مکروبه🇮🇷
میدونی سید؟ هنوز چشمهای معصومت ما رو بغض آلود میکنه.
میدونی حاجآقا اون عبای خاکیت هنوز قلبمونو مچاله میکنه.
میدونی آقا سید بعد از شهادتت نوشتم یه گوشه از قلبم تو ورزقان سوخت.
حالا مینویسم تمام قلبم تو خیابون کشور دوست، کنار اون زیلوهای سادهی آبی رنگ حسینیه سوخت.
تمام قلبم سوخت و خاکستر شد.
هدایت شده از مُرتاح
میخواین دشمن رو تا فیها خالدون بسوزونید؟ میخواین جلو دشمن قد علم کنین؟ میخواین یه مبارز واقعی باشین؟ پس حتما هندسه نبرد و بخونین!
تو این دوره شرکت کنین. حتی اگه یک صدم نتونستین کتاب و بخونین از خلاصه و مباحثهاش جا نمونین.
*شهرستان آمل هم برای بار دوم داریم کلاس حضوری برگزار میکنیم. برای اطلاعات بیشتر هم به همون آیدی پیام بدین.
کتاب را میبندم. به اشکال کوچک و بزرگ جلدش خیره میشوم: لوکوموتیو، پر سرخپوستی، کلاه انگلیسی و آن خنجر بزرگ نقرهای که در پس زمینهای سرخ برق میزند.
کلمب به دربار اسپانیا نوشت: 《سرخپوستها آنقدر نادانند که نمیدانند شمشیر چیست و با دست کشیدن بر تیغهی تیزش، خودشان را زخمی میکنند.》
تلاشم برای تصور کلمب بی نتیجه است. نامش را در گوگل جست و جو میکنم. مردی با کلهای کوچوک و موهایی فرفری بالا میآورد.
با خودم میگویم: شاید واقعا سر سفیدها آنقدر کوچک بود که وقتی سر "مانگاس" را از تنش جدا کردند به جمجمهاش رحم نکردند.
جراح تشخیص داد جمجمه و مغز آن سرخپوست از میانگین مغز سفیدها بزرگتر است؛ پس آن را به موزه واشنگتن فرستادند.
کلمب توی نقاشی اما تنی فربه دارد، ردای مشکی به تن دارد و یک دستش را به سینهاش گذاشته. نقاش ماهر بوده. میان تابلواش کلمب چانه بالا داده و سیاهی از سیاهی بالا میرود به ردای مشکی میرسد تا کلاه سیاه میلغزد و به قلب تیرهاش فرو میرود.
به جلد قرمز کتاب نگاه میکنم و بغضم میترکد، مثل آزاد شدن جمیع قطرات آب پشت یک سد بتنی که هیچ پطروس قهرمانی ندارد تا برای خراب نشدنش بجنگد.
اشکهای درشتم پشتهم میچکند روی جلد قرمز رنگ و من نمیدانم برای کدام مرثیه میگریم.
برای مادرهای سیاهی که فرزندانشان را به پشت بستهاند، به بردگی میروند در حالی که روی سرشان عاج فیلهای براق و سفید سنگینی دارند و اگر این پا آنپا کنند یک نیزه کار بچه را تمام میکند. چون عاج مهم است که خوب و سالم برسد به کشتی.
یا برای مادران سرخی که شب خوابیدند و صبح با صدای تیر برخاستند.یا برای هزاران انسان که با پتوهای آلوده آبله گرفتند و در رسیدن به گوی مرگ در یک کشتار وسیع از هم سبقت گرفتند.
یا برای این قصهی ادامه دار، که در حیات بشریت چرخ میخورد، مثل یک باد ویرانیبخش، خرابی به بار میآورد؛ از چادر یک سرخ بومی در آمریکا، به چادر یک فلسطینی گندمگون در رفح، خان یونس، دیر البلح، النصیرات، البریج، الشاطی و غزه، سراسیمه میچرخد و شیون میکشد.
یا بر این خونهایی که بر زمین فرو نمیرود، به آسمان میرود...
و این اشکها که برای هیچ یک نه کافی است و نه التیام بخش.
کتاب #سرگذشت_استعمار
وقتی جنگ هفت ساله فرانسه و انگلیس به شکست فرانسه منتهی شد و فرانسهی شکست خورده میدون رو خالی کرد، سرخپوستهای بینوا موندن و وحوش سفید انگلیسی. سرخپوستها مجبور شدند با انگلیسیها مذاکره کنند.
ژنرال انگلیسی، جفری آمهرست، پیشنهاد مذاکره رو پذیرفت و در باب حسن نیتش برای سرخپوستها تعداد زیادی پتو که در کارخونه منچستر تولید شده بودند فرستاد.
منتهی اونقدر حسن نیتشون زیاد و عمیق بود که پتوها رو از بیمارستان آبلهها تهیه کردند. پتوها فول آپشن بودند.
ویروس آبله به سرعت بین مردم سرخ پخش شد و مردم بیچارهی ناآشنا با بیماری درگیرش شدند. حتی نمیدونستند چیه و چه درمانی داره و کشتار وسیعی در اون قلمرو شکل گرفت.
مردم سرخ دسته دسته پر پر شدند و هیچ سفید گوگولیای ککش نگزید.
#سرگذشت_استعمار
بالاخره خرید از نمایشگاه ۴۰۵ بدین ترتیب گذشت:🌱
_حرکت در مه |راهنمای کامل نویسندگی| محمد حسن شهسواری| نشر چشمه
_سایه کلیدها| رمان فلسطینی| ابراهیم نصرلله| انتشارات امیرکبیر
_چشم بیت لحم | رمان فلسطینی| ابراهیم نصرلله
_بچه آهو| رمان مجارستانی| ماگداسابو| نشر بیدگل
_دومین بهار| مجموعه داستان کانادایی| آلیستر مک لاود| نشر بیدگل
کتری روحی، روی گاز هوفهوف میکند. توی لیوان چاق سفالیام آب جوش میریزم. یک نگاهم به کتاب است؛ به کلمات فائضه غفار حدادی که سنگیناند، خیلی سنگین و حامل هزاران قطره اشک؛ از هزاران چشم که حالا فقط و فقط حفرههای خالیِ خونیناند.
فائضه از دختر توی مترو نپرسید نامزدت میبیند یا نه؟ فقط از رنگ گونهاش حدس زد و یا بیشتر دعا کرد که لااقل یک چشم برای مردش باقی مانده باشد. اشکم میچکد، یک قاشق عسل میریزم توی چایی و فکر میکنم اشک ریختن کار عادی و هر روز یک زن در مشرق زمین است. اشک ریختن برای جانبازان پیجرهای لبنانی که حزنش قدر اشک ریختن برای چهار دریادار مظلوم دیشب وزن دارد و درد دارد و درد دارد...
أَلسَّلامُ عَلَی الدِّمآءِ السّآئِلاتِ، أَلسَّلامُ عَلَی الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ
سلام بر آن خونهای جاری، سلام بر آن اعضایِ قطعه قطعه شده
#کتاب
#کتاب_دشواری_مبارک
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
اخبار مذاکرات را که منابع آگاه و موثقتان به رسانههای خارجی، از رویترز تا العربیه میدهند و ما نامحرمان باید با واسطه از آنها بشنویم. خبر شهادت سبزپوشان جانبهکفمان را چرا پنهان میکنید؟ ما در آسایش خفتگان، حق این را نداریم که بدانیم همین حالا بر آبهای خلیجفارس، کدام تازهداماد و رعناجوان جانش را فدای ما کرده؟ کدام مادر داغ جوان دیده و کدام طفل یتیم شده. ما داغهای بزرگ دیدهایم و جانهای عزیز دادهایم. حالا حق این را داریم که بدانیم چه کسانی خون خود را برای ما به دریا ریختهاند. خبرهای سیاسیتان را به رویترز بدهید. ما با خبر شهادت جوانهایمان شب را صبح خواهیم کرد و صبح را شب!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از علیرضا زادبر
اشاره رهبر انقلاب به پیشبینی رهبر شهید درباره پایان عمر رژیم صهیونی
رژیم متزلزل صهیونی و غدّهی سرطانی اسرائیل نیز به مراحل پایانی عمر منحوس خود نزدیک شده و به فضل الهی و مطابق با سخن قاطع و آیندهنگر ده سال قبل رهبر عظیمالشأن شهید قدسالله نفسهالزّکیّه، بیست و پنج سال بعد از آن تاریخ را نخواهد دید، انشاءالله.| ۵ خرداد ۱۴۰۵
@Politicalhistory