتم ببینم شما چقدر مطالب کانالو دنبال می کنین!!! دقت کردم دیدم نه واقعا دنبال می کنین😉😁 حالا براتون قسمت دویست و چهارم را می گذارم به همراه رمان نسل سوخته.... همراه کانال خودتون مه گل....بمونین😊😉 مه گل پاتوق دختران فرهیخته
❤️📚 📚 🌸🍃 🌺 آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم یه جمله ی درست بگم _لطف کردین ممنون. با اینکه سعی کرده بودم خودم رو کنترل کنم بی اختیار گفتم: _عمو و زن عمو خوبن؟حالشون خوبه؟ مصطفی که راهش رو کج کرده بود بره ایستادو سرش رو تکون داد و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت: +سلام دارن خدمتتون . دسته ی کالسکه رو گرفتم تا برم نمیدونستم باید چه واکنشی از خودم نشون بدم بعد از این همه مدت! تو این شرایط!شاید اگه میفهمید محمد نیست دوباره قصد میکرد اذیتم کنه. +با تعریف هایی که عمو ازش کرده بود دلم میخواست ببینمش،ولی خب حالا که دقت میکنم میبینم خیلی بامزه تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم. گیج سرم رو تکون دادم که به زینب اشاره کرد .سعی کردم به زور لبخند بزنم که بهش برنخوره ولی انگار زیاد موفق هم نبودم.میخواستم بپرسم اینجا چیکار میکنه که بعد از یه مکث چندثانیه ای گفت: +تو راه گشنم شد گفتم یه چیزی بخرم بخورم به زور دهنم که از تعجب باز شده بود رو بستم و گفتم _اهان. من دیگه باید برم دیرم شده . ببخشید! سلام برسونید به عمو اینا خدانگهدار. اینو گفتمو راهم رو کج کردم و رفتم سمت در.به فروشنده که با تعجب به من نگاه میکرد توجهی نکردم و ازدر خارج شدم . ماشین مصطفی اون طرف خیابون پارک شده بود و یه خانوم جلوش نشسته بود. چند ثانیه خیره ایستادم و بعد حرکت کردم سمت خونه. ذهنم بشدت درگیر شده بود.چرا باید بعد از این همه مدت اینجا میدیدمش؟ازدواج کرده ؟ولی چقدر پخته تر از قبل شده. مثل همیشه جذاب بود داشتم فکر میکردم باید کامل راجع بهش ازبابا بپرسم .کل راه فکرم درگیر مصطفی بود ‌.وقتی رسیدم خونه مامان هم تازه اومده بود.بچه رو دادم دستش و ماجرا رو براش تعریف کردم و سعی کردم زیر زبونش رو بکشم. تازه داشت نم پس میداد که زینب دوباره صداش دراومد .بغلش کردم و رفتم بالا تو اتاق خواب .با اینکه حوصله نداشتم ولی سعی میکردم تو رفتارم با زینب کم نزارم.یکم باهاش بازی کردم .بعد از اینکه حسابی خسته شد جاشو عوض کردم ، بهش شیر دادم و روی پام خوابوندمش. _ زینب تب و لرز کرده بود.با ریحانه بردیمش بیمارستان.تو راه خونه بودیم امروز بیست وسومین روزی بود که محمد رو ندیده بودم. دلم واسه دیدنش پر میزد. حداقل دلم به شنیدن صداش گرم بود که اونم تقریبا سه روزی میشد که ازش محروم بودم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.خیلی استرس داشتم. انگار تو دلم رخت میشستن . گوشیم رو تو دستم گرفته بودم و هر آن منتظر یه تماس بودم.عصبی تر و بی حوصله تر از همیشه شده بودم . ریحانه و شمیم و نرگس و بقیه هم هرکاری میکردن که حال و هوام رو تغییر بدن فایده ای نداشت. خیلی دلم میخواست از لحظه به لحظه ی اتفاقاتی که براش میافته خبردار بشم.به محض رسیدن به خونه از ریحانه خداحافظی کردم و رفتم بالا . به بچه دارو دادم و خوابوندمش. تلویزیون و روشن کردم و روی مبل نشستم . همه ی توجهم رو به اخبار داده بودم که تلفنم زنگ خورد. با عجله رفتم سمتش و به صفحه اش نگاه کردم. ریحانه بود با دیدن اسمش پوفی کشیدم و رد تماس دادم که  وقتی محمد  زنگ میزنه تلفن اشغال نباشه.خواستم گوشی رو پرت کنم رو مبل که دوباره زنگ خورد ولی این بار ریحانه نبود قسمت اتصال رو لمس کردم. سکوت کردم تا مطمئن بشم که خودشه که دوباره صدای نفساش رو بشنوم و جون تازه بگیرم،که دوباره بتونم قیافش رو موقع حرف زدنش تصور کنم و هزار بار واسش بمیرم.نفسامو تو سینم حبس کردم که مانع شنیدن صداش نشه. با صدای سلامش دلم ریخت. انقدر دلتنگش بودم که با شنیدن صداش بغضم بشکنه و اشکم در بیاد. سعی کردم خودم رو کنترل کنم گفتم _سلام عزیز دلم، خیلی منتظر بودم +خوبی فاطمه جان ؟ _الان که صداتو شنیدم عالی +قربونت برم،چه خبرا؟ چیکارا میکنی؟ زینبِ بابا چطوره؟ _خوبیم همه. دعاگویِ شما،زینب هم خوبه خدارو شکر . +کجاس؟خوابه؟ _اره تازه خوابوندمش،خودت خوبی؟ کجایی؟ +منم خوبم؟یه جایی نشستم اندر فکر تو _به به +راستی فاطمه _جانم؟ +امروز رفتیم زیارت جات خالی صداش قطع و وصل شد _چی؟نشنیدم +میگم رفتیم زیارت به یادتون بودم همش _اها قربون تو بشم من،چه خبر ازاونجا ؟ +هیچی.والا خبرا دست شماست _اخه الان خبر خودتی... خندیدکه به شوخی گفتم _شهید که نشدی...؟ لحن صحبتش تغییر کرد +شهادت ماله بنده هایِ خوب خداست نه مالِ ما ... از صدای گرفته اش بغضم شکست و با گریه ادامه دادم _هر تلفنی که به خونه میزنن دلم میریزه، به زینب که نگاه میکنم دلم میریزه گریم شدتش بیشتر شد امااون سکوت کرده بود و گوش میکرد _به عکسات که نگاه میکنم دلم میریزه +اینجوری از پا میافتی... _ولی آخه من دوستت دارم محمد، دوستت دارم... +موضوع همینه دیگه عزیزم،باید یه کم کمتر دوستم داشته باشی به قلم 🖊 💙و 🤓 🍀 مه گل پاتوق دختران فرهیخته 🍀
🔻 و دوم ۶۲ 👈این داستان⇦《 رضایت نامه 》 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📎چند لحظه بهم خیره شد ...🤓 - کار کردن که بچه بازی نیست ... خیلی ها هم سن و سال من هستن و کار می کنن ... قبولم می کنید یا نه؟ ... زبر و زرنگم ... کار رو هم زود یاد می گیرم ...😐 از ساعت 4 تا 8 شب ... زبر و زرنگ باشی ... کار رو یادت میدم ... نباشی باید بری ... چون من یه آدم دائم می خوام... ولی از جسارتت خوشم اومده که قبولت می کنم ... فقط قبل از اومدن باید از پدر یا مادرت رضایت بیاری ...📝 کلا از قرار توی گیم نت🖥 یادم رفت ... برگشتم سمت خونه ... موقعیت خیلی خوبی بود ... و شروع خوبی ... اما چطور بگم و رضایت بگیرم؟ ... پدرم که محاله قبول کنه ... مادرمم ... اون شب، تمام مدت مغزم داشت روی نقشه های مختلف کار می کرد ... حتی به این فکر کردم که🤔 خودم رضایت نامه تقلبی بنویسم ... اما بعدش گفتم ... - خوب ... اون وقت هر روز به چه بهانه ای می خوای بری بیرون؟ ... هر بار هم باید واسش دروغ سر هم کنی ... تازه دیر هم اگه برگردی باز یه جور دیگه ...😞 غرق فکر بودم که🤔 ایده فوق العاده ای به ذهنم رسید ... بعد از نماز صبح رفتم توی آشپزخونه ... چای رو دم کردم ... و رفتم نون تازه گرفتم ... وقتی برگشتم ... مادرم با خوشحالی ازم تشکر کرد ... منم لبخند زدم ...😊 دیگه مرد شدم ... کار و تلاش هم توی خون مرده ...👌 خندید ... قربون مرد کوچیک خونه ... به خودم گفتم ... - آفرین مهران ... نزدیک شدی ... همین طوری برو جلو ... و با یه لبخند بزرگ به پیش رفتم ...😁 ۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰ ـ ـ 👌✨👌 @modafehh https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
🔻 و سوم ۶۳ 👈این داستان⇦《 شانه های یک مرد 》 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📎دنبال مامانم رفتم توی آشپزخونه ... داشت نون ها رو تکه تکه می کرد ... مامان ... - جانم؟ ... قدیم می گفتن ... یکی از نشانه های مرد خوب اینه که ... یکی محکم بزنی روی شونه اش ... ببینی از روش خاک بلند میشه یا نه ... خندید ...😁 این حرف ها رو از بی بی شنیدی؟ ... الان همه بچه های هم سن و سال من ... یا توی گیم نتن... یا توی خیابون به چرخ زدن و گشتن ... یا پای کامیپوتر مشغول بازی ... نمیگم بازی بده ... ولی ...💻 مکث کردم و حرفم رو خوردم ... چرخید سمت من ... میشه من وقتم رو یه طور دیگه استفاده کنم؟ ... مثلا چطوری؟ ... - یه طوری که حضرت علی گفته ...🍃 لبخندش جدی شد 😊... اما نگاهش هنوز پر از محبت بود ... - حضرت علی چی گفته؟ ... - خوش به حال کسی که تفریحش ... کارشه ...🍃 با همون حالت ... چند لحظه بهم نگاه کرد ...👀 ولی قبل از حضرت علی ... زمان پیامبر بوده ... که گفتن ... علم را بجوئید حتی اگر در چین باشد ...✨ رسما کم آوردم ... همیشه جلوی آرامش، وقار، کلام و منطق مادرم ... از دور مسابقات خارج می شدم ... سرم رو انداختم پایین و از آشپزخونه رفتم بیرون ...😐 لباسم رو عوض کردم و آماده شدم که برم مدرسه ... و عمیق توی فکر ... خدایا ... یعنی درست رفتم یا غلط ...🤔 کیفم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون ... ۰۰۰┅═══(✼❉❉✼)═══┅۰۰۰ ـ ـ 🌸✨🌸 @modafehh https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#خلاقیت ایده های کاربردی 👌👌 🍀 مه گل پاتوق دختران فرهیخته 🍀 https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
#دانستنی_ها_و_معماهای_قرآنی #حروف_مقطعه_در_قرآن 📌 چند سوره در قرآن با ن شروع می شود ؟ یک سوره که عبارت است از : سوره قلم. 📌 چند سوره در قرآن با یس شروع می شود ؟ یک سوره که عبارت است از : سوره یس 📌 چند سوره در قرآن با طس شروع می شود ؟ یک سوره که عبارت است از : سوره نمل 📌 چند سوره در قرآن با طه شروع می شود ؟ یک سوره که عبارت است از : سوره طه 📌 چند سوره در قرآن با المص شروع می شود ؟ یک سوره که عبارت است از: سوره اعراف . 📌 چند سوره در قرآن با حمعسق شروع می شود ؟ یک سوره که عبارت است از : سوره شوری . 📌 چند سوره در قرآن با کهیعص شروع می شود ؟ یک سوره که عبارت است از : سوره مریم . 📌 بیشتر سوره هایی که بنام پیامبران است با چه حروف مقطعه ای شروع می شود ؟ با حروف مقطعه الر شروع می شود . 🍀 مه گل پاتوق دختران فرهیخته 🍀 https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
عزیزان همراه... وقت نمازه🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺خجسته میلاد هفتمین پیشوای خیر و خوبی،هفتمین قافله سالار کاروان صبر و شکیبایی امام موسی کاظم علیه السلام مبارک باد. مه گل پاتوق دختران فرهیخته https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
1_24560002_5787251642885735624.mp3
1.5M
#ولادت_امام_کاظم_علیه_السلام 🌺مولودی| بارونه بارونه بارونه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
Part08_تنها میان داعش.mp3
13.65M
رمان #تنها_میان_داعش اثر #فاطمه_ولی_نژاد قسمت8⃣ 👈تولید اختصاصی کانال کتابخانه صوتی گوینده #زهرا_امیری @audio_ketab https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر دنبال یه. سورپرایز برای عشقت میگردی💞 توی زیورآلات فافاگلی همممممه چی پیدامیشه 🤩 فقط کافیه به فافاگلی سفارش بدی🌷 دیگه نگران هیچی نباش سه سوته حله.......😍😍😍 با زیورآلات فافا گلی شیک و با حجاب و خاص و لاکچری بدرخشید🥰 https://chat.whatsapp.com/BanzrvoloBL5VcUqypf3nR ساخت انواع زیورآلات دلبر🤩 دستبند و گردنبند بافت و زنجیری و کشی😍 ساخت گوشواره به درخواست شما👍 ساخت انواع گیره های روسری زیر چانه ای و کنار روسری😍💞 پذیرش سفارش به صورت عمده و تک👏🏻🌹 برای دیدن محصولات ما عضو کانال واتس اپ ما شوید https://chat.whatsapp.com/BanzrvoloBL5VcUqypf3nR و پیج اینستاگرامی ما را دنبال کنید https://www.instagram.com/invites/contact/?i=1pi020jnefn7g&utm_content=4tawaa4‎‏ اینم کانال ایتا🤩 https://eitaa.com/badalijatfafa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌟ای امید غریبان تنها کجایی 😔 ارتباط با ادمین @Bjgh5656 🔴عکسنوشته های تحلیلی 🔴ویدیو های خبری 🔴مداحی های باحال 🔴زیارت عاشورای هر روزه و 👈 آنلاین با موضوعات روانشناسی (چهارشنبه ها ساعت ۲۱) با موضوعات سیاسی (جمعه شب ها ساعت ۲۲) 🔵همه و همه در ⤵️ https://eitaa.com/joinchat/465043476C4ec37428bb @khat_enghelab1357 1,9k
ناب ترین ڪاناݪ هاے ایتا را دنبال کنید✅ ➖➖➖🔷🔶🔹🔸🔷🔶➖➖➖ 📽سخنان تکان دهنده ی آیت الله مجتهدی تهرانی در رابطه با آخرالزمان و مردم آخرالزمان! 🍃 eitaa.com/joinchat/2471428100C37c31cf7b3 🌟علمدار کربلا eitaa.com/joinchat/2349137922Ce775ef15c1 🌟کانال بـــزرگ نـــمازشـــب eitaa.com/joinchat/2743664650Cc321ec47d1 🌟از گناه تا توبه eitaa.com/joinchat/4226547731C2a680cafa6 🌟قرآن و نهج‌البلاغه eitaa.com/joinchat/3325624337C718d94f441 🌟کانال_فرزندم تربیتی_روانشناسی eitaa.com/joinchat/3775660038C634e02b5b0 🌟 کانالی پر از هنر ترفند خلاقیت آرایش آشپزی eitaa.com/joinchat/1261371420Ca96edd0ead 🌟مه گل پاتوق دختران فرهیخته eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🌟کانال انقلابی "قوی می شویم " eitaa.com/joinchat/2611478563C7dcf88409a 🌟قنـــــــ خودتون باشید ـــاد eitaa.com/joinchat/1461846038Cd71c379eda 🌟انواع غذاهاپلوهاوخورشها و ساندویج وترشی ومربابا کلیپ وعکس eitaa.com/joinchat/1257635868C2bcda3f283 🌟احیاء طب و تغذیه اسلامی eitaa.com/joinchat/1231880192Cdbbc059498 🌟*⊱✿خیاط شوووووووووو✿⊰*متد /////گرلاوین eitaa.com/joinchat/2405105678Cc844d860c6 🌸چلہ ترڪ گنـاه و چلہ زیارت‌عاشـورا تا مـــ🌙ــاه عشــ😍ــق اربــ❤️ـاب روز شمـار تا محـــ🖤ـــرم eitaa.com/joinchat/1377632268Cc19bd91091 ➖➖➖ 🔷🔶🔹🔸🔷🔶 ➖➖➖ لیست شبانه19مرداد؛ @Listi_Baneri_110 ⚠️جایگاه ⚠️
به نام خداوند بخشنده مهربان روزمون را با ذکر و نام زیبای تو آغاز می کنیم...خدای مهربونم❤️ مه گل پاتوق دختران فرهیخته https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
سلام و درود به دوست های خوبم با قلب های مهربون...😊😉 صبحتون پر انرژی مه گلیای گرامی...💪 مه گل پاتوق دختران فرهیخته https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
#تندرستی ✍️اگر شیر نمیخورید آلبالو و آلو بخورید 🍊این میوه های تابستانی سرشار از کلسیم هستند و به سلامت گوارش کمک می کنند. 🍒و از پوکی استخوان در سنین بالا پیشگیری میکند. 🍀 مه گل پاتوق دختران فرهیخته 🍀 https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
#سواد_رسانه_ای فضای مجازی واقعاً یک دنیای رو به رشدِ غیرقابل توقّف است؛ هرچه انسان در این فضا پیش می‌رود، همین‌طور ادامه دارد. این فرصت‌های بزرگی در اختیار هر کشوری می‌گذارد، تهدیدهایی هم دارد؛ ما بایستی از این فرصت‌ها حدّاکثر استفاده را بکنیم، از تهدیدها تا آنجایی که ممکن است خودمان را برکنار نگه بداریم . رهبر انقلاب ۱۳۹۵/۶/۳ 🍀 مه گل پاتوق دختران فرهیخته 🍀 https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️📚 📚 🌸🍃 🌺 به زینب انقدر که از صبح دارو داده بودم رو پام خوابش برده بود.نمیدونستم چرا انقدر بیقراری میکنه ولی حال منم از صبح یه جور دیگه ای شده بود .یه حس دیگه ای داشتم. با وجود تمام استرسی که داشتم وصحنه هایی که هر روز از جلو چشمام میگذشت روز سختی رو گذرونده بودم.ظرفا رو میشستم که یهو یاد یهپک چیزی افتادم و گفتم _میگم ریحانه +جانم؟ _امروزچندمه؟ +بیست و سوم _عه؟ +اره چطور؟ _ازچند روز دیگه باید برم دانشگاه دوباره . +ای بابا اسیر میشی که _اره به خدا خسته شدیم . +چی میشه این یکی دوسال هم تموم بشه بره پی کارش راحت بشی _اوف مگه اینکه خدا از زبون تو بشنوه . ریحانه از جاش بلند شدو گفت میره تو اتاق زینب بخوابه .منم رفتم و رو تخت دراز کشیدم .تا روی تخت دراز کشیدم سیلی از فکر و خیال به ذهنم هجوم اورد . دوباره دلم پر از آشوب شده بود . تاچشمم رو میبستم صحنه های بد جلو چشام نقش میبست .از صبح دلهره ی عجیبی داشتم ولی عادی بود .یه ایت الکرسی و سه تا توحید خوندم ولی کفایت نکرد.خوابم نمیبرد.رفتم وضو گرفتم و دو رکعت نماز شب بستم . بعد ازنماز دعای توسل و زیارت عاشورا خوندم.حالم بهتر شده بود. حالا اروم تر بورم. از روی اپن یه قرص پراپرانول برداشتم و گذاشتم تو دهنم و با یه لیوان اب قورتش دادم.دوباره رفتم سر جام و دراز کشیدم .این بار نفهمیدم چقدر گذشت که خوابم برد . با صدای زنگ تلفن خونه از خواب پریدم .به ساعت نگاه کردم.یازده و ربع بود به زور به خودم تکونی دادم و رفتم سمت تلفن و بر داشتمش. _الو +سلام بابا خوبی؟صبحت بخیر _خوبم بابا جون صبح شمام بخیر +کجایی عزیزم؟ _خونه خودم +چرا نمیای اینجا؟ _چرا میام امروز یکم کار داشتم خونه . +اهان. خیلی خوب من کارت دارم اگه میتونی زودتر خودتو برسون اینجا _الان؟ +اره هرچی زودتر بهتر _چشم +قربونت خداحافظ _خداحافظ بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم رفتم سمت دستشویی و صورتمو شستم. رفتم تو اشپزخونه و چایی گذاشتم . بعدش هم برگشتم سمت اتاق تا ببینم ریحانه و زینب در چه حالین .ریحانه که وسط اتاق غش کرده بود، زینب هم اروم روی تختش خوابیده بود . ریحانه رو بیدار کردم تا صبحونه بخوریم. خودمم رفتم تا میز رو بچینم ‌. کره و مربا و پنیر و نون رو گذاشتم رو میز و منتظر شدم چایی دم بکشه . هنوزخوابالود بودم.نشستم روی صندلی که ریحانه هم اومد پیش من. _بابا زنگ زد گفت بیا خونه کارت دارم +چیکار ؟ _نمیدونم نگفت +وا _اره برا خودمم عجیب بود یعنی چه کاری میتونه داشته باشه؟ +نمیدونم. _پس زودتر بخور بریم ببینیم‌چی شده +باشه،ولی من سر راه پیاده میشم میخوام برم خونه. _چرا؟ +یه سری کار دارم.راستی داروها و مدارک پزشکی داداش خونه است. میخوای برات بیارم یا بریزمشون دور؟ _مدارک چی؟ +مدارک پزشکی قلبش و اینا .دیروز صبح داشتم کمدا رو مرتب میکردم زیر کمد تو چمدون قدیمی مامان پیداش کردم _عه؟نه نندازشون خیلی مهمن اونا.اگه یه وقت لازم بشه روند درمانش عقب میافته خدایی نکرده‌. +عهه زبونتو گاز بگیر خدا نکنه لازم بشه. دردش داداشمو کشت .این چند مدت چیزی نگفته بود؟درد نداشت؟ _به من که راجع به درداش چیزی نمیگه ولی هر وقت پرسیدم جریانش چی بوده و اینا میگه بعد عمل دیگه خوب شده. یه مدت قرصاشو میخورد ولی الان چند وقتیه که اصلا حتی نمیره سراغشون الحمدلله. +اها پس خدارو شکر _میگم ریحانه ؟چرا محمد قلبش اینجوری شد؟ +هیجده سالش که بود بابا اینا فهمیدن ناراحتی قلبی داره .خدارو شکر زود متوجه شدن چون داداش بیچاره خیلی اذیت میشد.هیچی دیگه بعد صبر کردن عملش کنن و اینا که بعدش مامان اونجوری شد. تا اینکه همین دو سه سال پیش شد که عملش کردن خدارو شکر .والا منم دقیق نمیدونم چیزی.اون موقع بچه بودم. فقط یادمه خیلی اذیت میشد از درد. برا همینم خیلی اذیتش کردن واسه جذب تو سپاه. بیچاره داداشم. _اره خیلی اذیت میشد،اون اولین باری که رفتم هیئتشون ازش تشکر کنم بابت اون روز...وقتی بهش گفتم نمیبخشم وبه حضرت زهرا میسپرمت حالش بد شد اقا محسن میگفت حرص نخور و نمیدونم تازه عمل کردی...خوب یادم نمیاد ولی یادمه بعد از اون شب همه ی حواسم پیشش بود،نمیدونستم ازش بدم میاد یا چی،ولی حس عجیبی بهش داشتم...! +محمد از اون شب به من چیزی نگفته بود ولی اره وقتی اسم حضرت زهرا میاد دگرگون میشه.خودت که میشناسیش دیگه خودت باید بری تا تهش که چرا حالش بد شد _اره .حضرت زهرا رو خیلی دوست دارم. همیشه حس میکنم محمد و از اون دارم. +گفته بود بهت هر شب نماز استغاثه به حضرت زهرا میخوند تا بابات راضی بشه؟ _اره! با قطره اشکی که از گوشه ی چشمام سر خورد و روی دستم افتاد از خاطراتم اومدم بیرون . _نمیدونم چجوری باید ازش تشکرکنم. +همینکه اجازه دادی بره واسه حرم دخترش بجنگه یعنی ازش تشکر کردی _امیدوارم... +حالا جدا از ته دلت راضی هستی ؟ _بله
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه خنگ میره دانشگاه از دو چیز می فهمند خنگه 1-کیف سامسونت خود را در زنبیل میگذاشته 2- هر وقت استاد تخته را پاک میکرد اوهم هر چیزی را که نوشته بود پاک می کرد😅😁😅 https://eitaa.com/joinchat/2809528345C119136e9a1 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا