eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
سولی & مآلیس 》 پسرک دستان خونینش را به دیوارهای سیاه رنگ می‌کشید و رد خون را برجای می‌گذاشت. جای کوچک چاقویی تیز در شکمش وجود داشت که باعث می‌شد از سرعتش بکاهد. صورتش رنگ باخته بود و شدیدا نیاز به آب داشت. کبودی‌هایی جدید روی صورت و بدنش ظاهر شده بودند، اما این بار نشان از شکست داشتند نه موفقیت. نه توانسته بود سکه‌ای از مرد بدزدد نه حتی فرصت پیدا کرده بود از چاقویش استفاده کند. آن مردِ وحشی کار خودش را کرده بود و حتی سکه‌های قبلی را هم از او گرفته بود. همانجا در زمین کوچه نشست، جایی که نور ماه مستقیما به او برخورد می‌کرد. در همان میان بود که صدای چرخ کالسکه‌ای را شنید؛ احتمالا گشت امپراطوری بود. چشمانش دیگر جایی را نمی‌دیدند بنابراین ندید که دو دختر به سمتش آمدند. سولی گفت:<هِی تو! باید با ما بیای> پسر به سمتشان نگاه کرد اما چیزی تشخیص نداد. گفت:<اگه جنازمو میخواین باید یکم صبر کنید، هنوز نمردم> سولی لبخندی زد و گفت:<نه عزیزم، اتفاقا به خودت احتیاج داریم. اگه میخوای زنده بمونی باید همراهمون بیای> و ناگهان دستان قویِ مدیا بدن پسر را بلند کردند و او دیگر چیزی حس نمی‌کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & کتابخون 》 راضی کردن یک کتابدار به راحتی کشتنش بود. وقتی آن دختر آرام و مهربان را دیدند توانستند او را راضی کنند تا به شورش بپیوندد. سولی و مدیا می‌دانستند که کتابخون رویاها و اهداف بزرگی در سرش داشت. بنابراین وقتی سولی به او گفت:<با من بیا!> کتابخون فقط وسایلش را جمع کرد و سوار کالسکه شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی ‌‌& ایگدراسیل 》 :<خودتم میدونی که توی وجودت خوبی حبس شده> سولی نفسی عمیق کشید و ادامه داد:<خیلی مسخرست که دارم به فرمانده‌ی کشوری که قراره نابودش کنیم اینو میگم، اما تو برگزیده شدی و خودتم خوب میدونی که مثل بقیه نیستی. تو هم میخوای که این حکومت سرنگون بشه> ایگدراسیل به سولی و مدیا نگاه کرد و شمشیرش را رها کرد. قطره اشکی از چشمانش پایین ریخت و گفت:<من نمی‌دونم... من واقعا نمیدونم چی میخوام> سولی گفت:<فقط به چیزی که دلت گوش میده اعتماد کن و با ما بیا>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & سیلوانا 》 صدای غرش اژدها کل منطقه را فرا گرفت. سولی و مدیا که به سمت صدا می‌رفتند هیچ ترسی نداشتند؛ چرا که به خاطر قدرت‌های اجدادیِ سولی، او می‌توانست اژدهایان را کنترل کند. وقتی وارد محوطه شدند آن اژدهای خاکستری رنگ به طوری معجزه‌آسا آرام گرفت و گوشه‌ای اتراق کرد. سولی با آن چشمان بنفش رنگش به دختری که ترسیده بود نگاه کرد. قدرتی فراتر از تصور را در وجود آن دختر حس می‌کرد. تصمیمش را گرفت و به سمت دختر قدم زد. سیلوانا گفت:<هِی! تو کی هستی؟ اینجا منطقه‌ی ورود ممنوعه> سولی لبخندی زد و گفت:<من هرجا بخوام میرم. این منم که تعیین می‌کنم کجا ورود ممنوعه و کجا ورود آزاده!> سیلوانا انگار که جذب قدرت تکلم سولی شده باشد سکوت کرد. مدیا در محوطه را بست و همانجا منتظر سولی ماند. سولی گفت:<ببین دختر جون، اصلا حوصله‌ی دو ساعت حرف زدن ندارم. تو باید همراه ما بیای> سیلوانا گفت:<اون وقت چرا؟> سولی گفت:<چون من میگم... بیخیال، تو خیلی ساده‌ای و باید همه چی رو برات تعریف کنم> صدایش را پایین آورد و ادامه داد:<ما قراره یه شورش انجام بدیم، در واقعا قراره این امپراطوری رو پس بگیریم؛ خودت که میدونی اینجا مال کسانی که الان کنترلش می‌کنن نیست. و البته تو، تو باید با ما بیای. میپرسی چرا؟ چون سرنوشت این رو میخواد. تو برگزیده شدی> سیلوانا مردد بود و کمی هم خجالت‌زده. گفت:<اما من برای همین امپراطوری کار می‌کنم، ازم توقع داری باهات بیام؟> سولی لبخندی زد و گفت:<اما توی همین امپراطوری بود که مادرت مرد. اگه با ما بیای میتونی انتقامش رو بگیری. خودت که میدونی، اژدهایان موجوداتی مقدسن و اونا به خاطر مخالفت با امپراطوری اینجوری جمله میکنن. پس مادرت هم به خاطر این امپراطوری فاسد مرد> سولی خوب بلد بود چگونه با نقطه ضعف‌ها بازی کند. سیلوانا انگار که خشمی بی انتها در وجودش فعال شده باشد، چشمان و موهایش شفاف شدند و لبخندی زد:<هرچی تو بگی!>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & آدرین & لورال 》 ورود پنهانی به قصر برای سولی کار خاصی نداشت. او قدرت‌هایی فراطبیعی داشت و می‌توانست بی صدا، در ارتفاع کم، پرواز کند. مدیا هم قوی هیکل بود و می‌توانست از دیوار بالا بیاید. همانطور که پنهانی محوطه‌ی سبز قصر را رد می‌کردند به اتاق شاهزاده رسیدند. سولی هیچ علاقه‌ای به دیدار با آن دختر نداشت. دختری که همه می‌گفتند زیباترین انسان جهان است. به هر حال حسادت در وجود همه بود. پوشینه‌ای بر چهره زد و جلوتر رفت. ابتدا آن دختر ندیمه را به گوشه‌ای برد و از سر راه برداشت؛ گرچه با او هم کار داشت. سپس وارد اتاق شد. آدرین به سمت سولی برگشت و فریاد زد:<تو کی هستی؟> سولی گفت:<الان توقع داری خودمو بهت معرفی کنم؟> آدرین انگار که باورش نمیشد پوزخندی زد. گفت:<اینجا قصر منه، تو حق ورو...> سولی گفت:<ساکت شو و به حرفام گوش بده> بعد از یک ساعت بحث و توضیح بالاخره سولی توانست آن دختر را متقاعد کند که امپراطوریِ پدر و مادرش فاسد است و او باید جلوی تمام این‌ها را بگیرد. آدرین گفت:<یعنی من تنهایی باهاتون بیام؟ اما من به خدمتکار هام احتیاج دارم> سولی پوزخندی زد و گفت:<نگران نباش عزیزم. این سری قرار نیست توی قصر زندگی کنی. و البته، اون ندیمه هم همراهمون میاد. اون هم برگزیده شده. لورال بیا داخل!> ندیمه، افتان و خیزان وارد شد و به شاهزاده تعظیم کرد. سولی گفت:<از این به بعد قرار نیست اون اربابت باشه، باید با ما بیاین، دوتاتون. توی راه برای تو هم همه چیز رو توضیح میدم> و به این ترتیب بود که شاهزاده و ندیمه‌اش از قصر فرار کردند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی & ویدار 》 وقتی کیف قاپ به سمت سولی می‌دود تا کیفش را بدزدد، دختر لبخندی می‌زند. مچ دخترک دزد را محکم می‌گیرد و به زمین می‌کوباند. ویدار می‌گوید:<لطفا ولم کن. اشتباه کردم، من هیچ غذایی ندارم و تنها کاری که ازم برمیاد همینه> سولی لبخند می‌زند و ویدار را به مدیا می‌سپارد. مدیا دختر را می‌گیرد و به او می‌گوید:<تقلا نکن> سولی به مدیا دستور می‌دهد تا دخترک دزد را به پس کوچه‌ای ببرند. رو به دختر می‌گوید:<میخوای از شر این زندگی فلاکت‌بارت خلاص بشی؟> ویدار پوزخندی می‌زند:<اگه نمی‌خواستم هیچوقت دزد نمی‌شدم> سولی می‌‌گوید:<پس یه فرصت خوب داری. نمیدونم اگه بهت بگم می‌فهمی یا نه. اما تو برگزیده شدی. برای چی؟ برای سرنگون کردن امپراطوری متروکه. پس به حرفم گوش بده و با من سوار کالسکه شو> ویدار به صورت سولی خیره می‌شود. یک هفته می‌شود که هیچ چیز نخورده، به این فکر می‌کند که در خانه‌ی آن دختر با آن لباس‌های برازنده و محافظ قوی هیکلش چه غذاهایی یافت می‌شود. می‌گوید:<باشه!>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا