هدایت شده از حریر عادلی🇮🇷
لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ
چی میمونه برای انسان جز تلاشش؟
انسان چیه جز اونقدری که تلاش میکنه ....
* به این آیه فکر میکنم این روزها و بیشتر سعی میکنم که عمل کنم، مستقل از وعده و وعید ها، مستقل از آدم هایی که به تو میگن برو جلو ما هستیم، به این آیه فکر میکنم هر شب که از خستگی خوابم نمیبره ....
من با سعیم تعریف میشم ...
@hariradeli
پیچ را تمام کردم. اولین رمان بزرگسال زهرا شاهی. قبلا کتاب نفری یک قاچ کیک تولدش را خوانده بودم. دوستش نداشتم. به نظرم زیادی برای بچهها سیاه بود. مشت تاریک جامعه را برایشان باز میکرد. مشت پوچ و بی دلخوشی را. اما پیچ؛ اعتراف میکنم عاشق قلمش شدم. از همان اولین جملهی کتاب:" مستضعف سایزی یعنی من. یعنی کسی که هیچ خیاطی دستش نرود اندازهی تنش لباس بدوزد." یا وقتی که وسط جملههایش میگفت: "ماروین کیمونی برو! با هرچیزی که میتوانی."
طنزی که در کلام داشت. به سیم آخر زدن و نداشتن تعادل شخصیتی راویاش حتی. از دست راوی حرص میخوردم ولی در عین حال دوستداشتم تا انتها غر غرها و خاطرههای درهم و برهمش را بشنوم. بعضیها نقد کردند که نویسنده با زیادهگویی رشته داستان از دستش در رفته، ولی برای من این اطناب هم جذابیت داشت.
_۳و هفتاد و پنج از پنج|🥬
کتابی که امشب خوندم حالم رو بدجوری گرفت. مفت هم نمیارزید. ارزش معرفی هم نداره.
_صفر از پنج🦦
مکروبه🇮🇷
کتابی که امشب خوندم حالم رو بدجوری گرفت. مفت هم نمیارزید. ارزش معرفی هم نداره. _صفر از پنج🦦
با بعضی کتابها زندگی میکنم. دلم نمیخواد یک نفس بخونمشون. تا بتونم طول میدم. سطر به سطر رو جرعه جرعه مینوشم. مثل کتاب آخرین روز جنگ. کلماتی که نور ایمان رو حمل میکنند و کلمات سیاه کتاب قبلی رو محو کردند.
گلوله توپ و خمپاره یعنی انتظار مرگ، و عطر نان و خمیر و آتشِ زیر ساج یعنی تلاش برای زندگی. برای نفس کشیدن. بوی نان تازه. با تمام جانم، عطر نان را به ریههایم میکشیدم و ترکش بود که به در و دیوار میخورد.
نان بوی زندگی میداد و اصلا اهمیتی نداشت حالا که بوی نان را به جانم میکشم همراه آن چقدر بوی دود و باروت به ریههایم میرود. تا به حال اینقدر به بوی نان فکر نکرده بودم. تا به حال اینقدر از نزدیک حس نکرده بودم که نان یعنی زندگی. تا به حال اینقدر برای زندگی نجنگیده بودم...
آخرین روزِ جنگ| عطر نان تازه| ص۸۱
کتاب جدیدی که قراره بخونم و زیاد ازش بگم؛ کتاب پانصد صندلیِ خالی هست خاطرات لیلی علام الدین اسود از محاصرهی سنگین تروریستهای تکفیری در دو رستای شیعه نشین "الفوعه" و "کفریا"...
مکروبه🇮🇷
کتاب جدیدی که قراره بخونم و زیاد ازش بگم؛ کتاب پانصد صندلیِ خالی هست خاطرات لیلی علام الدین اسود از
قلبم مچاله شده، واقعا تلخه...
_و مانیز زندگی را دوست داریم، اگر راهی به سمت آن داشته باشیم!
برق قطع شده و ما توی چنگال تاریکی گیر افتادیم. بلند میشوم و پردهها را میزنم کنار. نور زیادی نصیبم نمیشود. ابرهای تیره توی آسمان جولان میدهند و خورشید پشت هیکلهای درشتشان پنهان است. شارژ باطری تلفنم قرمز است. نمیدانم تا آمدن برق روشن میماند یا نه. زیر لب میگویم هر چه بادا باد و چراغ قوهاش را روشن میکنم. میگذارمش روی شلف چوبی کنار یخچال. کنار فرشتهی کوچک گچی. نور میخورد به بال سفید فرشته و سایهی یک هلال غول پیکر میافتد روی دیوار. علی با لگوهایش ور میرود و من همینطور که تماشایش میکنم به لیلی فکر میکنم. به یک مادر در محاصره. که توی تاریکی بچههایش را بغل گرفته و با وحشت و نگرانی گوشهی خانهاش کز کرده. با صدای آژیر خطر به سمت پناهگاه میدود و به یاد شعری از محمود درویش زیر لب میخواند: وَ ما نیز زندگی را دوست داریم.
علی لگویش را به سمتم میگیرد. حالا چشمهایمان به نور کم عادت کرده. لگو ها را میچینم روی هم. یک دیوار رنگی رنگی میسازم. همیشه لگوی سبز را کنار نارنجی میگذارم. ترکیبشان قشنگ است. شبیه پرتقال، شبیه نارنج. مادر لیلی که آمد بچهها با شوق دویدند به سمتش. و او از توی کیفش چهار تا نارنج در آورد. آن محاصره لعنتی، نارنج تلخ را برایشان بهترین میوه کرد. سیب زمینی را به جای سیب سرخ میخوردند و نخود جوشیده را جای قهوه...
علی دیوار را خراب میکند. میخندد و با دستهای کوچکش تلاش میکند لگوها را بگذارد روی هم. آسمان میغرد. علی میترسد. من هم میترسم. بغلش میکنم و زیر لب برای هر دویمان آیههایی که بلدم میخوانم. یک قطره اشک سر میخورد روی گونهام. به یاد لیلی و تمام آنهایی که با صدای گلوله اشهد میخواندند. که قبل از همه خودشان برای خودشان فاتحه میخواندند. وقتی چشم باز میکردند و میدیدند خمپاره از بالای سرشان گذشته؛ هنوز نفس میکشند، هنوز سقف بالای سرشان است، ثواب آن را هدیه میکردند به تمام شهدا. آنهایی که در حملات موشکی الفوعه به شهادت رسیدند...
چشمهایت را ببند، تصور کن تو در الفوعه و کفریا هستی. تصور است دیگر! تصور که کار سختی نیست. حالا تصور کن که در کوچه میروی و دست یک بچه کوچک را هم گرفتهای. بعد صدای موشک میآید. نه یک موشک عادی؛ از آنهایی که خیلی پیشرفته است.از آنهایی که اسمش را میگویند اینجا موشکِ فیل.
چه کار میکنی؟ میدوی رو به جلو؟ از کجا معلوم که موشک جلوتر نیفتد؟ پشت سرت برمیگردی؟ شاید پشت سرت بیفتد. چپ و راست؟ از کجا معلوم آنجا نیفتد؟ سر جایت میمانی؟ از کجا معلوم مثل اجل معلق بالای سرت نازل نشود؟ چه کار میکنی؟...
کتاب پانصد صندلیِ خالی| یک لحظه خیال کن| ص۵۵