《 مدیا؛ سرباز و همراه سولی 》
دختری سنگ چهره به سولی خیره میشود. چشمانش به بی احساسی یک گرگ هستند و زخمهای روی صورتش نشان از درگیریهای زیادی است که در زندگیاش داشته و دارد. در دستانش شمشیری تیز و خونین وجود دارد که بارها جان انسانهای زیادی را گرفته. او از ابتدا این چنین نبود؛ در ابتدا دختری معصوم و زیبا بود که به گل و گیاه بسیار علاقهمند بود. اما بعد، با شروع شورشها و از بین رفتن امپراطوری سایه او خانوادهاش را از دست داد و تنها کسی که توانست نجاتش دهد پدر سولی بود. آن مرد او را بزرگ کرد و مهارتهای رزمی را به آموخت؛ برای امروز. برای قیامی که قرار بود انجام شود و امروز دقیقا همان روز بود. برگزیدهها انتخاب شده بودند و برای همه چیز برنامهریزی شده بود. صورت بی روح مدیا بعد از سالها لبخندی زد و به همراه سولی به دنبال برگزیدهها رفتند.
《 دارک؛ ملکهی امپراطوری متروکه 》
همهی جهان از قدرت او سخن میگفتند. زنی که کل امپراطوری را در دستانش داشت و حتی همسرش که مردم او را به نام پادشاه میشناختند هم هیچ قدرتی نداشت. آن بانوی بلند قامت با آن جامههای سیاه فام کنترلی بر امپراطوری داشت که همه از آن بیم داشتند. او همچنین میتوانست آینده را پیشبینی کند. با آن چشمان، موها و لب سیاه رنگ، همه او را مانند خونآشامی خوفناک توصیف میکردند. البته که او بر قدرت درونی خود، پیشبینی آینده، کنترلی نداشت. همه چیز یک دفعه به سمتش میآمد و قدرتش ناگهان عمل میکرد. آن روز هم چیزی دید. وقتی با آدرین و ندیمهاش ملاقات کرد بویی حس کرد. بویی متعفن که آزارش میداد. بوی خیانت.
《 سولی & دالدرک 》
مرد جوان میان بیابانهای امپراطوری رها شده بود. جایی که حتی حیوانات وحشی هم نمیتوانستند زنده بمانند. رد خون روی صورتش باقی مانده بود و پیراهنش پاره و هویدا شده بود. وقتی که سولی و مدیا سوار بر کالسکه به محلی که تن دالدرک در آن رها شده بود رسیدند، سولی حوصلهاش سر رفته بود. فکر میکرد مسئولیتی که دارد چیزی جذابتر و هیجان انگیزتر باشد. وقتی از کالسکه پیاده شد کلاه خرقهی سیاه رنگش را پایین کشید و موهای صورتی رنگش آزاد شد. به سمت دالدرک قدم برداشت و با کفشش به بدن او ضربهای آرام زد. دالدرک ناله کنان گفت:<هوی چیکارم داری؟ بذار آروم بمیرم> سولی لبخندی دلنشین زد و گفت:<عزیزم! تازه زندگیت شروع شده> با دستانش بدن دالدرک را نوازش کرد و گفت:<میخوام نجاتت بدم، اما یه شرطی داره> دالدرک گفت:<چی؟ چه شرطی؟> سولی که متوجه شد دالدرک به خاطر رفتار سولی معذب شده و همچنان درحال درد کشیدن است دستانش را متوقف کرد و رو به او گفت:<باید به گروه شورش من بپیوندی> سپس گفت:<این یه دستوره>
《 سولی & مآلیس 》
پسرک دستان خونینش را به دیوارهای سیاه رنگ میکشید و رد خون را برجای میگذاشت. جای کوچک چاقویی تیز در شکمش وجود داشت که باعث میشد از سرعتش بکاهد. صورتش رنگ باخته بود و شدیدا نیاز به آب داشت. کبودیهایی جدید روی صورت و بدنش ظاهر شده بودند، اما این بار نشان از شکست داشتند نه موفقیت. نه توانسته بود سکهای از مرد بدزدد نه حتی فرصت پیدا کرده بود از چاقویش استفاده کند. آن مردِ وحشی کار خودش را کرده بود و حتی سکههای قبلی را هم از او گرفته بود. همانجا در زمین کوچه نشست، جایی که نور ماه مستقیما به او برخورد میکرد. در همان میان بود که صدای چرخ کالسکهای را شنید؛ احتمالا گشت امپراطوری بود. چشمانش دیگر جایی را نمیدیدند بنابراین ندید که دو دختر به سمتش آمدند. سولی گفت:<هِی تو! باید با ما بیای> پسر به سمتشان نگاه کرد اما چیزی تشخیص نداد. گفت:<اگه جنازمو میخواین باید یکم صبر کنید، هنوز نمردم> سولی لبخندی زد و گفت:<نه عزیزم، اتفاقا به خودت احتیاج داریم. اگه میخوای زنده بمونی باید همراهمون بیای> و ناگهان دستان قویِ مدیا بدن پسر را بلند کردند و او دیگر چیزی حس نمیکرد.
《 سولی & کتابخون 》
راضی کردن یک کتابدار به راحتی کشتنش بود. وقتی آن دختر آرام و مهربان را دیدند توانستند او را راضی کنند تا به شورش بپیوندد. سولی و مدیا میدانستند که کتابخون رویاها و اهداف بزرگی در سرش داشت. بنابراین وقتی سولی به او گفت:<با من بیا!> کتابخون فقط وسایلش را جمع کرد و سوار کالسکه شد.
《 سولی & ایگدراسیل 》
:<خودتم میدونی که توی وجودت خوبی حبس شده> سولی نفسی عمیق کشید و ادامه داد:<خیلی مسخرست که دارم به فرماندهی کشوری که قراره نابودش کنیم اینو میگم، اما تو برگزیده شدی و خودتم خوب میدونی که مثل بقیه نیستی. تو هم میخوای که این حکومت سرنگون بشه> ایگدراسیل به سولی و مدیا نگاه کرد و شمشیرش را رها کرد. قطره اشکی از چشمانش پایین ریخت و گفت:<من نمیدونم... من واقعا نمیدونم چی میخوام> سولی گفت:<فقط به چیزی که دلت گوش میده اعتماد کن و با ما بیا>