《 ویدار؛ کیفقاپ 》
وقتی کیف را از دست مرد بیرون میکشد، به سان نور به جلو میدود. پاهای برهنهاش روی زمین کشیده میشوند و چند زخم جدید برمیدارند. تمام دار و ندارش آن کیف بود و اجازه نمیداد از دستش برود. یک هفته بود که طعم غذا را نچشیده بود و تمام امیدش این بود که بتواند مقداری سکه در آن کیف پیدا کند. وقتی به یک جای امن میرسد دستش را میان موهای قهوهای کوتاهش میبرد و جامهی کهنهاش را میتکاند. کیف را باز و آن را خالی میکند. فقط سه سکه از این همه تلاش به دستش میآید. چقدر خسیس! روی زمین زانو میزند و همانند همیشه درد شکمش را نادیده میگیرد. هر روز از روز قبل وزنش کمتر میشود و هرروز از روز قبل نسبت به زندگی ناامیدتر میشود. همانجا دراز میکشد تا راحتتر بمیرد. میخواهد موقعی که روحش از آن بدن خارج میشود خواب باشد تا دردی حس نکند. البته، او نمیداند که سرنوشت قرار است او را از دزدی به چیزی دیگر تبدیل کند. چیزی که دنیا را نابود خواهد کرد.
《 لورال؛ ندیمهی آدرین 》
وقتی شاهزاده آدرین دستور میدهد خوراکش را آماده کند او از درهای اتاق آدرین به بیرون قصر میرود. روی سنگهای سفید قصر قدم میزند و با دستانش دیوارها را لمس میکند. به سمت آشپزخانهی قصر میرود و غذای شاهزاده را از آشپزان تحویل میگیرد. موقع بازگشت آسمان دلگیرتر است. در امپراطوری متروکه آسمان همیشه این حالت را دارد اما امروز اوضاع متفاوت است. درست زمانی که لورال میخواهد وارد اتاق آدرین شود دستانی قوی او را محکم میگیرند. فورا صورتش را به سمت شخص برمیگرداند اما فرد متقابل لورال را به پشت اتاق هل میدهد و از در ورودی دور میکند. لورال که شوکه شده است دهانش را باز میکند اما وقتی با دختر رو به رو میشود دهانش را میبنند. دختری قد بلند با خرقهای سیاه که موهای صورتی رنگش از زیر کلاه خرقه پیدا هستند. دختر چاقویی را روی گردن لورال میگذارد و میگوید:<حواست باشه، اگه جیغ و داد کنی، کشتنت فقط یک لحظه زمانمو میبره.> بدن لورال از ترس میلرزد. دختر چاقو به دست میگوید:<با شاهزاده کار دارم... والبته با تو> سرمایی ترسناک به بدن لورال هجوم میآورد. لورال میگوید:<ولی شما نمیتونین با شاهزاده ملاقات کنید، فقط امپراطور و ملکه حق این کارو..> دختر وسط حرف او میپرد و میگوید:<در واقع من حق هر کاریو دارم، منتظر باش که باید همراه شاهزادت با من بیای> و به سمت اتاق آدرین میرود. لورال نمیتوانست حتی حدس بزند که چه سرنوشتی در انتظار او بود.
《 رامونا و نورا؛ کارگران دوقلوی راهآهن 》
زمانی که خورشید دیگر در آسمان نیست کار آنها شروع میشود. به سمت راهآهن میرفتند تا همه چیز را بررسی کنند. باید مردم را زیر نظر میگرفتند تا شورشی پیش نیاید. وقتی لباسهای سیاهشان را بر تن کردند دست در دست هم وارد تونلهای زیرزمینی شدند. موهای سیاهشان همرنگ جامههایشان بود و آنهارا هم رنگ دیوارهای تونل زیرزمینی میکرد. آنها روی صندلی نشستند و مردم را زیر نظر گرفتند. رامونا و نورا همیشه به این فکر میکردند که چرا امپراطوری انقدر روی شورش حساس بود، اما بعد از مدتی که کارشان در راهآهن زیرزمینی آغاز شده بود متوجه شده بودند که افراد زیادی در کشور مخالف حکومت بودند. تا الان دوقلوها ۸ شورش را گزارش داده بودند و بابتش پول زیادی دریافت کرده بودند؛ گرچه کافی نبود، اما حداقل یک خانه داشتند. در واقع آنها فقط برای پول باعث مرگ آدمهای زیادی شده بودند. همچنان که دوقلوها روی نیمکتهای زیرزمینی منتظر یک حرکت مشکوک بودند ناگهان مردی به سمتشان آمد و گفت:<یه دختر عجیب غریب اونجا کارتون داره، بهم گفت صداتون کنم> رامونا و نورا به هم نگاه کردند و شانه بالا انداختند. به سمتی که مرد گفته بود رفتند و سرنوشتشان آغاز شد.
《 مدیا؛ سرباز و همراه سولی 》
دختری سنگ چهره به سولی خیره میشود. چشمانش به بی احساسی یک گرگ هستند و زخمهای روی صورتش نشان از درگیریهای زیادی است که در زندگیاش داشته و دارد. در دستانش شمشیری تیز و خونین وجود دارد که بارها جان انسانهای زیادی را گرفته. او از ابتدا این چنین نبود؛ در ابتدا دختری معصوم و زیبا بود که به گل و گیاه بسیار علاقهمند بود. اما بعد، با شروع شورشها و از بین رفتن امپراطوری سایه او خانوادهاش را از دست داد و تنها کسی که توانست نجاتش دهد پدر سولی بود. آن مرد او را بزرگ کرد و مهارتهای رزمی را به آموخت؛ برای امروز. برای قیامی که قرار بود انجام شود و امروز دقیقا همان روز بود. برگزیدهها انتخاب شده بودند و برای همه چیز برنامهریزی شده بود. صورت بی روح مدیا بعد از سالها لبخندی زد و به همراه سولی به دنبال برگزیدهها رفتند.
《 دارک؛ ملکهی امپراطوری متروکه 》
همهی جهان از قدرت او سخن میگفتند. زنی که کل امپراطوری را در دستانش داشت و حتی همسرش که مردم او را به نام پادشاه میشناختند هم هیچ قدرتی نداشت. آن بانوی بلند قامت با آن جامههای سیاه فام کنترلی بر امپراطوری داشت که همه از آن بیم داشتند. او همچنین میتوانست آینده را پیشبینی کند. با آن چشمان، موها و لب سیاه رنگ، همه او را مانند خونآشامی خوفناک توصیف میکردند. البته که او بر قدرت درونی خود، پیشبینی آینده، کنترلی نداشت. همه چیز یک دفعه به سمتش میآمد و قدرتش ناگهان عمل میکرد. آن روز هم چیزی دید. وقتی با آدرین و ندیمهاش ملاقات کرد بویی حس کرد. بویی متعفن که آزارش میداد. بوی خیانت.
《 سولی & دالدرک 》
مرد جوان میان بیابانهای امپراطوری رها شده بود. جایی که حتی حیوانات وحشی هم نمیتوانستند زنده بمانند. رد خون روی صورتش باقی مانده بود و پیراهنش پاره و هویدا شده بود. وقتی که سولی و مدیا سوار بر کالسکه به محلی که تن دالدرک در آن رها شده بود رسیدند، سولی حوصلهاش سر رفته بود. فکر میکرد مسئولیتی که دارد چیزی جذابتر و هیجان انگیزتر باشد. وقتی از کالسکه پیاده شد کلاه خرقهی سیاه رنگش را پایین کشید و موهای صورتی رنگش آزاد شد. به سمت دالدرک قدم برداشت و با کفشش به بدن او ضربهای آرام زد. دالدرک ناله کنان گفت:<هوی چیکارم داری؟ بذار آروم بمیرم> سولی لبخندی دلنشین زد و گفت:<عزیزم! تازه زندگیت شروع شده> با دستانش بدن دالدرک را نوازش کرد و گفت:<میخوام نجاتت بدم، اما یه شرطی داره> دالدرک گفت:<چی؟ چه شرطی؟> سولی که متوجه شد دالدرک به خاطر رفتار سولی معذب شده و همچنان درحال درد کشیدن است دستانش را متوقف کرد و رو به او گفت:<باید به گروه شورش من بپیوندی> سپس گفت:<این یه دستوره>