🦢 وفا — «سلکیِ دریاچهی خاموش»
وفا در زندگی قبلی یک سلکی بود؛ موجودی که میتونست بین انسان و فُک دریایی تغییر شکل بده و توی دریاچه ای دورافتاده زندگی میکرد.
اما دریاچه یک قانون داشت: هیچکس حق نداشت اسم واقعی او رو بلند بگه.
چون هر اسمی که در آب گفته میشد، دریاچه آن شخص رو به یاد میسپرد.
یک شب، وفا متوجه شد تمام ماهیهای دریاچه مردن و سطح آب کاملاً بیحرکت شده. وقتی کف دریاچه رو نگاه کرد، هزاران اسم روی سنگها نوشته شده بود.
همهی آدمهایی که سالها پیش توی دریاچه ناپدید شده بودن. اما بین اون اسمها، یک اسم تازه بود: وفا.
همون لحظه، آب شروع کرد به بالا اومدن.
وفا فهمید دریاچه قصد نداره او رو بکشه...
صبح روز بعد، دریاچه دوباره زلال شده بود. و برای اولین بار، مردم روستای نزدیک میتونستن صدای آواز پرندهها رو از وسط آب بشنون
وفا ناپدید نشده بود. او حالا نگهبان دریاچه بود؛ هر شب روی سنگی کنار آب مینشست و اسم کسانی رو که از دریاچه دور میشدن، یکییکی از روی سطح آب پاک میکرد. چون از اون روز به بعد، دریاچه دیگه هیچ انسانی رو برای خودش نگه نمیداشت.
🦊 آریا — «روباهِ نهدم»
آریا در زندگی قبلی یک کیتسونه بود؛ روباهی افسانهای با نه دم که میتونست شکل هر انسانی رو به خودش بگیره
اما یک قانون عجیب داشت: هر بار که یکی از دمهاش رو از دست میداد، یه خاطره از زندگیاش هم پاک میشد.
سالها گذشت و آریا هشت دمش رو از دست داد. دیگه هیچچیز از گذشته یادش نمیومد.اینکه چه کسی بوده، کجا زندگی میکرده یا چرا اصلاً به این دنیا اومده؟
فقط یک چیز رو به خاطر داشت: هر شب، ساعت دقیقاً سه صبح، باید به بالای یک برج قدیمی میرفت. یک شب تصمیم گرفت دیگه به اونجا نره
اما ساعت سه که شد، صدای زنگ برج در تمام شهر پیچید. آریا از پنجره بیرون رو نگاه کرد...
و دید هشت نسخهی دیگه از خودش در خیابان ایستاده. هرکدوم با یکی از دمهای گمشدهاش. نسخهها شروع کردن به بالا رفتن از برج. آریا هم دنبال اونها رفت.
وقتی به بالاترین طبقه رسید، آخرین روباه برگشت و گفت: «بالاخره برگشتی.»
آریا پرسید: «من کیام؟» روباه لبخند زد.
«همین چیزی که هر نهتا نسخهات سعی کردن فراموشش کنن.»
بعد پنجره رو باز کرد. پشت اون، یک شهر کامل زیر نور ماه بود که هیچ انسانی در اون زندگی نمیکرد. و روی بلندترین ساختمون شهر، یک کتیبه نوشته شده بود: «پادشاهی که نه بار خودش رو کشت، تا بتونه یک بار دیگه به دنیا بیاد.»
آریا به نه دمش نگاه کرد. این بار، دم نهم آروم آروم ظاهر شد.
و او بالاخره یادش اومد چرا همهی نسخههای قبلی خودش رو ساخته بود.
🦚 فاطمه — «پرندهی شهرِ گمشده»
فاطمه در زندگی قبلی یه سیمرغِ جوان بود؛ اما نه اون سیمرغی که روی کوهها زندگی میکنه. او نگهبان شهری مخفیه که فقط هر صد سال یکبار، برای یک شب ظاهر میشه
قانون شهر ساده بود: هرکس واردش میشد، میتونست یه چیز غیرممکن از شهر بخواد. اما فاطمه همیشه مراقب بود کسی چیزی نخواهچد که نظم شهر رو به هم بزنه
تا اینکه یه شب، دختری وارد شهر شد و گفت: «میخوام چیزی رو برگردونم که هیچوقت مال من نبوده.»
فاطمه پرسید: «چی؟»
دختر فقط به آسمان اشاره کرد. ستارهها یکییکی شروع کردن به ناپدید شدن.
فاطمه فهمید اون دختر در واقع آخرین بازماندهی موجوداتیه که پیش از انسانها روی زمین زندگی میکردن؛ و ستارهها، خاطرات اونها بودن.
پس فاطمه بالهاش رو باز کرد و تمام شب در آسمان پرواز کرد. هر ستارهای که خاموش میشد، دوباره با لمس بالهای او روشن میشد. صبح که رسید، شهر ناپدید شد. اما فاطمه برگشت. با یک پرِ طلایی که حالا همیشه کنار قلبش بود.
میگن هر صد سال، وقتی اون شهر دوباره ظاهر میشه. یه پرندهی طلایی بالای اون پرواز میکنه و اگر اون پرنده روی شانهات بنشینه... یعنی یه آرزوی غیرممکن داری که هنوز فرصت برآورده شدنش رو پیدا نکردی.
🦋 آرزو — «پروانهی آخرین خواب»
آرزو در زندگی قبلی یه موجود افسانهای بود که فقط در خواب آدمها ظاهر میشد.
اما برخلاف موجودات کابوس، آرزو میتونست خواب آدمها رو بدزده و به شکل پروانههای کوچیک نگه داره
یک شب وارد خواب پادشاهی شد که قرار بود صبح روز بعد جنگی رو شروع کنه
آرزو خوابش رو دزدید. اما وقتی پروانه رو گرفت، دید داخل آن... خواب یک نفر دیگه بود.
خوابی از همان جنگ، اما از پایان اون
در خواب، پادشاه مرده بود و تمام سربازاش هم کنارش افتاده بودن.
آرزو فهمید این خواب متعلق به آینده ست
ولی یه چیز عجیبتر وجود داشت: در انتهای خواب، خودش رو دید که کنار تخت پادشاه ایستاده. پس تصمیم گرفت خواب رو پس بده. پادشاه صبح بیدار شد و جنگ رو آغاز نکرد. همهچیز باید تموم میشد
اما اون شب، آرزو دوباره وارد خوابش شد.
پادشاه این بار فقط یک جمله گفت: «من جنگ رو شروع نکردم... پس چرا هنوز همون خواب رو میبینم؟»
آرزو برگشت سمت پنجره. بیرون، هزاران پروانهی سیاه روی آسمان شهر پرواز میکردن.
و برای اولین بار فهمید... اون خواب متعلق به آینده نبود. متعلق به چیزی بود که هنوز داشت سعی میکرد اتفاق بیفته.
🐋 محدثه — «نهنگِ آسمان»
محدثه در زندگی قبلی یک نهنگ آسمانی بود؛ موجودی عظیم که بهجای اقیانوس، بین ابرها شنا میکرد.
هر بار که بال میزد، ابرها کنار میرفتن و آسمان برای چند لحظه کاملاً صاف میشد.
اما یه شب، محدثه متوجه شد یکی از ستارهها هر شب کمی پایینتر میاد
اونقدر پایین که سرانجام درست بالای یه شهر قرار گرفت.
محدثه نزدیک شد و فهمید اون چیزی که از دور شبیه ستاره به نظر میرسید، درواقع یه تخم عظیم و نورانیه و درونش چیزی زنده بود.
محدثه تخم رو با خودش حمل کرد و هفتهها از اون مراقبت کرد. تا اینکه یک شب تخم شکست. چیزی که از داخلش بیرون اومد ... نه پرنده بود، نه اژدها، و نه هیچ موجودی که محدثه میشناخت. یه تیکهی کوچیک از خودِ آسمون بود.
همین که موجود به دنیا اومد، تمام ستارهها شروع کردن به حرکت کردن
انگار آسمون بالاخره صاحبِ خودش رو پیدا کرده بود.
محدثه فقط نگاه کرد و خندید. چون فهمید تمام این مدت، اون نگهبان آسمان نبوده... آسمان اون رو نگه داشته بود تا مادر چیزی باشه که قرار بود متولد بشه
🐎 مایا — «اسبِ دروازهی شمال»
مایا در زندگی قبلی یه کِلپی بود؛ موجودی افسانهای شبیه اسب سیاه که در کنار رودخانههای مهآلود ظاهر میشه.
اما برخلاف کِلپیهای معمولی، مایا آدمها رو به آب نمیکشید.
او فقط کسانی رو سوار میکرد که قرار بود چیزی رو پیدا کنن که گم کرده بودن.
یه شب، پسری کنار رودخانه پیداش کرد و سوارش شد. مایا او رو از بین جنگل برد؛ از روی رودخونه، از زیر صخرهها و حتی از میان مهی که هیچ انسانی نمیتونست از اون عبور کنه. سرانجام به یه دروازهی سنگی رسیدن. پسر پیاده شد و پشت دروازه، خونهی کودکیش رو دید. اما خونه خالی بود. فقط یه جعبهی چوبی وسط اتاق قرار داشت.
وقتی جعبه را باز کرد، چیزی که سالها پیش گم کرده بود داخلش بود. خودِ اسمش. او حتی یادش نمیومد اسم واقعیش چیه. همین که اسم رو بلند گفت، تمام خونه ناپدید شد.
مایا پشت سرش ایستاده بود. پسر برگشت و پرسید: «تو چرا منو اینجا آوردی؟»
مایا برای اولین بار به زبان انسانها جواب داد: «چون بعضی چیزها وقتی گم میشن، دیگه نباید پیداشون کرد.»
و بعد، بدون اینکه منتظر جواب بمونه، دوباره وارد رودخانه شد.
از اون شب به بعد، هرکس کنار اون رودخونه اسبی سیاه دید که سایه نداشت، میدونست مایا اومده...