eitaa logo
مکروبه🇮🇷
2هزار دنبال‌کننده
513 عکس
82 ویدیو
7 فایل
مکروبه: دل‌شکسته ثواب تک به تک کلمات این کانال تقدیم به روح خواهر بزرگترم(ابناء‌الحیدر) لطفا برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید. راه ارتباطی با من: @seyedeh1 _انتشار مطالب آزاد🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
برادرم هیچ وقت میانه‌ای با نقاشی نداشت‌. دفتر نقاشی تمام سالهای دبستانش، پر بود از آدمک‌های کله گردالی با تن و دست‌هایی به قائده یک نخ نازک. هیچ کدام از آدمک‌هایش هم رنگ به رو نداشتند. تمام آن‌سال‌ها مدادرنگی‌هایش سهم من بود. شهریور سالی که می‌رفت اول راهنمایی با مامان رفتیم لوازم تحریر بخریم و من به اسم او یک بسته مداد رنگی بیست و چهار رنگه خریدم و تا همین چندسال پیش ازش استفاده کردم. دیشب که رسیدم میدان پنج شش تا نوجوان خوش قد و بالا، همسن و سال برادرم کنار نیسان آبیِ بلندگو به پشت، ایستادند و روی آسفالت اثر هنری خلق کردند‌. خوش خطشان نوشت مرگ بر آمریکا و اویی که مثل برادرم ته هنرش یک آدمک کله گردالی بود مسئول کشیدن مردک کله زردی شد که یک موشک بالستیک خیبر شکن دهان گنده‌اش را مورد عنایت قرار داده بود. تمام مدت نگاهشان کردم. با لبخند. انگار که چندین برادر داشتم که ته ته هنرشان را ریخته بودند کف خیابان و با انگشت‌ها و سر آستین‌های گچی ایستاده بودند کناری و داشتند می‌گفتند حیف این همه استعداد هنری نیست که تا الان رو نکرده بودند. خندیدند و رفتند و من تا مدت‌ها آنجا ماندم. تا وقتی که پیرها با عصا، جوان‌ها با خنده و کودکان تاتی‌تاتی کنان پا کوبیدند روی کلمه آمریکا و کم کم آن اثر هنری خلق شده را با لگدهایشان کمرنگ و کمرنگ‌تر کردند. من تا مدت‌ها آنجا ایستادم. به نقاشی گچی و کمرنگ کف خیابان نگاه کردم. به نوجوان‌هایی فکر کردم که توی مدرسه به زور نقاشی می‌کشیدند اما حالا با اشتیاق گچ‌های رنگی رنگی می‌خرند و اعتقاداتشان را کف آسفالت نقاشی می‌کنند.
آخرهای اردیبهشت بوی کتاب می‌ده. بوی قدم‌های باوقار کتاب‌خوان‌ترین رهبر دنیا در نمایشگاه مملو از کتاب می‌پیچه...
هدایت شده از  محمدامین نخعی
دحوالارض.mp3
زمان: حجم: 20M
🌏 چرا باید دَحو الأرض را پاس بداریم و جشن بگیریم؟ قبله، کعبه، توحید و ولایت مفاهیمی هستند که باید با نگاه به دحو الارض آن‌ها را از نو شناخت! https://eitaa.com/joinchat/995557609Cbefd88e171
هدایت شده از مکروبه🇮🇷
وقتی رعد و برق می‌زنه دعای امام سجاد رو بخونیم: اللَّهُمَّ وَ إِنْ كُنْتَ بَعَثْتَهَا نِقْمَةً وَ أَرْسَلْتَهَا سَخْطَةً فَاِنَّا نَسْتَجِيرُكَ مِنْ غَضَبِكَ ، وَ نَبْتَهِلُ إِلَيْكَ فِي سُؤَالِ عَفْوِكَ ، فَمِلْ بِالْغَضَبِ إِلَى الْمُشْرِكِينَ ، وَ أَدِرْ رَحَى نَقِمَتِكَ عَلَي الْمُلْحِدِينَ . بار خدايا! اگر آن ابرها را براى عذاب و كيفر برانگيخته‌اى، و از روى خشم فرستاده‌اى، پس ما از خشم و غضبت به تو پناه مى‌بريم، و براى طلب عفو و بخشش به درگاه تو زارى مى‌كنيم، پس خشم را متوجه مشركين گردان و آسياى عقوبت را بر ملحدان به چرخش درآور.
هدایت شده از علیرضا زادبر
از امشب همانند شب نخست جنگ در خیابان باشید. خیابان از امشب تعیین کننده تر از گذشته خواهد بود. @Politicalhistory
مکروبه🇮🇷
می‌دونی سید؟ هنوز چشم‌های معصومت ما رو بغض آلود می‌کنه.
می‌دونی حاج‌آقا اون عبای خاکیت هنوز قلبمونو مچاله می‌کنه.
می‌دونی آقا سید بعد از شهادتت نوشتم یه گوشه از قلبم تو ورزقان سوخت. حالا می‌نویسم تمام قلبم تو خیابون کشور دوست، کنار اون زیلوهای ساده‌ی آبی رنگ حسینیه سوخت. تمام قلبم سوخت و خاکستر شد.
هدایت شده از مُرتاح
می‌خواین دشمن رو تا فیها خالدون بسوزونید؟ می‌خواین جلو دشمن قد علم کنین؟ می‌خواین یه مبارز واقعی باشین؟ پس حتما هندسه نبرد و بخونین! تو این دوره شرکت کنین. حتی اگه یک صدم نتونستین کتاب و بخونین از خلاصه‌ و مباحثه‌اش جا نمونین. *شهرستان آمل هم برای بار دوم داریم کلاس حضوری برگزار می‌کنیم. برای اطلاعات بیشتر هم به همون آیدی پیام بدین.
کتاب را می‌بندم. به اشکال کوچک و بزرگ جلدش خیره می‌شوم: لوکوموتیو، پر سرخپوستی، کلاه انگلیسی و آن خنجر بزرگ نقره‌ای‌ که در پس زمینه‌ای سرخ برق می‌زند. کلمب به دربار اسپانیا نوشت: 《سرخ‌پوست‌ها آنقدر نادانند که نمی‌دانند شمشیر چیست و با دست کشیدن بر تیغه‌ی تیزش، خودشان را زخمی می‌کنند.》 تلاشم برای تصور کلمب بی نتیجه‌ است. نامش را در گوگل جست‌ و جو می‌کنم. مردی با کله‌ای کوچوک و موهایی فرفری بالا می‌آورد. با خودم می‌گویم: شاید واقعا سر سفیدها آنقدر کوچک بود که وقتی سر "مانگاس" را از تنش جدا کردند به جمجمه‌اش رحم نکردند. جراح تشخیص داد جمجمه‌ و مغز آن سرخ‌پوست‌ از میانگین مغز سفید‌ها بزرگ‌تر است؛ پس آن را به موزه واشنگتن فرستادند. کلمب توی نقاشی اما تنی فربه دارد، ردای مشکی به تن دارد و یک دستش را به سینه‌اش گذاشته. نقاش ماهر بوده. میان تابلو‌اش کلمب چانه بالا داده و سیاهی از سیاهی‌ بالا می‌رود به ردای مشکی‌ می‌رسد تا کلاه سیاه می‌لغزد و به قلب تیره‌‌‌اش فرو می‌رود. به جلد قرمز کتاب نگاه می‌کنم و بغضم می‌ترکد، مثل آزاد شدن جمیع قطرات آب پشت یک سد بتنی که هیچ پطروس قهرمانی ندارد تا برای خراب نشدنش بجنگد. اشک‌های درشتم پشت‌هم می‌چکند روی جلد قرمز رنگ و من نمی‌دانم برای کدام مرثیه می‌گریم. برای مادرهای سیاهی که فرزندانشان را به پشت بسته‌اند، به بردگی می‌روند در حالی که روی سرشان عاج فیل‌های براق و سفید سنگینی‌ دارند و اگر این پا آن‌پا کنند یک نیزه کار بچه را تمام می‌کند. چون عاج مهم است که خوب و سالم برسد به کشتی. یا برای مادران سرخی که شب خوابیدند و صبح با صدای تیر برخاستند.یا برای هزاران انسان که با پتوهای آلوده آبله گرفتند و در رسیدن به گوی مرگ در یک کشتار وسیع از هم سبقت گرفتند. یا برای این قصه‌ی ادامه دار، که در حیات بشریت چرخ می‌خورد، مثل یک باد ویرانی‌بخش، خرابی به بار می‌آورد؛ از چادر یک سرخ بومی در آمریکا، به چادر یک فلسطینی گندم‌گون در رفح، خان یونس، دیر البلح، النصیرات، البریج، الشاطی و غزه، سراسیمه می‌چرخد‌ و شیون می‌کشد. یا بر این خون‌هایی که بر زمین فرو نمی‌رود، به آسمان می‌رود... و این اشک‌ها که برای هیچ‌ یک نه کافی‌ است و نه التیام بخش. کتاب
وقتی جنگ هفت ساله فرانسه و انگلیس به شکست فرانسه منتهی شد و فرانسه‌ی شکست خورده میدون رو خالی کرد، سرخپوست‌های بی‌نوا موندن و وحوش سفید انگلیسی. سرخپوست‌ها مجبور شدند با انگلیسی‌ها مذاکره کنند. ژنرال انگلیسی، جفری آمهرست، پیشنهاد مذاکره رو پذیرفت و در باب حسن نیتش برای سرخ‌پوست‌ها تعداد زیادی پتو که در کارخونه منچستر تولید شده بودند فرستاد. منتهی اونقدر حسن نیتشون زیاد و عمیق بود که پتو‌ها رو از بیمارستان آبله‌ها تهیه کردند. پتوها فول آپشن بودند. ویروس آبله به سرعت بین مردم سرخ پخش شد و مردم بی‌چاره‌ی نا‌آشنا با بیماری درگیرش شدند. حتی نمی‌دونستند چیه و چه درمانی داره و کشتار وسیعی در اون قلمرو شکل گرفت. مردم سرخ دسته دسته پر پر شدند و هیچ سفید گوگولی‌ای ککش نگزید.