🌼🌿🌼
🌿🌼
🌼
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_نود_و_یکم
سرد نگاهش کردم! که بدون اینکه چیزی بگه رفت و در اتاقمو محکم پشت سرش بست با شدت صدای در اتاق چشمامو روی هم فشردم!
از جام پا شدم نشستم جلوی آینه یه نگاه به صورتم انداختم
زیر چشمام گود افتاده بود لاغر شده بودم یه صورت بی روح داشتم موهایی که روزی سه بار شونه میخوردن حالا دیگه درهم رفته بود!
حالم از خودم به هم میخورد!
سرمو گذاشتم روی میز آینه و کار هر روزم شده بود گریه !
چراغ رو خاموش کردم و نشستم روی تختم بالشتم و بغل گرفتم اونقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد!
کاش تموم میشد این فلاکت!
فردای اونروز مثل همیشه بی حوصله وارد کلاس شدم کیفمو روی میز گذاشتم و سرمو با دستام گرفتم!
مهتاب با ناراحتی پرسید
+: الهی بمیرم حالت خوبه آوا؟
با چشمای خستم بهش جواب مثبت دادم!
که دستشو گذاشت روی کمرم و با ملایمت گفت
+: نگران نباش. عزیزم همه چی درست میشه!
یه قطره اشک روی گونش چکید دستشو کشیدمو از کلاس بیرون رفتیم هنوز معلم نیومده بود یه سریا تو سالن بودن یه سریا تو حیاط و یه سری ها هم تو کلاس!
رو بهش گفتم
-: مهتاب؟
سرش و انداخته بود پایین!
-: به من نگاه کن!
وقتی نگاهم کرد تو اولین فرصت ازش پرسیدم
+: تو یه چیزایی میدونی که به من نمیگی!
با افسوس نفسشو خالی کردو گفت
+: نمیخوام تو دلتو خالی کنم ولی...
با جدیت ازش پرسیدم
-: ولی چی؟؟؟
+: دیروز پسر همسایمونو اوردن ! خودشو نه ولی جنازشو آوردن!
دستام شروع کرد به لرزیدن!
که ادامه داد
-: میگفتن اونجا واسه اینکه مجرم اعتراف کنه به سقف آویزونشون میکنن! ناخن هاشونو میکشن بعضیارو چشماشونو در میارن! با ته سیگار بدناشون رو میسوزونن کلی شلاقشون میزنن ! یه بلاهایی سرشون میارن که اعتراف کنن اگر هم اعتراف نکنن
#رمان '
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_نود_و_دوم
اونقدر شکنجشون میدن که بلاخره زیر اون همه درد میمیرن و جنازشونو تحویل خانواده هاشون میدن !
سالن دور سرم میچرخید صدای لعنتیه و جملات دلخراش مهتاب مدام تو سرم اکو میشد!
سد اشکام شکست انگار سطل مواد مذاب روی بدنم ریختن!
تموم بدونم شروع کرد به لرزیدن زبونم قفل کرده بود. زیر لب فقط میگفتم
-: چی میگی مهتاب ! نگو مهتاب نگو!سپهر دَووم نمیاره!
نمیدونم اون جلسه کلاسو چطور گذروندم با صدای جمشیدی سرمو بالا آوردم که گفت
+: خانم حواست کجاست دارم میگم بیا پای تخته اینو حل کن! گوشت با منه!
-: ب... بله بله حواسم هست!
پای تخته ایستادم با دیدن عدداش سرم گیج رفت انگار تواناییه به دست گرفتن گچ رو نداشتم چشمام سیاهی رفت و آخرید صدایی که شنیدم صدای جیغ مهتاب بود...
چشمامو باز کردم با دیدن ستاره هایی که از سقف آویزون بود متوجه شدم تو اتاقمم!
خواستم دستمو تکون بدم با دردی که تو دستم پیچید صورتم مچاله شد
نگاهم به سِرمی افتاد که سوزنش تو دستم بود..
با صدای مامان که کنازم روی تخت نشسته بود نگاهمو چرخوندم
با ناراحتی نگاهم میکرد و گفت
+: چرا انقدر چشمات پُرِ غمه مادر؟
یه قطره اشک از گوشه چشمم سُر خورد!
با صدای بابا رومو برگردوندم طرفش که گفت
-: نمیخوای دست برداری؟
با بغضی که گلومو فشار میداد گفتم
+: بابا! ؟ شما میتونی واسش کاری کنی؟
چشماشو بستم و با حالتی که خواست متقاعدم کنه گفت
-: آخه دختر جون جرمش سنگینه میفهمی؟ اون یه اشتباهی کرده رفته سمت سیاست که نباید میرفت! حالا هم هرکی خربزه میخوره پای لرزش وای میسته!
از حرفاش متوجه شدم نمیخواد کمکش کنه!
دیگه بحث و ادامه ندادم و گفتم
+: میخوام تنها باشم!...
بعد اینکه بابا ومامان رفتن
چشمامو بستم...
#رمان '
🌸 #رمــان
🍃 #آوای_انتظار
📖 #قسمت_نود_و_سوم
باصدای تق تق بارون که محکم به شیشه های پنجره اتاقم میخورد...
نشستم و نگاهمو دادم به بارون
آسمون امشب میبارید منم میباریدم به اون میگفتن بارون به من میگفتن داغون!
تو بوی عطرت پیچیده تو سرم
نه دیگه نمیشه قیدتو بزنم
همون دیوونه لج باز دیروز
که الان با یاد تو آرومه منم...الان با یاد تو آرومه منم....
منو ول نکنی تو تنهاییا
کاشکی مثلا یه دفعه فردا بیای
دلم میخواد کنار تو بچه شم باز
حال منه بی تو شبیه ابر بارونه
چقدر بی تو دلگیره...
هیچیکی که مثل تو انگارمنو نمیفهمه
تو کنار قلبم باش اگه آینده بی رحمه...
در دفتر خاطراتمو بستم!
چقدر بارون تلخ شده بود!
هیچکس حاضر نبود واسش کاری کنه! چقدر همه بی رحم شده بودن!
فردای اونروز تصمیم خودمو گرفتم
باید میرفتم شهر ری!
باید میرفتم و بهشون التماس میکردم بلکه بزارن ببینمش!
@MAHMOUM01
🌼
🌿🌼
🌼🌿🌼