مَلاذ ۱۳۵
و قسم به خستگی چشمانش که اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا...
دیگر آن "حالا چرا" معنی ندارد شهریار
هر زمان برگردد اون جان را فدایش میکنم...
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
راضی نیستید از بیتالمال برای تشییعِ امامِ شهید خرج شود؟ به جهنم.
وقتی اتوبوسها، شیشههای متروهای شهر، بانکها، بیمارستانها، مساجد و حسینیهها را آتش میزدید و میشکستید ما راضی بودیم؟ وقتی به مغازهها و خانهها حمله میکردید و با کوکتلمولوتوف مبارزهٔ مدنی(!) میکردید ما راضی بودیم؟ وقتی از عمو ترامپ و عمو بیبیتان التماس میکردید تا به زیرساختهایِ مملکت حمله کنند و برایتان آزادی بیاورند ما راضی بودیم؟ وقتی با اولین صدایِ موشک حرامزادههای امریکایی، از پشت پنجرههای تاریکتان سوت میزدید ما راضی بودیم؟ وقتی روی خونِ بچههای میناب و لامِرد میرقصیدید ما راضی بودیم؟ وقتی اعتراضهایِ به حق مردم را با اراذل و اوباشِ موسادی و پهلویچیتان به انحراف میکشیدید ما راضی بودیم؟ وقتی در هر فتنهای، یکپایِ ثابت «بحرانسازی» بودید ما راضی بودیم؟ وقتی داعشوارانه آرمان را یک گوشهٔ شهر، سلاخی کردید ما راضی بودیم؟ وقتی در بلوارطبرسیِ مشهد، در همان دیماهِ کذایی آن جوان را با تبر تکهتکه کردید و فیلم هم گرفتید ما راضی بودیم؟ وقتی درمانگاهِ امامسجادِ رشت را که تجهیزاتش را خیّرین تهیه کرده بودند؛ با کادرِ درونش آتش زدید و پرستار مرضیه نبوی را زندهزنده کشتید ما راضی بودیم؟ وقتی امامزاده سبزهقبا را آتش زدید تا برای فردای آزادیِ کذاییتان شرابخانه بسازید؛ ما راضی بودیم؟ وقتی از سال ۸۸ تا همین امروز، بیشترین تحریمها را با ادعاهای دروغتان، با اداهایِ روشنفکریتان، با اراذلِ مجازی و خیابانیتان علیهِ این مردم به ارمغان آوردید ما راضی بودیم؟ وقتی سرِ مردم را در خیابان میبریدید ما راضی بودیم؟ وقتی به فروشگاهها حمله میکردید و برنج و گندم و نانِ مردم را کف زمین میریختید و سلبریتیهایِ بیمصرفتان برای این وحشیگریتان شعر میگفتند؛ ما راضی بودیم؟ وقتی با رقص به پیشوازِ باخت تیمملیِ ایران میرفتید و در دانشگاهها پرچمِ ایران را اتش میزدید و روی دانشجوها چاقو میکشیدید ما راضی بودیم؟ وقتی به دروغ میگفتید رهبرِ شهید در پناهگاهست، رفته مسکو، فرار کرده ونزوئلا، بدل دارد!!! در قعر زمین مخفی شده! و بذرِ شک و نفاق را در دلِ مردم میکاشتید؛ ما راضی بودیم؟
شما عملههای تاریخمصرفگذشتهٔ موساد اصلا کِی قرابتی با «ایران» داشتید که نگران بیتالمالِ ایران میشوید؟ مال که هیچ؛ ما با جانمان «آقای شهیدِ ایرانساز» را که همهٔ عمر و جان و خانوادهاش را برایِ همین «مردمِ خدایی» گذاشت بدرقهٔ آسمان میکنیم. راضی نیستید؟ به جهنم!
@istadegi
مَلاذ ۱۳۵
-
یهو وسط درس یادم میوفته دیگه نیستی و فردا اولین و آخرین دیداره؛ باید بغضمو قورت بدم که اشک کاغذای جلومو خیس نکنه.
آقا سیدعلی، تا عمقِ میوکاردم درد میکنه. انسفالونام تیر میکشه. حس میکنم شریان پولموناری قطع شده.
کاش هیچوقت نمیرسیدم به نماز و تشییعت. کاش زندگیم قبل از اینا تموم میشد.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم…
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
مَلاذ ۱۳۵
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حس
ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم.