eitaa logo
ملجأ
148 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
303 ویدیو
15 فایل
پناهگاه کوچولوی من جایی برای خودم بودن بدون هیچ قضاوتی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_14a8yp2&btn=نیلان
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 لونا — «پریِ ماهِ سیاه» لونا در زندگی قبلی یک پریِ ماهِ سیاه بود؛ موجودی که فقط در شب‌هایی ظاهر می‌شد که ماه کاملاً ناپدید می‌شد. اما برخلاف پری‌های معمولی، لونا بال نداشت. او می‌تونست نور ماه رو بدزده و داخل اشیا زندانی کنه یک شب، ماه ناگهان از آسمون ناپدید شد و تمام دنیا برای هفت شب در تاریکی مطلق فرو رفت. همه فکر میکردن ماه مرده. اما لونا می‌دونست حقیقت چیز دیگه ایه. ماه دزدیده شده بود. رد اون رو دنبال کرد و به قلعه‌ای رسید که هیچ‌کس تا اون روز ندیده بود. وسط قلعه، ماه درون یک گوی شیشه‌ای زندانی بود. لونا گوی رو شکست... اما به‌جای اینکه ماه به آسمون برگرده، تمام نورش وارد بدن خودش شد. از اون شب، لونا دیه فقط یک پری نبود. هر جا قدم میذاشت، شب روشن می‌شد؛و هر جا می‌ایستاد، سایه‌ها شکل واقعی‌ خودشون رو نشون می‌دادن. مردم بعدها گفتن اگه نیمه‌شب در جایی کاملاً تاریک ناگهان احساس کردی نور ماه روی صورتت افتاده، با اینکه آسمون ابریه بدون هیچ واکنشی رد شو لونا احتمالاً همون نزدیکی ایستاده و داره چیزی رو توی سایه‌ی تو می‌بینه که نباید ببینی.
🦌 چارلی — «نگهبانِ جنگلِ بی‌زمان» چارلی در زندگی قبلی یک سنتورِ جنگلی بود؛ موجودی افسانه‌ای با شاخ‌های گوزن و توانایی شنیدن صدای طبیعت. اما یک ویژگی عجیب داشت، او صدای آینده رو می‌شنید. هر وقت کسی وارد جنگل می‌شد، چارلی می‌تونست صدای قدم‌های همان شخص رو از چند روز قبل بشنوه یک روز صدای قدم‌های یک نفر رو شنید. یک نفر وارد جنگل می‌شد... اما صدای قدم‌ها از چهار جهت مختلف میومد چارلی فهمید اون آدم قرار نیست تنها وارد جنگل بشه چند ساعت بعد، گروهی شکارچی وارد شدن ولی چیزی که انتظارش رو نداشتن این بود که جنگل از قبل براشون آماده بود. درخت‌ها مسیرها را جابه‌جا کردن، رودخونه مسیرش رو عوض کرد و مه تمام نشانه‌ها رو پوشاند. صبح روز بعد، شکارچی‌ها بیرون جنگل ایستاده بودن و قسم می‌خوردن فقط چند دقیقه داخل اون بودن درحالی‌که برای چارلی، سی سال گذشته بود. از اون روز به بعد، هیچ انسانی نتونست زمان واقعی رو در جنگل بفهمد. چارلی هنوز اونجاست؛ با شاخ‌هایی که هر سال بلندتر میشن. میگن اگه وارد اون جنگل بشی و ناگهان صدای قدم هایی رو پشت سرت بشنوی... هرگز برنگرد. چون اگه چارلی صدای قدم‌هات رو از آینده شنیده باشه، شاید آن چیزی که پشت سرت راه میره، خودِ تو نباشی.
🦢 وفا — «سلکیِ دریاچه‌ی خاموش» وفا در زندگی قبلی یک سلکی بود؛ موجودی که می‌تونست بین انسان و فُک دریایی تغییر شکل بده و توی دریاچه‌ ای دورافتاده زندگی می‌کرد. اما دریاچه یک قانون داشت: هیچ‌کس حق نداشت اسم واقعی‌ او رو بلند بگه. چون هر اسمی که در آب گفته می‌شد، دریاچه آن شخص رو به یاد می‌سپرد. یک شب، وفا متوجه شد تمام ماهی‌های دریاچه مردن و سطح آب کاملاً بی‌حرکت شده. وقتی کف دریاچه رو نگاه کرد، هزاران اسم روی سنگ‌ها نوشته شده بود. همه‌ی آدم‌هایی که سال‌ها پیش توی دریاچه ناپدید شده بودن. اما بین اون اسم‌ها، یک اسم تازه بود: وفا. همون لحظه، آب شروع کرد به بالا اومدن. وفا فهمید دریاچه قصد نداره او رو بکشه... صبح روز بعد، دریاچه دوباره زلال شده بود. و برای اولین بار، مردم روستای نزدیک می‌تونستن صدای آواز پرنده‌ها رو از وسط آب بشنون وفا ناپدید نشده بود. او حالا نگهبان دریاچه بود؛ هر شب روی سنگی کنار آب می‌نشست و اسم کسانی رو که از دریاچه دور می‌شدن، یکی‌یکی از روی سطح آب پاک می‌کرد. چون از اون روز به بعد، دریاچه دیگه هیچ انسانی رو برای خودش نگه نمی‌داشت.
🦊 آریا — «روباهِ نه‌دم» آریا در زندگی قبلی یک کیتسونه بود؛ روباهی افسانه‌ای با نه دم که می‌تونست شکل هر انسانی رو به خودش بگیره اما یک قانون عجیب داشت: هر بار که یکی از دم‌هاش رو از دست می‌داد، یه خاطره از زندگی‌اش هم پاک می‌شد. سال‌ها گذشت و آریا هشت دمش رو از دست داد. دیگه هیچ‌چیز از گذشته یادش نمیومد.اینکه چه کسی بوده، کجا زندگی می‌کرده یا چرا اصلاً به این دنیا اومده؟ فقط یک چیز رو به خاطر داشت: هر شب، ساعت دقیقاً سه صبح، باید به بالای یک برج قدیمی می‌رفت. یک شب تصمیم گرفت دیگه به اونجا نره اما ساعت سه که شد، صدای زنگ برج در تمام شهر پیچید. آریا از پنجره بیرون رو نگاه کرد... و دید هشت نسخه‌ی دیگه از خودش در خیابان ایستاده‌. هرکدوم با یکی از دم‌های گمشده‌اش. نسخه‌ها شروع کردن به بالا رفتن از برج. آریا هم دنبال اونها رفت. وقتی به بالاترین طبقه رسید، آخرین روباه برگشت و گفت: «بالاخره برگشتی.» آریا پرسید: «من کی‌ام؟» روباه لبخند زد. «همین چیزی که هر نه‌تا نسخه‌ات سعی کردن فراموشش کنن.» بعد پنجره رو باز کرد. پشت اون، یک شهر کامل زیر نور ماه بود که هیچ انسانی در اون زندگی نمی‌کرد. و روی بلندترین ساختمون شهر، یک کتیبه نوشته شده بود: «پادشاهی که نه بار خودش رو کشت، تا بتونه یک بار دیگه به دنیا بیاد.» آریا به نه دمش نگاه کرد. این بار، دم نهم آروم آروم ظاهر شد. و او بالاخره یادش اومد چرا همه‌ی نسخه‌های قبلی خودش رو ساخته بود.
🦚 فاطمه — «پرنده‌ی شهرِ گمشده» فاطمه در زندگی قبلی یه سیمرغِ جوان بود؛ اما نه اون سیمرغی که روی کوه‌ها زندگی می‌کنه. او نگهبان شهری مخفیه که فقط هر صد سال یک‌بار، برای یک شب ظاهر میشه قانون شهر ساده بود: هرکس واردش می‌شد، می‌تونست یه چیز غیرممکن از شهر بخواد. اما فاطمه همیشه مراقب بود کسی چیزی نخواهچد که نظم شهر رو به هم بزنه تا اینکه یه شب، دختری وارد شهر شد و گفت: «می‌خوام چیزی رو برگردونم که هیچ‌وقت مال من نبوده.» فاطمه پرسید: «چی؟» دختر فقط به آسمان اشاره کرد. ستاره‌ها یکی‌یکی شروع کردن به ناپدید شدن. فاطمه فهمید اون دختر در واقع آخرین بازمانده‌ی موجوداتیه که پیش از انسان‌ها روی زمین زندگی می‌کردن؛ و ستاره‌ها، خاطرات اون‌ها بودن. پس فاطمه بال‌هاش رو باز کرد و تمام شب در آسمان پرواز کرد. هر ستاره‌ای که خاموش می‌شد، دوباره با لمس بال‌های او روشن می‌شد. صبح که رسید، شهر ناپدید شد. اما فاطمه برگشت. با یک پرِ طلایی که حالا همیشه کنار قلبش بود. میگن هر صد سال، وقتی اون شهر دوباره ظاهر میشه. یه پرنده‌ی طلایی بالای اون پرواز می‌کنه و اگر اون پرنده روی شانه‌ات بنشینه... یعنی یه آرزوی غیرممکن داری که هنوز فرصت برآورده شدنش رو پیدا نکردی.
🦋 آرزو — «پروانه‌ی آخرین خواب» آرزو در زندگی قبلی یه موجود افسانه‌ای بود که فقط در خواب آدم‌ها ظاهر می‌شد. اما برخلاف موجودات کابوس، آرزو می‌تونست خواب آدم‌ها رو بدزده و به شکل پروانه‌های کوچیک نگه داره یک شب وارد خواب پادشاهی شد که قرار بود صبح روز بعد جنگی رو شروع کنه آرزو خوابش رو دزدید. اما وقتی پروانه رو گرفت، دید داخل آن... خواب یک نفر دیگه بود. خوابی از همان جنگ، اما از پایان اون در خواب، پادشاه مرده بود و تمام سربازاش هم کنارش افتاده بودن. آرزو فهمید این خواب متعلق به آینده ست ولی یه چیز عجیب‌تر وجود داشت: در انتهای خواب، خودش رو دید که کنار تخت پادشاه ایستاده. پس تصمیم گرفت خواب رو پس بده. پادشاه صبح بیدار شد و جنگ رو آغاز نکرد. همه‌چیز باید تموم می‌شد اما اون شب، آرزو دوباره وارد خوابش شد. پادشاه این بار فقط یک جمله گفت: «من جنگ رو شروع نکردم... پس چرا هنوز همون خواب رو می‌بینم؟» آرزو برگشت سمت پنجره. بیرون، هزاران پروانه‌ی سیاه روی آسمان شهر پرواز می‌کردن. و برای اولین بار فهمید... اون خواب متعلق به آینده نبود. متعلق به چیزی بود که هنوز داشت سعی می‌کرد اتفاق بیفته.