eitaa logo
ملجأ
146 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
303 ویدیو
15 فایل
پناهگاه کوچولوی من جایی برای خودم بودن بدون هیچ قضاوتی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_14a8yp2&btn=نیلان
مشاهده در ایتا
دانلود
🦚 فاطمه — «پرنده‌ی شهرِ گمشده» فاطمه در زندگی قبلی یه سیمرغِ جوان بود؛ اما نه اون سیمرغی که روی کوه‌ها زندگی می‌کنه. او نگهبان شهری مخفیه که فقط هر صد سال یک‌بار، برای یک شب ظاهر میشه قانون شهر ساده بود: هرکس واردش می‌شد، می‌تونست یه چیز غیرممکن از شهر بخواد. اما فاطمه همیشه مراقب بود کسی چیزی نخواهچد که نظم شهر رو به هم بزنه تا اینکه یه شب، دختری وارد شهر شد و گفت: «می‌خوام چیزی رو برگردونم که هیچ‌وقت مال من نبوده.» فاطمه پرسید: «چی؟» دختر فقط به آسمان اشاره کرد. ستاره‌ها یکی‌یکی شروع کردن به ناپدید شدن. فاطمه فهمید اون دختر در واقع آخرین بازمانده‌ی موجوداتیه که پیش از انسان‌ها روی زمین زندگی می‌کردن؛ و ستاره‌ها، خاطرات اون‌ها بودن. پس فاطمه بال‌هاش رو باز کرد و تمام شب در آسمان پرواز کرد. هر ستاره‌ای که خاموش می‌شد، دوباره با لمس بال‌های او روشن می‌شد. صبح که رسید، شهر ناپدید شد. اما فاطمه برگشت. با یک پرِ طلایی که حالا همیشه کنار قلبش بود. میگن هر صد سال، وقتی اون شهر دوباره ظاهر میشه. یه پرنده‌ی طلایی بالای اون پرواز می‌کنه و اگر اون پرنده روی شانه‌ات بنشینه... یعنی یه آرزوی غیرممکن داری که هنوز فرصت برآورده شدنش رو پیدا نکردی.
🦋 آرزو — «پروانه‌ی آخرین خواب» آرزو در زندگی قبلی یه موجود افسانه‌ای بود که فقط در خواب آدم‌ها ظاهر می‌شد. اما برخلاف موجودات کابوس، آرزو می‌تونست خواب آدم‌ها رو بدزده و به شکل پروانه‌های کوچیک نگه داره یک شب وارد خواب پادشاهی شد که قرار بود صبح روز بعد جنگی رو شروع کنه آرزو خوابش رو دزدید. اما وقتی پروانه رو گرفت، دید داخل آن... خواب یک نفر دیگه بود. خوابی از همان جنگ، اما از پایان اون در خواب، پادشاه مرده بود و تمام سربازاش هم کنارش افتاده بودن. آرزو فهمید این خواب متعلق به آینده ست ولی یه چیز عجیب‌تر وجود داشت: در انتهای خواب، خودش رو دید که کنار تخت پادشاه ایستاده. پس تصمیم گرفت خواب رو پس بده. پادشاه صبح بیدار شد و جنگ رو آغاز نکرد. همه‌چیز باید تموم می‌شد اما اون شب، آرزو دوباره وارد خوابش شد. پادشاه این بار فقط یک جمله گفت: «من جنگ رو شروع نکردم... پس چرا هنوز همون خواب رو می‌بینم؟» آرزو برگشت سمت پنجره. بیرون، هزاران پروانه‌ی سیاه روی آسمان شهر پرواز می‌کردن. و برای اولین بار فهمید... اون خواب متعلق به آینده نبود. متعلق به چیزی بود که هنوز داشت سعی می‌کرد اتفاق بیفته.
🐋 محدثه — «نهنگِ آسمان» محدثه در زندگی قبلی یک نهنگ آسمانی بود؛ موجودی عظیم که به‌جای اقیانوس، بین ابرها شنا می‌کرد. هر بار که بال می‌زد، ابرها کنار می‌رفتن و آسمان برای چند لحظه کاملاً صاف می‌شد. اما یه شب، محدثه متوجه شد یکی از ستاره‌ها هر شب کمی پایین‌تر میاد اونقدر پایین که سرانجام درست بالای یه شهر قرار گرفت. محدثه نزدیک شد و فهمید اون چیزی که از دور شبیه ستاره به نظر می‌رسید، درواقع یه تخم عظیم و نورانیه و درونش چیزی زنده بود. محدثه تخم رو با خودش حمل کرد و هفته‌ها از اون مراقبت کرد. تا اینکه یک شب تخم شکست. چیزی که از داخلش بیرون اومد ... نه پرنده بود، نه اژدها، و نه هیچ موجودی که محدثه می‌شناخت. یه تیکه‌ی کوچیک از خودِ آسمون بود. همین که موجود به دنیا اومد، تمام ستاره‌ها شروع کردن به حرکت کردن انگار آسمون بالاخره صاحبِ خودش رو پیدا کرده بود. محدثه فقط نگاه کرد و خندید. چون فهمید تمام این مدت، اون نگهبان آسمان نبوده... آسمان اون رو نگه داشته بود تا مادر چیزی باشه که قرار بود متولد بشه
🐎 مایا — «اسبِ دروازه‌ی شمال» مایا در زندگی قبلی یه کِلپی بود؛ موجودی افسانه‌ای شبیه اسب سیاه که در کنار رودخانه‌های مه‌آلود ظاهر میشه. اما برخلاف کِلپی‌های معمولی، مایا آدم‌ها رو به آب نمی‌کشید. او فقط کسانی رو سوار می‌کرد که قرار بود چیزی رو پیدا کنن که گم کرده بودن. یه شب، پسری کنار رودخانه پیداش کرد و سوارش شد. مایا او رو از بین جنگل برد؛ از روی رودخونه، از زیر صخره‌ها و حتی از میان مهی که هیچ انسانی نمی‌تونست از اون عبور کنه. سرانجام به یه دروازه‌ی سنگی رسیدن. پسر پیاده شد و پشت دروازه، خونه‌ی کودکیش رو دید. اما خونه خالی بود. فقط یه جعبه‌ی چوبی وسط اتاق قرار داشت. وقتی جعبه را باز کرد، چیزی که سال‌ها پیش گم کرده بود داخلش بود. خودِ اسمش. او حتی یادش نمیومد اسم واقعیش چیه. همین که اسم رو بلند گفت، تمام خونه ناپدید شد. مایا پشت سرش ایستاده بود. پسر برگشت و پرسید: «تو چرا منو اینجا آوردی؟» مایا برای اولین بار به زبان انسان‌ها جواب داد: «چون بعضی چیزها وقتی گم می‌شن، دیگه نباید پیداشون کرد.» و بعد، بدون اینکه منتظر جواب بمونه، دوباره وارد رودخانه شد. از اون شب به بعد، هرکس کنار اون رودخونه اسبی سیاه دید که سایه نداشت، می‌دونست مایا اومده...
.🦢 لارا — «بانوی دریاچه‌ی یخ‌زده» لارا در زندگی قبلی یک سوان‌مِیدن بود؛ موجودی افسانه‌ای که می‌تونست با پوشیدن پرهای جادوییش به یک قو تبدیل بشه اما یک شب، پرهاش رو دزدیدن. بدون پرها، لارا دیگر نمی‌تونست به شکل قو برگرده و مجبور شد سال‌ها در بین انسان‌ها زندگی کنه. تا اینکه یه روز، در بازار شهر، دختری رو دید که دقیقاً همان پرها رو به گردنش انداخته بود. لارا دنبالش رفت. دختر وارد خونه‌ی قدیمی شد و پرها رو روی میز گذاشت. همون لحظه، تمام پنجره‌های خونه یخ زدن. از داخل آینه‌ی اتاق، صدای لارا آمد: «بالاخره پیدات کردم.» لارا برگشت. اما خودش جلوی آینه ایستاده بود. نسخه‌ای از خودش که بیست سال پیرتر بود. نسخه‌ی پیر گفت: «تو فکر می‌کنی پرهات رو دزدیدن... ولی خودت دادی‌شون.» لارا به پرها نگاه کرد. و ناگهان یادش آمد: بیست سال قبل، برای اینکه از دریاچه فرار کنه، خودش پرهاش رو به اولین انسانی که دید سپرده بود. لارا پرها رو برداشت و پوشید. هیچ اتفاقی نیفتاد. چون حالا فهمیده بود پرها دیگه برای تبدیل شدن به قو نیستن. اونها کلید چیزی بودن که زیر دریاچه زندانی کرده بود. و این بار، لارا تصمیم گرفت دریاچه را باز کنه وقتی یخ‌ها شکستن، چیزی از اعماق آب بالا اومد. خودِ لارا. نسخه‌ای که تمام این سال‌ها درون دریاچه زندانی بود. لارا به او نگاه کرد و گفت: «خب... حالا کدوممون واقعی‌ایم؟»
🦅 فلی — «شاهینِ دزدِ صاعقه» فلی در زندگی قبلی یک شاهینِ رعد بود؛ موجودی افسانه‌ای که می‌تونست صاعقه‌ها رو از آسمون بدزده و در پرهاش نگه داره اما یه روز، آسمون یه صاعقه‌ی سیاه فرستاد. فلی اون را گرفت... و ناگهان تموم پرهاش سفید شد. از اون روز، هر بار که پرواز می‌کرد، طوفانی پشت سرش شکل می‌گرفت. مردم فکر کردن فلی باعث طوفان‌هاست. تا اینکه یه شب، تمام آسمون سیاه شد و هزاران صاعقه همزمان به سمت زمین اومد فلی بالا رفت. هرچقدر نزدیک‌تر میشد، صاعقه‌ها بیشتر میشدن. اما درست وسط طوفان متوجه چیزی شد: صاعقه‌ها به سمت او نمیومدن؛ داشتن از او فرار می‌کردن. فلی بال‌هاش رو باز کرد. صاعقه‌ی سیاه درون پرهیش شروع به درخشیدن کرد و تمام طوفان رو بلعید. صبح روز بعد، آسمون کاملاً صاف بود. اما روی بلندترین کوه، یک پر سفید پیدا شد که هنوز جرقه می‌زد. از اون روز به بعد هر وقت رعدوبرق میشه، مردم میگن: «فلی عصبانی نیست... فقط دوباره داره چیزی از آسمان می‌دزده»