《 در کالسکه 》
همچنان که کالسکه حرکت میکند همهی افراد داخل آن به هم خیره شدهاند. همهی آنها انسانهایی از امپراطوری متروکه هستند با هزاران مشکل و درد. در میان سکوتی ترسناک کتابخون میگوید:<میتونید خودتون رو معرفی کنید؟> او لبخندی به لب دارد که کم پیداست. سیلوانا میگوید:<خب من یه دخترم که توی منطقهی تربیت اژدها کارآموز بودم> مالیس زیرلب با طعنه میگوید:<خوب شد گفتی دختری، من فکر میکردم پسر باشی!> او هنوز از زخمش رنج میبرد اما کمی آرامتر شده است. بقیه ساکت میمانند. کتابخون میگوید:<خوشحالم که اهداف مشترکی داریم> ویدار با صدای بم و محکش میگوید:<هدف من که فقط زنده موندنه، نه این چرت و پرتا> سولی چهره در هم میکشد. مالیس به پشت کالسکه اشاره میکند و میگوید:<اما انگار یکی اون پشت داره میمیره> او به مردی اشاره میکند که بدون پیراهن در قسمتی از کالسکه با چشمانی بسته دراز کشیده است. سولی میگوید:<شاید اون تنها کسیه که هدف واقعیش دقیقا هدف منه، برعکس بیشتر شما!> همه به او خیره میمانند.
《 سولی & رامونا & نورا 》
وقتی سولی از کالسکه پیاده میشود هوا سرد شده. به مدیا میگوید که مراقب کالسکه و افراد داخل آن باشد، مبادا کسی قصد فرار کند. به سمت راهآهن میرود و داخل تونلهای زیرزمینی میشود. بوی آهن و کپک همه جا را در برگرفته است. درست زمانی که به پایینترین نقطه و محل عبور قطارها میرسد، آن دو را میبیند. دوقلوهایی که روی یکی از نیمکتهای فرسوده نشستهاند. سولی به سمت آنها میرود و کنارشان مینشیند. میگوید:<دلیلی داره که این همه مدته اینجایین؟> رامونا و نورا وحشتزده میشوند؛ سولی میداند آنها حرفهای نیستند. ادامه میدهد:<میدونم کارتون چیه و میدونم برای پول این کار رو انجام میدین. میخوام بهتون بگم که اگه همراه من بیاید و اهداف من رو دنبال کنین، مقداری بهتون پول میدم که اون خونهی قدیمی رو کنار بگذارین و یه زندگی رویایی داشته باشین> رامونا و نورا به هم نگاه میکنند و با تردید سر تکان میدهند. سه دختر از آن مکان خارج میشوند و سوار کالسکهی سولی میشوند. و به این ترتیب است که برگزیدگان قیام را آغاز میکنند.
《 ایستگاه ۳۴ 》
بعد از گذشت یک شب و به هوش آمدن دالدرک آنها همهی وسایل را تهیه کردند. مدیا به طریق فهرستِ سولی، لباسها، وسایل و تجهیزات مختلف را خرید و همهی گروه جامههایی نو به تن کردند. مالیس، هینامی، ویدار، لورال و دوقلوها که تا به حال جامههایی زیبا و ارزشمند ندیده بودند، واقعا ذوق داشتند. بیشتر ذوقشان بابت این بود که قرار بود خودشان آنها را به تن کنند. بعد از اینکه همهی گروه یک دست شدند، به فرمان سولی، همه سوار کالسکه شدند و به سمت قطار زیرزمینی حرکت کردند. با ورود به ایستگاههای تاریک، وقتی که هیچکسی جز آن سیزده نفر نبود، سولی کف دستش را به دیوار چسباند و ناگهان چشمانش سفید رنگ شدند. همهی گروه به او خیره شده بودند و نفسشان بالا نمیآمد. دقیقا از نقطهای که سولی دستش را روی دیوار گذاشته بود دروازهای کوچک باز شد و ایستگاه ۳۴، ایستگاهی که قرنها بود هیچ موجودی پایش را در آنجا نگذاشته بود، نمایان شد. همه وارد آن شدند.
《 ایستگاه ۳۴؛ دو هفتهی بعد 》
بعد از دوازده خرابکاری موفقیتآمیز، گروه توانسته بودند کنجکاوی و عصبانیت صاحبان امپراطوری متروکه و شادی اهالی امپراطوری را جلب کنند. در همهی شبها نیروهای امپراطوری به دنبال شاهزاده میگشتند. تقریبا همهی گروه بعد از تمام این رویدادها هدفشان یک چیز بود: سرنگونی و شورش امپراطوری. ایستگاه ۳۴ که حالا پر از نقشههای خرابکاری و سلاحهای مختلف بود، پایگاه گروه بود و هیچکس از وجود آن خبر نداشت؛ البته تا آن شب. همهی گروه در حال استراحت بودند که ناگهان جرقهای خورد. صداهایی وحشتناک آمد و ماموران به داخل ایستگاه هجوم آوردند. آتش فراگیر شد و تمام نقشهها و سلاحها را سوزاند. سولی فریاد زد:<فقط فرار کنین! زود باشین!> همه بلند شدند و وحشتزده، قبل از آنکه کشته شوند به دنبال خروجی دویدند. دوقلوها دست در دست هم به همراه کتابخون، آدرین، هینامی، سیلوانا و لورال به سمت یکی از خروجیها رفتند. ایگدراسیل شمشیرش را از نیام کشید و برای دقایقی به همراه مدیا با دشمنان به مبارزه پرداخت؛ اما دست آخر بعد از زخمی شدن، آنها هم به سمت یکی از خروجیها رفتند. ویدار و رامونا هم به سمت آخرین خروجی دویدند. دالدرک هم مآلیس را بلند کرد و فرار کردند. همچنان که ایستگاه در حال سوختن بود، سولی هم از طریق قدرتش محو شد و به مقصدی که میخواست رفت. سولی میدانست که خائنی وجود دارد.
《 کلبهی دوقلوها 》
سولی پیشتر گفته بود که اگر مشکلی برای ایستگاه پیش آمد، اعضای گروه هم را در کلبهی دوقلوها پیدا کنند. تقریبا همه در آنجا جمع شده بودند. تک تک حاضران چهرههایی وحشتزده و خشمگین داشتند. طبیعتا همه به هم مشکوک بودند. مدیا و ایگدراسیل زخمی شده بودند و حالشان خوش نبود. دالدرک گفت:<چجوری ایستگاه رو پیدا کردن؟ اونجا یه مکان مخفیه> آدرین که در حال کمک به دو مبارز زخمی بود گفت:<ممکنه.. ممکنه یک نفر بهمون خیانت کرده باشه؟> از آنجا که آدرین حرف دل همه را زده بود، اعضای گروه به هم نگاه کردند. در ابتدا همه به این احتمال فکر کرده بودند. احتمالی که مطمئنا حقیقت بود. کتابخون گفت:<توی این شرایط نباید بهم مشکوک باشیم. تنها کسایی که میتونن همه چیز رو تغییر بدن فقط ماییم> همان لحظه بود که در کلبه باز شد و بالاخره سولی هم به جمع آنها پیوست. دالدرک گفت:<حالت خوبه؟ نگرانت بودیم> سولی سالم بود. تقریبا. زخمی اندازهی یک بند انگشت روی صورتش نشسته بود. ویدار گفت:<کمک میخوای؟> سولی سؤالش را بی جواب گذاشت و فقط روی صندلی نشست. آنقدر ذهنش مشغول بود که نمیتوانست سخن بگوید. ذهنش مشغول سوال همه بود؛ چه کسی خائن بود؟
《 قصر امپراطوری 》
سرباز گفت:<بانوی من، شاهزاده هم اونجا بود. بین شورشیها> ملکه دارک به سرباز نگاه کرد و چشمان بی احساسش را رو به او خیره نگاه داشت. گفت:<همشون رو دستگیر کن. و به اون بچه هم پیغام برسون تا جای جدیدشون رو بهمون بگه> سرباز تعظیم کرد و گفت:<بله بانوی من!> هنگامی که سرباز از اقامتگاه ملکه خارج میشد دارک لبخندی زد. پیش خود فکر کرد که وقتی آدرین را دستگیر کردند چگونه او را شکنجه کند، چگونه بدنش را تکه تکه کند و کنار بقیهی شورشیها بیندازد. دارک با هیچکس شوخی نداشت، حتی با آدرین.