eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
دارک؛ ملکه‌ی امپراطوری متروکه 》 همه‌ی جهان از قدرت او سخن می‌گفتند. زنی که کل امپراطوری را در دستانش داشت و حتی همسرش که مردم او را به نام پادشاه می‌شناختند هم هیچ قدرتی نداشت. آن بانوی بلند قامت با آن جامه‌های سیاه فام کنترلی بر امپراطوری داشت که همه از آن بیم داشتند. او همچنین می‌توانست آینده را پیش‌بینی کند. با آن چشمان، موها و لب سیاه رنگ، همه او را مانند خون‌آشامی خوفناک توصیف می‌کردند. البته که او بر قدرت درونی خود، پیش‌بینی آینده، کنترلی نداشت. همه چیز یک دفعه به سمتش می‌آمد و قدرتش ناگهان عمل می‌کرد. آن روز هم چیزی دید. وقتی با آدرین و ندیمه‌اش ملاقات کرد بویی حس کرد. بویی متعفن که آزارش می‌داد. بوی خیانت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & دالدرک 》 مرد جوان میان بیابان‌های امپراطوری رها شده بود. جایی که حتی حیوانات وحشی هم نمی‌توانستند زنده بمانند. رد خون روی صورتش باقی مانده بود و پیراهنش پاره و هویدا شده بود. وقتی که سولی و مدیا سوار بر کالسکه به محلی که تن دالدرک در آن رها شده بود رسیدند، سولی حوصله‌اش سر رفته بود. فکر می‌کرد مسئولیتی که دارد چیزی جذاب‌تر و هیجان انگیزتر باشد. وقتی از کالسکه پیاده شد کلاه خرقه‌ی سیاه رنگش را پایین کشید و موهای صورتی رنگش آزاد شد. به سمت دالدرک قدم برداشت و با کفشش به بدن او ضربه‌ای آرام زد. دالدرک ناله کنان گفت:<هوی چیکارم داری؟ بذار آروم بمیرم> سولی لبخندی دلنشین زد و گفت:<عزیزم! تازه زندگیت شروع شده> با دستانش بدن دالدرک را نوازش کرد و گفت:<میخوام نجاتت بدم، اما یه شرطی داره> دالدرک گفت:<چی؟ چه شرطی؟> سولی که متوجه شد دالدرک به خاطر رفتار سولی معذب شده و همچنان درحال درد کشیدن است دستانش را متوقف کرد و رو به او گفت:<باید به گروه شورش من بپیوندی> سپس گفت:<این یه دستوره>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & مآلیس 》 پسرک دستان خونینش را به دیوارهای سیاه رنگ می‌کشید و رد خون را برجای می‌گذاشت. جای کوچک چاقویی تیز در شکمش وجود داشت که باعث می‌شد از سرعتش بکاهد. صورتش رنگ باخته بود و شدیدا نیاز به آب داشت. کبودی‌هایی جدید روی صورت و بدنش ظاهر شده بودند، اما این بار نشان از شکست داشتند نه موفقیت. نه توانسته بود سکه‌ای از مرد بدزدد نه حتی فرصت پیدا کرده بود از چاقویش استفاده کند. آن مردِ وحشی کار خودش را کرده بود و حتی سکه‌های قبلی را هم از او گرفته بود. همانجا در زمین کوچه نشست، جایی که نور ماه مستقیما به او برخورد می‌کرد. در همان میان بود که صدای چرخ کالسکه‌ای را شنید؛ احتمالا گشت امپراطوری بود. چشمانش دیگر جایی را نمی‌دیدند بنابراین ندید که دو دختر به سمتش آمدند. سولی گفت:<هِی تو! باید با ما بیای> پسر به سمتشان نگاه کرد اما چیزی تشخیص نداد. گفت:<اگه جنازمو میخواین باید یکم صبر کنید، هنوز نمردم> سولی لبخندی زد و گفت:<نه عزیزم، اتفاقا به خودت احتیاج داریم. اگه میخوای زنده بمونی باید همراهمون بیای> و ناگهان دستان قویِ مدیا بدن پسر را بلند کردند و او دیگر چیزی حس نمی‌کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & کتابخون 》 راضی کردن یک کتابدار به راحتی کشتنش بود. وقتی آن دختر آرام و مهربان را دیدند توانستند او را راضی کنند تا به شورش بپیوندد. سولی و مدیا می‌دانستند که کتابخون رویاها و اهداف بزرگی در سرش داشت. بنابراین وقتی سولی به او گفت:<با من بیا!> کتابخون فقط وسایلش را جمع کرد و سوار کالسکه شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی ‌‌& ایگدراسیل 》 :<خودتم میدونی که توی وجودت خوبی حبس شده> سولی نفسی عمیق کشید و ادامه داد:<خیلی مسخرست که دارم به فرمانده‌ی کشوری که قراره نابودش کنیم اینو میگم، اما تو برگزیده شدی و خودتم خوب میدونی که مثل بقیه نیستی. تو هم میخوای که این حکومت سرنگون بشه> ایگدراسیل به سولی و مدیا نگاه کرد و شمشیرش را رها کرد. قطره اشکی از چشمانش پایین ریخت و گفت:<من نمی‌دونم... من واقعا نمیدونم چی میخوام> سولی گفت:<فقط به چیزی که دلت گوش میده اعتماد کن و با ما بیا>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & سیلوانا 》 صدای غرش اژدها کل منطقه را فرا گرفت. سولی و مدیا که به سمت صدا می‌رفتند هیچ ترسی نداشتند؛ چرا که به خاطر قدرت‌های اجدادیِ سولی، او می‌توانست اژدهایان را کنترل کند. وقتی وارد محوطه شدند آن اژدهای خاکستری رنگ به طوری معجزه‌آسا آرام گرفت و گوشه‌ای اتراق کرد. سولی با آن چشمان بنفش رنگش به دختری که ترسیده بود نگاه کرد. قدرتی فراتر از تصور را در وجود آن دختر حس می‌کرد. تصمیمش را گرفت و به سمت دختر قدم زد. سیلوانا گفت:<هِی! تو کی هستی؟ اینجا منطقه‌ی ورود ممنوعه> سولی لبخندی زد و گفت:<من هرجا بخوام میرم. این منم که تعیین می‌کنم کجا ورود ممنوعه و کجا ورود آزاده!> سیلوانا انگار که جذب قدرت تکلم سولی شده باشد سکوت کرد. مدیا در محوطه را بست و همانجا منتظر سولی ماند. سولی گفت:<ببین دختر جون، اصلا حوصله‌ی دو ساعت حرف زدن ندارم. تو باید همراه ما بیای> سیلوانا گفت:<اون وقت چرا؟> سولی گفت:<چون من میگم... بیخیال، تو خیلی ساده‌ای و باید همه چی رو برات تعریف کنم> صدایش را پایین آورد و ادامه داد:<ما قراره یه شورش انجام بدیم، در واقعا قراره این امپراطوری رو پس بگیریم؛ خودت که میدونی اینجا مال کسانی که الان کنترلش می‌کنن نیست. و البته تو، تو باید با ما بیای. میپرسی چرا؟ چون سرنوشت این رو میخواد. تو برگزیده شدی> سیلوانا مردد بود و کمی هم خجالت‌زده. گفت:<اما من برای همین امپراطوری کار می‌کنم، ازم توقع داری باهات بیام؟> سولی لبخندی زد و گفت:<اما توی همین امپراطوری بود که مادرت مرد. اگه با ما بیای میتونی انتقامش رو بگیری. خودت که میدونی، اژدهایان موجوداتی مقدسن و اونا به خاطر مخالفت با امپراطوری اینجوری جمله میکنن. پس مادرت هم به خاطر این امپراطوری فاسد مرد> سولی خوب بلد بود چگونه با نقطه ضعف‌ها بازی کند. سیلوانا انگار که خشمی بی انتها در وجودش فعال شده باشد، چشمان و موهایش شفاف شدند و لبخندی زد:<هرچی تو بگی!>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا