《 سولی & آدرین & لورال 》
ورود پنهانی به قصر برای سولی کار خاصی نداشت. او قدرتهایی فراطبیعی داشت و میتوانست بی صدا، در ارتفاع کم، پرواز کند. مدیا هم قوی هیکل بود و میتوانست از دیوار بالا بیاید. همانطور که پنهانی محوطهی سبز قصر را رد میکردند به اتاق شاهزاده رسیدند. سولی هیچ علاقهای به دیدار با آن دختر نداشت. دختری که همه میگفتند زیباترین انسان جهان است. به هر حال حسادت در وجود همه بود. پوشینهای بر چهره زد و جلوتر رفت. ابتدا آن دختر ندیمه را به گوشهای برد و از سر راه برداشت؛ گرچه با او هم کار داشت. سپس وارد اتاق شد. آدرین به سمت سولی برگشت و فریاد زد:<تو کی هستی؟> سولی گفت:<الان توقع داری خودمو بهت معرفی کنم؟> آدرین انگار که باورش نمیشد پوزخندی زد. گفت:<اینجا قصر منه، تو حق ورو...> سولی گفت:<ساکت شو و به حرفام گوش بده> بعد از یک ساعت بحث و توضیح بالاخره سولی توانست آن دختر را متقاعد کند که امپراطوریِ پدر و مادرش فاسد است و او باید جلوی تمام اینها را بگیرد. آدرین گفت:<یعنی من تنهایی باهاتون بیام؟ اما من به خدمتکار هام احتیاج دارم> سولی پوزخندی زد و گفت:<نگران نباش عزیزم. این سری قرار نیست توی قصر زندگی کنی. و البته، اون ندیمه هم همراهمون میاد. اون هم برگزیده شده. لورال بیا داخل!> ندیمه، افتان و خیزان وارد شد و به شاهزاده تعظیم کرد. سولی گفت:<از این به بعد قرار نیست اون اربابت باشه، باید با ما بیاین، دوتاتون. توی راه برای تو هم همه چیز رو توضیح میدم> و به این ترتیب بود که شاهزاده و ندیمهاش از قصر فرار کردند.
《 سولی & ویدار 》
وقتی کیف قاپ به سمت سولی میدود تا کیفش را بدزدد، دختر لبخندی میزند. مچ دخترک دزد را محکم میگیرد و به زمین میکوباند. ویدار میگوید:<لطفا ولم کن. اشتباه کردم، من هیچ غذایی ندارم و تنها کاری که ازم برمیاد همینه> سولی لبخند میزند و ویدار را به مدیا میسپارد. مدیا دختر را میگیرد و به او میگوید:<تقلا نکن> سولی به مدیا دستور میدهد تا دخترک دزد را به پس کوچهای ببرند. رو به دختر میگوید:<میخوای از شر این زندگی فلاکتبارت خلاص بشی؟> ویدار پوزخندی میزند:<اگه نمیخواستم هیچوقت دزد نمیشدم> سولی میگوید:<پس یه فرصت خوب داری. نمیدونم اگه بهت بگم میفهمی یا نه. اما تو برگزیده شدی. برای چی؟ برای سرنگون کردن امپراطوری متروکه. پس به حرفم گوش بده و با من سوار کالسکه شو> ویدار به صورت سولی خیره میشود. یک هفته میشود که هیچ چیز نخورده، به این فکر میکند که در خانهی آن دختر با آن لباسهای برازنده و محافظ قوی هیکلش چه غذاهایی یافت میشود. میگوید:<باشه!>
《 سولی & هینامی 》
وقتی دخترکی با پاهایی برهنه و جامهای کثیف با سرعتی تند به سولی برخورد میکند، ابتدا هر دو جا میخورند. اما سولی او را به جا میآورد. میگوید:<تو همون ندیمهای هستی که از قصر فرار کردی؟> هینامی انگار که شمشیر خورده باشد رنگش میپرد و زانو میزند. میگوید:<بانو! من نمیدونم شما کی هستین، ولی لطفا بهم رحم کنین. بذارین برم تا بتونم زنده بمونم. اگه برگردم قصر، منو جلوی گرگها میندازن> اشک از چشمانش سرازیر میشوند و دستان بی جانش را به بدن سولی میمالد. سولی میگوید:<دختر جون، نباید گریه کنی. اگه اینجوری زانو بزنی همه قضیه رو میفهمن. فقط باید همراهم بیای، یه زندگی قشنگ نصیبت میشه> هینامی به حرف سولی بلند میشود و چون چارهای ندارد همراه آنها سوار بر کالسکه میشود.
《 در کالسکه 》
همچنان که کالسکه حرکت میکند همهی افراد داخل آن به هم خیره شدهاند. همهی آنها انسانهایی از امپراطوری متروکه هستند با هزاران مشکل و درد. در میان سکوتی ترسناک کتابخون میگوید:<میتونید خودتون رو معرفی کنید؟> او لبخندی به لب دارد که کم پیداست. سیلوانا میگوید:<خب من یه دخترم که توی منطقهی تربیت اژدها کارآموز بودم> مالیس زیرلب با طعنه میگوید:<خوب شد گفتی دختری، من فکر میکردم پسر باشی!> او هنوز از زخمش رنج میبرد اما کمی آرامتر شده است. بقیه ساکت میمانند. کتابخون میگوید:<خوشحالم که اهداف مشترکی داریم> ویدار با صدای بم و محکش میگوید:<هدف من که فقط زنده موندنه، نه این چرت و پرتا> سولی چهره در هم میکشد. مالیس به پشت کالسکه اشاره میکند و میگوید:<اما انگار یکی اون پشت داره میمیره> او به مردی اشاره میکند که بدون پیراهن در قسمتی از کالسکه با چشمانی بسته دراز کشیده است. سولی میگوید:<شاید اون تنها کسیه که هدف واقعیش دقیقا هدف منه، برعکس بیشتر شما!> همه به او خیره میمانند.
《 سولی & رامونا & نورا 》
وقتی سولی از کالسکه پیاده میشود هوا سرد شده. به مدیا میگوید که مراقب کالسکه و افراد داخل آن باشد، مبادا کسی قصد فرار کند. به سمت راهآهن میرود و داخل تونلهای زیرزمینی میشود. بوی آهن و کپک همه جا را در برگرفته است. درست زمانی که به پایینترین نقطه و محل عبور قطارها میرسد، آن دو را میبیند. دوقلوهایی که روی یکی از نیمکتهای فرسوده نشستهاند. سولی به سمت آنها میرود و کنارشان مینشیند. میگوید:<دلیلی داره که این همه مدته اینجایین؟> رامونا و نورا وحشتزده میشوند؛ سولی میداند آنها حرفهای نیستند. ادامه میدهد:<میدونم کارتون چیه و میدونم برای پول این کار رو انجام میدین. میخوام بهتون بگم که اگه همراه من بیاید و اهداف من رو دنبال کنین، مقداری بهتون پول میدم که اون خونهی قدیمی رو کنار بگذارین و یه زندگی رویایی داشته باشین> رامونا و نورا به هم نگاه میکنند و با تردید سر تکان میدهند. سه دختر از آن مکان خارج میشوند و سوار کالسکهی سولی میشوند. و به این ترتیب است که برگزیدگان قیام را آغاز میکنند.
《 ایستگاه ۳۴ 》
بعد از گذشت یک شب و به هوش آمدن دالدرک آنها همهی وسایل را تهیه کردند. مدیا به طریق فهرستِ سولی، لباسها، وسایل و تجهیزات مختلف را خرید و همهی گروه جامههایی نو به تن کردند. مالیس، هینامی، ویدار، لورال و دوقلوها که تا به حال جامههایی زیبا و ارزشمند ندیده بودند، واقعا ذوق داشتند. بیشتر ذوقشان بابت این بود که قرار بود خودشان آنها را به تن کنند. بعد از اینکه همهی گروه یک دست شدند، به فرمان سولی، همه سوار کالسکه شدند و به سمت قطار زیرزمینی حرکت کردند. با ورود به ایستگاههای تاریک، وقتی که هیچکسی جز آن سیزده نفر نبود، سولی کف دستش را به دیوار چسباند و ناگهان چشمانش سفید رنگ شدند. همهی گروه به او خیره شده بودند و نفسشان بالا نمیآمد. دقیقا از نقطهای که سولی دستش را روی دیوار گذاشته بود دروازهای کوچک باز شد و ایستگاه ۳۴، ایستگاهی که قرنها بود هیچ موجودی پایش را در آنجا نگذاشته بود، نمایان شد. همه وارد آن شدند.