eitaa logo
✨مـــــــــــــــــاج✨ (موکب امام جواد علیه السلام)
551 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
40 فایل
✨اصلا یه جور دیگه‌یی حالم خوب میشه وقتی میفهمم همه‌ش کار خدا بوده :)💞 (مــــــــــــــــــــاج) هیئت فرهنگی مذهبی و موکب امام جواد علیه السلام شهرستان مرودشت لینک ناشناس مون https://harfeto.timefriend.net/17295714423851 ارتباط با ادمین @admin_maj
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
44.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 گزارش تصویری 🎉 جشن نیمه شعبان ✅ کاری از گروه رسانه (ماج مدیا) ⭕️ فرهنگی و مذهبی موکب حضرت جواد علیه السلام✨✨✨ https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
✨شهر اگر جای‌ ماندن‌ بود که آویــنی ها می‌ماندند ، نه‌ آنکه‌ روی‌ خاک‌های‌ فکـه‌، معراج‌ برای‌ خودشان‌ بسازند❗️ ✨درس‌ و‌ دانشگاه‌ اگـر قرار بود‌ رفاه‌ و‌ سعادت‌ بدهد که‌ چمران های‌ کت‌ و‌ شلواری‌ ، دانشـگاه‌ کالیفرنیا را رها نمی‌کردند تا لباس‌ چریکی‌ بپوشند و در کوچه‌ پس‌ کوچه های‌ کردستان رد منافقین‌ بزنند❗️ ✨کُـرسی‌ اگر ارزش‌ داشت ، بابایـی‌ ها آن‌ را رها نمی‌کردند تا به پرواز در آیند؛ ✨دنیا اگر لیاقت‌ ماندن‌ داشت‌ که حاج‌‌قاسم نمی‌رفت... ❓دل‌ به‌ چه‌ می‌بندیم... ❓دنبال‌ چه‌ می‌دویم... نه‌ که‌ اینها‌ بد باشد،نه‌❗️ همه‌اش‌ خوب است همه‌اش‌ نوش‌ جان‌ آنها‌ که‌ طالبش‌ هستند، ⭕️ اما باید پی‌ عقیده‌ دوید، ⭕️ باید جنگید! ⭕️ باید زنــده‌ ماند‌ بــرای‌ هــدفی‌ که‌ فـنــــــــا‌ در آن راهـــی نــدارد... https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
📘 💠حق الناس در قیامت 🔹امیر مؤمنان علی علیه السلام در مسجد رسول خدا برای مردم سخنرانی می‌کردند از فراز منبر فرمودند: 🔹روز قیامت مردم در دادگاه عدل الهی حاضر می‌شوند، خداوند می‌فرماید: "امروز من در میان شما با عدالت حکم می‌کنم و به هیچ کس در دادگاه من ظلم نمی شود. امروز حق ضعیف را از قوی می‌گیرم. امروز به نفع مظلوم از ظالم دادخواهی می‌کنم (یا از طریق گرفتن کارهای نیک ظالم و قرار دادن آن در پرونده مظلوم و یا با اضافه نمودن گناهان مظلوم به گناهان ظالم) تنها آن دسته از ظالمان امروز نجات می‌یابند که مظلوم از حق خود بگذرد." 📚بحار ج ۷ ص. ۲۶۸ 📌بنابراین پیش از فرا رسیدن آن روز در فکر نجات خودمان باشیم حق کسی در ذمه ی ما نباشد. 🆔https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 ❌نمیگیم کلا گوشی های تلفنتون رو کنار بذارید و در اختیار فرزندتون باشید اما فرزند شما نیاز داره که حداقل روزی ۲۰ الی ۳۰ دقیقه در معرض توجه شما قرار بگیره. یعنی شش دانگ حواستون به اون باشه و کارهایی که دوست داره رو با هم انجام بدید. ✅این کار خیلی از اضطراب های کودک و نوجوان شما رو کاهش میده و باعث بهبود روابط شما با آنها میشه. ⚠️گوشی موبایل شما همیشه به همین شکل باقی میمونه اما فرزندتون لحظه لحظه‌ی زندگیش رو سپری میکنه. زمانی میرسه که بر میگردید و نگاهی به گذشته میکنید و افسوس میخورید که سرتون گرم تکنولوژی بود و قد کشیدن فرزندتون رو نديديد! https://eitaa.com/joinchat/1045954758C3e5a03eeff
🖋به نام خداوند مهر آفرین ... 📕داستان 🔍 _ خوبی ؟ فردا چه ساعتی فرصت داری ببینمت . + ساعت ۶ از دانشگاه خارج میشم . _ پس بیزحمت بیا فاز ۴ مهرشهر امام زاده طاهر ... + باشه ... چشم ... شنبه از صبح دلشوره داشتم ... حوالی ظهر جمیله تماس گرفت و برای سخنرانی در یک همایش دعوتم کرد . صحبت با جمیله تصویر راحله را در یادم آورد . زن رنج کشیده ... نه ... من نمی‌توانستم باعث آزارش شوم . مهدا هم پیام داد : _ مامان جان با اجازتون بعد دانشگاه میریم خونه شما ، شام پاستا میپزم تا تشریف بیارید . + باشه گلم فقط سیر و خامه نداریم بخر حتما ، پنیر هم زیاد نزن ، یه کم هم شیر بریز . _ چشششممم مادر من ، سلام هم میکنم ، دستهامم میشورم 😂 + از دست تو ، مادر نشدی که منو درک کنی 😘 _ شایدم بشم 😉 اینقدر مضطرب بودم که متوجه نکته مهدا نشدم . سر نماز ظهر التماس خدا کردم که به من توان بدهد . زنگ آخر کلاس را نتوانستم دوام بیاروم از بچه ها عذرخواهی کردم و از دانشگاه گوهردشت حرکت کردم به سمت فاز ۴ . زود رسیده بودم . رفتم سرویس چادرم را درآوردم . داخل آینه خودم را نمی‌شناختم . رنگم کامل پریده بود ... یادم آمد نهار نخورده بودم . کمی فکر کردم شام هم و نهار دیروز آهی کشیدم... آنهمه دوپامین مرا از خواب و خوراک انداخته بود . کیفم را باز کردم و کیف کوچک لوازم آرایشم را برداشتم تا کمی رنگ و رو پیدا کنم . نوک انگشتانم کرم زدم و نقطه نقطه روی صورتم را کرمی کردم ، براش را برداشتم تا صورتم را مرتب کنم ... براش به دست به آینه نگاه می‌کردم . + چیکار میکنی طیبه ؟ امام زمان خوشش میاد اینجوری آرایش کنی واسه مرد غریبه ؟ با عصبانیت دستمال مرطوب برداشتم و با حرص صورتم را محکم پاک کردم ... اشکهایم می‌ریخت... +زهر ماااار چته ... چه مرگته ... مثل دخترهای ۱۸ ساله شدی چرا !! پاشو برو جمع کن این بساط رو ... با خودم حرف میزنم . گیره های روسری ام را زدم . چادرم را سر کردم و رفتم زیارت کردم و بعد در گلزار شهدا و روی یک نیمکت نشستم ، در هوای مطبوع اردیبهشت ماه به مزار شهدا چشم دوختم ... _ سلام ... به پایش بلند شدم . + علیک سلام ... _ ببخش زحمت دادم . + خواهش میکنم . دستش گلاب بود و چند شاخه گل رفت به سمت قبور شهدای مدافع حرم پیراهن طوسی پوشیده بود با کت و شلوار مشکی و کفش‌هایی که همیشه برق میزد . از دور نگاهش می‌کردم . موها و محاسنش طلائی شده بود . نسبت به جوانیهایش پرتر بود . دنیای ادب و آرامش ... چشم‌هایم را محکم بستم و به خودم نهیب زدم . + طیبه خودتو جمع کن ... برگشت و روی نیمکت با فاصله مناسب نشست . _ خوبی ؟ + بله ممنون شما خوبید ؟ کمی نگاهم کرد . بعد کیفش را برداشت و از داخلش یک بسته های بای در آورد و باز کرد ، دو سه تا هم شکلات گذاشت کنارش ... _ اول یه چیزی بخور ... رنگت پریده ... تشکر کردم و یک بيسکوئيت ... تشکر کردم و یک بیسکوئیت برداشتم و به دهان بردم . چه مرگم بود . گوله گوله اشکهایم روی دستم می‌چکید... _ طیبه !!! چرا اینطوری میکنی با خودت ؟ با چشم‌های خیسم نگاهش کردم و با لبخندی تلخ سری تکان دادم . یک شکلات باز کرد و دستم داد به خنده گفت : _ بیا اینم بخور تا غش نکردی وسط گلزار ... از حرفش خنده ام گرفت . شکلات را هم خوردم . _ خوبی ؟ حرف بزنیم ؟ + بله ... در خدمتم ... _ خبر دارم که مامان فاطمه یه قدم‌هایی برداشته و همین‌ها هم تو رو بهم ریخته ولی طیبه خدای بالای سر شاهده که برای من فقط آرامش تو مهمه ... + ممنونم ازت ... 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️ _ من اومدم مشاوره خانم مشاور راهنماییم کن تا برای زندگیم تصمیم بگیرم . خواهش میکنم ازت بری در نقش مشاور و نظر تخصصی بدی . جدی گفتم : + باشه چشم ... مدل نگاه و نشستم را تغییر دادم . مشاور شدم . انقدر بلد بودم که خودم را جمع و جور کنم . _ ببینید خانم مشاور ... من در اوج عشق و جوانی همسرمو از دست دادم ، یعنی از دستم درآوردنش بعد از اون شکست زندگی خودمو با خدا معامله کردم . تا جایی که تصمیم گرفتم زندگیم را صرف راحله که جای مادرم بود و ۳ فرزند شهید داشت کنم . از این تصمیمم راضی هستم . برکت این تصمیم زیادتر از لیاقت من بود . برای همسرم و بچه هایش چیزی کم نگذاشتم . ولی خب امتحانهای این زندگی هم کم نبود . سالهای اول زندگی قصد فرزندآوری داشتیم ولی به دلیل بیماری‌های راحله قسمت نشد . من هنوز ۲۷ سالم نشده بود که همسرم یائسگی زود هنگام دچار شد و امید ما برای داشتن فرزند مشترک تمام شد ... تاسف را به وضوح در صورتش ، تأسف را به وضوح در صورت مرتضی میدیدم ... مرتضای مهربان چه پدر متفاوتی می‌توانست بشود ... مثل بابای خودم ... آهی کشید و نگاهم کرد : _ طیبه من تمام این ۲۶ سالی که ندارمت تنها بودم . روحیات راحله ، نیازهای عاطفیش، نیازهای احساسیش حتی نیازهای جنسیش با من زمین تا آسمون فرق داشت و داره ... ولی ذره ای نگذاشتم که متوجه بشه ... همه جوره حمایتش کردم . مثل کاری که تو با امیر کردی . چون خدا اینو از ما خواسته بود . اما حالا ... خانم مشاور ! حالا اون زنی که همسرم بود و دنیا ازم گرفت دیگه یک زن آزاده ... همسر خودم نیاز به پرستار و حامی داره که همه جوره نوکرشم ؛ به نظر شما نامردیه که به همسر اول پیشنهاد بدم که منو دوباره بپذیره ؟ نامردیه که بهش بگم . امن و امانم باش ... آرامش جانم باش ... سرم پایین بود و گوش می‌کردم . دلم برای همه این سالها تنهایی مرتضی میسوخت . متفکر نگاهش کردم . + نه آقا سید کارتون درسته ... این حق شماس ... بعد از سالها تنهایی بودن کنار زنی که عاشقانه دوستش دارید میتونه گرما بخش زندگی شما باشه . ملاحظاتی لازمه که باید دقت بشه . من هم به عنوان مشاور کمکتون میکنم . با هر جمله من چشمهایش برق میزد ... + اما اینها حرفهای خانم مشاور بود بهت ... حالا بریم سراغ حرفهای طیبه ... ...