eitaa logo
ازطرفِ‌مآلیس.
18 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
در قلبش می‌دانست که دیگر وقتش بود افسانه‌ به واقعیت بپیوندد. -نگهبانان گاهول
مشاهده در ایتا
دانلود
مقدمه؛ ایستگاه ۳۴، راه‌آهن مخفی 》 با شروع طوفان شهر متروکه دلگیر‌تر از همیشه شد. قطرات تندِ باران همانند گلوله‌هایی از جنس آب به خانه‌ها و درخت‌های خشک برخورد می‌کردند. خیابان‌های شهرک کوچک و مخروب، خالی از آدم‌ها بود. کدام آدم عاقلی دلش می‌خواست زیر طوفان و باران خیس شود؟ اما در دل زمین، همانند هرروزِ سال، روی ریل‌های زنگ‌زده‌، قطارها حرکت می‌کردند. قطارهایی که از تمام ایستگاه‌ها عبور می‌کردند تا مسافرانِ شهر متروکه را به مقاصدشان برسانند. اما در میان ایستگاه‌های کثیف و تاریک، فقط یک ایستگاه بود که هیچ قطاری در آن توقف نمی‌کرد. ایستگاهی که کثیف‌تر و تاریک‌تر از هر نقطه‌ای در این جهان بود. مکانی که قرن‌ها بود هیچ انسانی در آن قدم نگذاشته بود؛ چرا که فقط افراد خاصی می‌توانستند مرزهای تاریکی رو گشوده و ایستگاه ۳۴ رو فتح کنند؛ افرادی که برگزیده شده بودند. آن‌ها برای سرنوشتی تاریک برگزیده شده بودند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سولی؛ محافظ اعظم 》 صدای قدم‌هایش آنقدر محکم و قوی بود که کل ایستگاه را دربرمی‌گرفت؛ البته شاید به خاطر این هم بود که ایستگاه خالی از هرگونه شیئ و موجودی بود. دختر جوان دستانش را روی گرد و خاک دیوار کشید و جای انگشتان کشیده‌اش را روی دیوار ماندگار کرد. موهای بلند صورتی رنگش حکایت از افسانه‌ای داشت؛ محافظ اعظم ایستگاه ۳۴. او از سرزمین افسانه‌ای اعظم پس از هزاران سال بازگشته بود، جایگزین پدرش شده بود تا مبارزان انتخاب‌شده را برگزیند. مسئولیتی مهم او را فراخوانده بود. چشمان بنفش رنگش را به ریل فرسوده دوخت و آسوده خیال شد؛ چرا که فقط با نگاهی ساده به ایستگاه میشد فهمید که فقط سولی در آن‌جا حضور داشت. پالتوی قدیمی سیاهش را محکم‌تر چسبید و کیف همراهش را که در آن مقدار زیادی چاقو بود از دستش رها کرد و کاغذی را از کیف درآورد. کاغذی که رویش نام مبارزان برگزیده شده نوشته شده بود؛ آنان که برمی‌خیزند و سرنوشت دنیا را به دست نابودی می‌سپارند. به زودی به دنبالشان می‌رفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دالدرک؛ تنها بازمانده‌ی امپراطوری سایه 》 در میان کوچه‌های تاریک شهر متروکه، سایه‌ی قامتِ بلند مردی جوان بر روی خانه‌ها و دیوارهای خاکستری نمایان بود. او قدم‌زنان کوچه‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کرد تا بتواند هدفش را به سرانجام برساند. ماسک پارچه‌ای که صورتش را پوشانیده بود باعث می‌شد چهره‌ی دالدرک ناشناخته باقی بماند. چشمان سیاه او همانند شب می‌درخشید و موهای براقش روی صورتش سایه انداخته بودند. جامه‌ی جنگجویان را بر تن کرده بود و خنجری به رنگ سیاه در دست داشت. قدم‌های محکمش همچون صدای صاعقه سکوت شب را می‌شکافت و تپش قلبش سریع بود. وقتی به آخرین کوچه رسید هدفش را دید: یکی از وزرای امپراطوری متروکه بود. دالدرک به عنوان یک شورشی سال‌ها با حکومت متروکه مقابله کرده بود و سعی بر شورش داشت. اما این همه‌ی دلیل او نبود. سال‌ها پیش وقتی او پسرکی چندساله بیش نبود، پدر و مادرش امپراطوری قدرتمند سایه را رهبری می‌کردند. تمام سعی آن‌ها ایجاد زندگی‌ای معقول برای مردمان بود؛ اما با شروع شورش‌ها و جنگ میان مردمان امپراطوری سایه، دالدرک خانواده‌اش را از دست داد. مادرش، پدرش و خواهر کوچکش را. او تنهای تنها در میان جنگی وحشتناک باقی ماند و با چشمان معصوم کودکانه‌ی خود مرگ خانواده و هموطنانش را به چشم دیده و سایه‌ی کینه بر قلبش آرمیده بود. او تنها وارث امپراطوری سایه بود و تنها هدفش سرنگونی امپراطوری متروکه بود. اما شاید سرنوشت، همانند همیشه مسیری تاریک‌تر را برای دالدرک در نظر گرفته باشد! سرنوشتی که نابودی جهان را تضمین می‌کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مآلیس؛ پسری ولگرد میان کوچه‌ها 》 وقتی بازتاب صورت خودش را در آینه‌ی شکسته دید قلبش کمی آرام گرفت. با خود فکر کرد: آسیب کمتری نسبت به همیشه دیدم. در میان صورت سفیدش همانند همیشه کبودی هایی دیده می‌شد؛ یکی از زخم‌های روی لبش به تازگی ایجاد شده بود. روی گردنش جای دستای قوی‌ای بود و کبود شده بود. او می‌دانست که برای گذراندن زندگی فلاکت‌بارش به این زخم‌ها و دردها نیاز داشت. آن‌ها مُهر موفقیتش بودند. وقتی بدن ضعیف و زخمی‌اش میان خیابان‌ها حرکت می‌کرد مردی را دید که به تازگی از میخانه بیرون آمده بود. به مآلیس نگاه کرد و دستان او را محکم گرفت. پسرک با نگاه هیز او آشنا بود، بنابراین وقتی مرد کیسه‌ای سکه به سمت مآلیس پرت کرد، پسر فقط مقاومت را کنار گذاشت. اما درست زمانی که مرد او را به سمت خانه‌اش می‌برد نفهمید که پسر لبخندی به لب دارد. مرد نفهمید که چاقویی زهرآگین در جیب جامه‌ی مآلیس جا خوش کرده و فقط منتظر استفاده شدن بودند. بله، او اینگونه زندگی را می‌گذراند؛ با کشتن آدم‌ها و سرقت اندکی سکه. عملی شیطانی بود، اما وقتی هیچ چیزی برای از دست دادن نداشته باشید به هر کاری برای زندگی کردن رجوع خواهید کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتابخون؛ بانوی کتابدارِ کتابخانه‌ی عمومی 》 میان قفسه‌ی کتاب‌ها زندگی جریان داشت. اما درست بیرون از کتابخانه‌ی عمومی، همه‌ی مردم درحال زجر کشیدن بودند؛ مردمی که از فقر رنج می‌بردند و بازیچه‌ی اشراف‌زادگانِ امپراطوریِ فاسد بودند. شاید کاری از دستان کتابخون بر‌نمی‌آمد، اما او از تنها سلاحش استفاده می‌کرد. او از فرهنگ باقی‌مانده‌ی امپراطوری سایه حفاظت می‌کرد؛ امپراطوری‌ای که کاملا از یادها رفته بود. اما کتابخون در قلبش باور داشت که اگر تاریخ در کتاب‌ها ثبت شود، می‌شود آن‌را احیا کرد. این کار در امپراطوری متروکه جرمی سنگین بود و جزای آن مرگ بود. او که صورتش در آتش سوزی سوخته بود همیشه پوشینه‌ای قرمز رنگ بر صورت می‌انداخت و دامن قهوه‌ای می‌پوشید تا سعی کند با رنگ های سازگار با محیط از جلب توجه خودداری کند. همیشه موهای کوتاهش را تمیز نگه می‌داشت و کتاب می‌خواند. او باور داشت که روزی باور قلب‌ها جهان را تغییر خواهد داد. ولی سرنوشت رخدادهای دیگری برای کتابخون در نظر داشت!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایگدراسیل؛ فرمانده‌ی امپراطوری متروکه 》 در پادگان امپراطوری همیشه جنازه‌ی انسان‌ها یافت میشد. آدم‌هایی که به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، فقط و فقط به جرم فقر کشته شده بودند. ایگدراسیل همیشه در حال قدم زدن مجبور به له کردن جنازه‌ها بود، به خاطر همین همیشه کف کفش‌هایش خونی رنگ بودند. او که زنی قوی و جسور بود، با هیکل قوی و شمشیر تیزش صدها بار مردم بی گناه را کشته بود. اما همیشه در قلبش حفره‌ای تو خالی را حس می‌کرد، حفره‌ای که هربار با کشتن انسان‌ها بزرگ‌تر میشد. وقتی در خانواده‌ی فرمانده‌ی ارشد امپراطوری به دنیا آمده باشید، سرنوشتی جز کشتن آدم‌ها نصیبتان نخواهد شد؛ مگر آنکه خود سرنوشت را تغییر دهید. امشب او قرار بود یک انسان دیگر را بکشد؛ مردی جوان که به جرم شورش دستگیر شده بود. وقتی ایگدراسیل به بالاسر بدن زخمی پسر رسید ته قلبش دوباره آن حفره را حس کرد. بدجور عذابش می‌داد. آن مرد فقط به جرم آزادی به این وضع دچار شده بود. با این حال زن نمی‌توانست یک نفر دیگر را بکشد، بنابراین درست زمانی که کسی آن اطراف پرسه نمی‌زد، مرد جوان را آزاد کرد. او می‌دانست که با این عمل چشمانش رو از دست خواهد داد، یا حتی جانش را.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا