مامادو♡
به یک مادر که بیست و چهار ساعته در خدمت بچههایش هست، نگویید: _ صبح تا شب خونه نشستی چیکار میکنی که
_____
و من با همین تکنیک عدهای را از تصورات واهی و خودم را از حرص خوردن و هیچی نگفتن نجات دادم.
واقعا سخت نگیرید و بچهها را به نزدیکان امن بسپارید و از این اتفاق خجالت نکشید که بقیه چی فکر میکنند یا چی میگویند. این اتفاق را عادی کنید.
ما در خانواده دو طرف برای نگهداری بچهها برنامه مشخص داریم و این کار حال همه را خوب نگه میدارد❤️…
مخصوصا اعصاب و روان مادر را🫠🧨😎
___________________________
@Mamaa_do
هدست نیست و از صبح کارها پیش نمیرود. اگر باشد و توی گوشم بخواند گیر روزمره نمیافتم.
دیدم فایده ندارد و اگر صوتهای کلاس روایت را گوش ندهم دیر میشود. آشپزخانهی ویران و خانهی پکیده با انرژی داستانها مرتب میشد . گفتم خب بلند پخش میکنم و تا بچهها سرگرم هستند خانه را جمع میکنم.
صوت و عکس استاد من را نشاند رو مبل. اشک مهمان گونهها شد و حالا بیشتر از صدای استاد آن صدای مبهم مردم، صدای هوای حرم امام رضا را میشنویم. من و این سه طفل کوچک و چه خوب شد که هدست نیست😭!
#روزمره_نویسی
__________________________
@Mamaa_do
داشتم ظرفهای کثیف را میچیدمتوی ماشین. میخواستم از کار کارگر فردا کم کنم. خم شدم و بشقاب آشی را بین قابلمه و ماهیتابه جا دادم و دیدم بچهها مشغول بازی شدند و الان وقت خوبیه.
- راستی تنگسیر رو بلاخره تموم کردم
روی کاناپه نشسته بود و سرش برگشت سمتم و سیب را گاز زد.
- چه دلی داری من یه شبه تمومش کردم
- خیلی کشش داد. چه توصیفهای خوبی داشت. اون درخته کُنار اصلا چه ربطی به داستان داشت؟ اون همه تصویری که ازش ساخت جایی به درد نخورد. آخرشم خوب نبود حوصلهسر بر بود.
- اون کُنار بینظیره نماد مقاومت تو جنوبه مقدسه براشون. وقتی داره از فرهنگ جنوبی میگه اینم جزیی از اونه دیگه. اره راست میگی آخرش خوب نبود. اصلا میدونی این داستان کوتاه بوده و چوبک که نوشته ازش استقبال میشه و اونم داستان بلندش میکنه
- اها راستی پروژه سیمین دانشور خوندنم منتفی شدها
- تو که همه کتابهاشو خوندی!
- نه نخوندم. فقط انتخاب رو گوش دادم. جزیره سرگردانیام دستم گرفتم که امیرعباس پاره کرد. مشکل اینجاست که هیچکدوم از کتابهای سیمین رو صوتی نکردن. این رادیوهای معروف رو میگمها
- عجب! الکی نیستها. ازبس سیمین آدم تمیزی بود. دیدار #امام_خمینی هم رفته بود. این جبهه لیبرال بایکوتش کردن!
- بلاخره من دستم خالی شده چی بخونم
- برو سراغ محمود دولت آبادی
جوابش را ندادم و فکر کردم حالا که چوبک را شروع کردم با همین ادامه بدهم و هر چه دارد را گوش دهم. در نوار جستجو کردم و دیدم کتابهاش هست و فعلا مجموعه داستان انتری که لوتیاش مرده بود را شروع کردم… !
#معرفی_کتاب
#صادق_چوبک
#نوزده_از_بیست
من فقط به نوشتن ادامه میدهم، او خودش مسیرش را پیدا میکند!
#نوزده_از_بیست
__________________________
@Mamaa_do
صدهزارتومان که نه ولی یک هزارتومانی را امروز دور انداختم. وقتی یک سطل کوچک پر از پوشک کثیف در دست چپم بود و خم میشدم و مشت دست راستم را با خرده اشغالهای کف خانه پر میکردم ومسیر اتاق خواب تا سرویس ایرانی را میرفتم تا همه را با هم توی سطل بزرگ سرویس بهداشتی که نقش جاپوشکی را گرفته بندازم.
همین چند وقت پیش یک تراول صدهزارتومانی هم توی وسایلم پیدا کردم. ۲بار تا کردمش و گذاشتم توی جیب کوچک کیفم. هنوز هم استفاده نکردهام و گذاشتهام برای روز مبادا!
صد هزار تومان در مصرف پوشک خودش را نشان میدهد تا چند ماه پیش هر بسته پوشک کوکومی ۱۱۸ هزارتومان بود و یک ماه است که شده ۱۸۹ هزار تومان. این عدد برای یک بچه خب چیز زیادی را تغییر نمیدهد اما در سبد عوض ما سه سایز پوشک ۶، ۵ و ۴ وجود دارد که مصرف هر کدام در روز هشت الی ۱۰ عدد است و تقریبا روزی یک بسته پوشک مصرف میشود و این تفاوت قیمت در تعداد بالا اثرش معلوم میشود.
هفته پیش میخواستم روسری بخرم. حساب کردم که سه بسته پوشک میشود و بیخیال شدم. یا میخواستم پیتزا سفارش بدهم باز دیدم پول دو بسته پوشک میشود و بیخیال شدم. دیگر قیمت هر چیز با قیمت پوشک سنجیده میشود و صد هزارتومان در آن نقش مهمی دارد!
#صرفاجهتتمرینروایت
#صدهزارتومانکجایزندگیشماست؟
_______________________________
امروز باور کردم که نمیتوانم. مهم نیست که بقیه توانستهاند یا نه؟
من دیگر طاقتش را ندارم. امروز توی لیست کارها نوشتم تسلط بر اعصاب و این یعنی فشار نیاوردن به خودم. وقتی میخواهم تا امشب فلان متن را تکمیل کنم و نمیشود اعصابم بهم میریزد. و سرریزش بچهها را میسوزاند. نمیخواهم فکر کنم آنها مانع من هستند. باید کمی فاصله بگیرم. توانم را احیا کنم. شاید قویتر برگشتم!
#روزمره_نویسی
______________________________
@Mamaa_do
هدایت شده از هُبوط | فاطمه سعادت🇮🇷
از احوالات مادری همین بس:
نیاز به گریه داری
اما وقت و انرژی برای گریه نداری. .
@hobut68
شببیداری دیشب ما را چند هیچ جلو انداخت!
همه چیز برایم تمام شده بود ولی هنوز تصمیم نگرفته بودم. رفتیم مشاوره. چشمم به دهان دکتر بود که بگوید جواب تستها عالی است و شما خیلی به همدیگر میخورید و بعد ازدواج رویاییترین زنوشوهر خواهید شد. که برگههای تست را گذاشت روی میز. به صندلی تکیه داد. دو کف دست را گذاشت روی میز و به هر دو لبخندی زد که دندانها معلوم نشد. دست راست را اورد بالا و به محمدحسین اشاره کرد که باید مراقب من باشد. و بعد همان دست رو به من شد که شما خیلی با هم فرق دارید. و شروع کرد به لیست کردن تفاوتها و بعد راهکارها برای حل آنها.
و در آخر گفت که دفتری داشته باشید و در آن هر ویژگی جدیدی که از هم فهمیدین را بنویسید. گفت تا پیری هم فرصت برای شناخت همدیگر دارید و هر روز با آن شناخت جدید سعی کنید رفتار متناسبتری با هم داشته باشید. گفت بین شما دو نفر بچهای است به نام رابطه که باید دائم از آن مراقبت کنید. این بچه تازه بین شما متولد شده و هر روز باید خوراکی به آن بدهید تا بزرگ شود. این شناخت و رفتار متناسب غذای خوبی برایش است اما اگر مراقب نباشید و از این بچه تغذیه کنید رابطه شما کمتر و ضعیفتر میشود.
دیشب وسط گریههای ممتد امیرعباس محمدحسین رابطه ما را چند هیچ جلو برد. صبر کرد. محبت کرد و بیتابی من را آرام کرد. حالا ما رابطه بزرگتری داریم…❤️
#تجربهپدرمادری
___________________________________
@Mamaa_do
دیدین؟
من دوستدارم الان ۲۰ساله باشم و کوله فردا را نبسته باشم و صبح ساعت ۷ به زور بیدار شوم و بدو بدو به سرویس ۷:۳۰ دانشگاه نرسم و از امینزاده بترسم و بروم تا سوار تاکسی شوم و از در ۱۶ آذر تا خود مسجد بدوم و نفسم بگیرد و سرپایینی ادبیات تا حیاط مرکزی را روی برگ چنارها بکوبم و صدایش دلم را حال بیاورد و کلوناد را آرام بروم و نکند آشنا ببنید من را زشت است که بدوم و بعد بروم توی آتلیه۲ و روی چهارپایههای فلزی که سطح مقطع گرد آن برای زهرای ۵۷ کیلو هم کوچک است بنشینم و هر لحظه سر بخورم و پاها را روی هم بندازم و به زیر میز بزرگ سفید جلویمان گیر دهم و همان لحظه امینزاده یا همان خفاش شب وارد شود و پایم از زیر میز در نیاید و چهارپایه لیز بخورد و شترق بخورم زمین و همه بهم بخندند و امینزاده از بالای عینکش که روی نوک عقابیاش گیر کرده یک وری نگاهم کند و بگوید:
« شیتهای روی میز »
و نگاه کنم و ببینم شیتی را که تا صبح پایش بودم جا گذاشتهام!
#روزمره_نویسی
__________________________________
@Mamaa_do
پولی دستم آمده و خواستم فکر کنم که هیچ محدودیتی ندارم و اگر خواستم هر طور دلم خواست خرجش کنم چه میخرم که بدون فکر و همان لحظه و به همین ترتیب این سه مورد آمد:
وقت
خواب
تکمیل روایتم
و خودم چند لحظه ماندم و این طرف و آن طرف را نگاه کردم که کی بود؟ چی بود؟ چی شد؟!🙄🫤😶🌫️
#هیچ
__________________________________
میخواهید برای اسرائیل و فلسطین داستان بنویسید؟
میخواهید بگویید که قوم یهود اولش با مظلومنمایی آمد و فلسطین را تصاحب کرد؟
بیاید و داستان مسیو الیاس چوبک را بخوانید.
سه بار گوش دادم.
کیف کردم.
تحول مرد در آخرش عالی بود.
وقت نیست که بیشتر بگویم.
داستان کوتاه است و ۲۵ دقیقه بیشتر وقت نمیخواهد.
گوش کنید و به گوش بقیه برسانید.
باید بروم و از زندگی چوبک هم سر دربیاورم. میدانم که این دومین اثر اوست و بعدش تنگسیر را نوشته. باید بروم و سال نوشتن این را با سال هجوم اسرائیلیها تطبیق بدهم. باید ببینم شرایط جامعه و موقعیت چوبک چطور بوده که این را نوشته.
📍اگر نوار ندارید از اینجا به صورت رایگان گوش کنید.
https://music.amazon.com/es-co/podcasts/3b9786e1-bd86-4b81-9a6e-453d011e5936/episodes/a54d2af2-48cc-4ac4-b523-39f8fce86243/کتاب-صوتی-ناصر-زراعتی---ketab-soti-داستان-«مسیو-الیاس»-از-مجموعه-خیمه-شب-بازی
__________________________________
@Mamaa_do
اینجا بالای پبچبن و در لبهی بلندترین کوه آن است. سر ظهر رسیدیم. صندلیهای تاشو را گذاشتیم رو برفها و چای خوردیم با بیسکویت سلامت. سومینباری بود که رسما چای را با اشتها میخوردم. مبهوت فضا و مکان و رنگها بودم. برفها از زمستان سال گذشته مانده بود و حسابی سفت شده بود. بعد چای بساط ناهار را آوردیم. پیاز سرخ کردم با گوجه. نمک زدم و فلفل. بعد برنجها ریختم و روغن. برنج قد کشید و دمکنی چهارخانه آبی را روی درش گذاشتم. گوشی را آوردم. در قابلمه را باز کردم از قلقل برنج فیلم گرفتم و دوربین را آوردم عقب تا کل فضا توی قاب جا شد. فیلمش را ندارم. هر خاطره خوبی که داریم مانده توی هارد. این را به زور از لای استوریهای اینستاگرام پیدا کردم. میخواستم ذهنم را دور کنم از فضای بچهداری تا کمی استراحت کند. خدا این نوشتن را حفظ کند اگر نبود چطور انقدر راحت میرفتم به سهسال گذشته!
#روزمره_نویسی
___________________________________
@Mamaa_do