eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز دوباره شروع کردیم…! _________________________________
مامادو♡
امروز دوباره شروع کردیم…! #تجربه‌مادری #غذای‌مستقل _________________________________
_________ امروز دوباره شروع کردیم! ‎مستقل غذا خوردن را. بدون دخالت من و هیچ ابزار حواس‌پرت کنی. بعد هر شروع مریض شدند و همه چیز به‌هم ریخت. حالا دو هفته از مریضی قبلی گذشته و شرایط پایداری برای شروع جدید دارند. اما من باید از خودم بگذرم و اجازه بدهم بچه‌ها راحت باشند. ترس، نگرانی یا حوصله نداشتن. وجودم ترکیبی از این حس‌هاست.همان موقع که صدایشان می‌زنم که بیاین به‌به بخوریم. توی دلم گفتم: «بابا تو جون داری اون همه کثیف‌کاری بعد غذاخوردن رو جمع کنی؟ بیا براشون فیلم بگذار ببین و خودت بده که تر و تمیز کار سریع جمع بشه.» ‎ اما جلوی این حس‌ها ایستادم و لوبیاپلو را در ظرف‌‌های خرماعسلی ریختم. موقع ریختن از بچه‌ها پرسیدم ماست می‌خورند یا نه. تلاش میکنم در کارهایی که برایشان می‌کنم شریک شوند. این شراکت همکاری آن‌ها را می‌آورد. ماست را ریختم و آن‌ها با تکرار کلمه «ما ماس» تایید کردن که حتما ماست بیاورم. ظرف‌های پلاستیکی خرما را سری پیش که شروع کردیم کشف کردم. طرف‌های خودشان چینی بود و سنگین و البته خطرناک که یک‌بار بشکند. بشقاب‌های ملامین رنگی چند‌قسمته هم جواب نداد. تا قاشق را می‌کردند توی ظرف پلو از طرف دیگرش در می‌رفت. نیاز به طرف سبک و لبه‌داری داشتیم که ظرف‌های خرما عسلی به کار آمد. برای قاشق‌ هم کلی صفحه‌مجازی را بالا پایین کردم. قاشق فلزی دسته کوتاه لازم بود. که قاشق چای‌خوری آمد و چند وقت‌پیش قاشق‌هایی فلزی با دس ته عروسکی جایگزین شد. سوغاتی خاله زینب‌شان بود از کربلا.به این پکیچ پیش‌بند جلو بسته که آستین دارد هم اضافه شد و همه چیز آماده بود جز من. وقت آمدنِ دلم بود. این‌که دلم بیاید که اگر بچه غذایش را کامل نخورد غذا را با روش‌های قبلی ندهم و نگران سیر نشدنش نباشم و بگذارم خودش هرچه خواست بخورد و این مقدار به مرور اضافه شود. امرور دلم آمد و پروژه مستقل غذا خوردن کلید خورد . حالا باید ببینم حوصله‌ام تا کجا کش می‌آید و مریضی بعدی چقدر فرصت می‌دهد. این را مطمئن هستم که بچه وابسته نمی‌خواهم باید یاد بگیرند خودشان کارهایشان را بکنند. ______________________ @Mamaa_do
دزدی می‌تواند گرفتنِ‌حالِ‌خوبِ‌کسی باشد. __________________________ @Mamaa_do
شیرینی درست کردم. برای شب یلدا. با خمیر آماده هزار لا. گرد گرد خمیر را بریدم. تویش نارگیل، دارچین، هل، بادام، کره و کمی شکر ریختم و دور خمیر را جمع کردم و سر بقچه را خلال پسته گذاشتم. روی همه را هم زعفران و گلاب زدم. چند روز بعدش هم برای روز مادر کیک پختم. کاکائویی و پر از پسته و‌ گردو و بادام. می‌خواستم به خودم ثابت کنم که می‌شود. که بچه‌داری همه چیز را از من نگرفته. پارسال این حوالی استرس افتاد به جان‌مان. دکتر گفت شرایط بارداری پرخطر است و باید استراحت مطلق شوم. کلاس نویسندگی حرفه‌ای هم داشت شروع می‌شد. مانده بودم وسط این همه سختی و فشار ثبت‌نام کنم یا نکنم. می‌خواستم فشار ذهنی‌ام را کم کنم. کمتر به سختی روزگار فکر کنم و ذهنم را ببرم در دنیای نوشتن و خواندن. لحظات آخر ثبت‌نام کردم. و اگر نبود کلاس‌ و تمرین و رفقای خوب. قطعا پارسال خیلی سخت‌تر می‌گذشت. بعد آن روزها باور کردم که می‌شود در سختی بود و سختی ندید. _____________________
‎ماه پیش کتاب‌‌ها را پناه ‌دادم به کمد. سه طبقه بالا را دست نزدم. دوباره با تمام کتاب‌ها مواجه شدم. بیشتر از همه، کتاب‌ تاریخ اسلام بود. بین آن‌ها کتاب‌های حضرت محمد بیشتر بود. همان موقع یاد جشنواره خاتم افتادم. سر کلاس آقای حجازی طرح داستانی گفتم منطبق بر داستان سفر محمد(ص) به شام و بصری همراه با عمویش ابوطالب و بر خورد آن‌ها با«بحیرا». ‎بصری رفته بودم و فکر میکردم با این تجربه‌زیسته و دانش شهرسازی که از بصری دارم و خیلی شبیه به آتن است، می‌توانم داستان خوبی بنویسم. با ذوق برای محمدحسین تعریف کردم و چشم‌هایم برق می‌زد. حرف‌هایم که تمام شد سکوت معناداری کرد و گفت چیزی بگویم ناراحت نمی‌شوی؟ ‎حتما دلش نیامده بود این همه ذوق را یک دفعه کور کند. گفت که خوب است ولی این ماجرا واقعیت ندارد. باور نکردم و گفتم پس چطور اقای حجازی این را نگفت ‌و بعد یادم آورد که من هر چه از حضرت محمد باشد را خوانده‌ام و می‌دانم و کتاب زندگی‌نامه حضرت محمد را ترجمه کرده‌ام. ‎امروز صبح رفتم کتاب را آوردم و گذاشتم روی اپن. می‌دانم زحمت زیادی برای کتابش کشیده و خیلی دوستش دارد. با خودم گفتم شب که آمد بگویم برایم کلاس بگذارد. بگوید بروم کجا را بخوانم و بعد سوال‌ بپرسم و برایم توضیح دهد. که یادم آمد قهرم. دیدم ارزشش را دارد. غرورم را شکستم و پیام دادم و از حصیرهایی که دیشب برای میله‌های تراس بافت تشکر کردم و او خوشحال شد. ‎می‌دانم که زندگی ما روی هواست و با این بچه‌ها هیچ برنامه‌ای پایدار نیست. ولی همین که تلاش کنم و بخواهم‌، بهتر از غر زدن و کاری نکردن است. _______________________
من امروز دماوند جدیدی را در خودم فتح کردم. رفتم بالای احساساتم و از آن بالا نگاهش کردم. حق داشتم. شکست خورده بودم. با آن مواجه شدم. از آن بالا همه چیز کوچکتر بود! _________________________________ @Mamaa_do
امروز هم به اندازه همین لبخند آرامم. این‌جا تازه بچه‌های دو هفته‌ای را از بیمارستانی به بیمارستانی دیگر منتقل کرده‌ایم. و به چه سختی و استرس! برای اولین‌بار امیررضا را بغل کرده‌ام. دکتر برای هر دو تجویز شیر کرده است. هر سه ساعت ۱۰ سی‌سی. و من سرم پیش پرستار بلند است. وقتی دارم شیر را تحویل می‌دهم. دستم پر است. ۹ سرنگ را پر کرده‌‌ام. امروز هم سرم بلند است. پیش خودم. از پس یک افسردگی برآمده‌ام. این‌بار ۱۰ کیلو وزن کم کرده‌ام. و قبول کرده‌ام که هر آدمی مدل خودش را دارد و هر چه هست خوب است. و خوبی من هم به خوبی آن‌ها وابسته نیست! ________________________________
خونهِ مامان خوراکی، خواب، تنهایی ….💕 __________________________________
شده بودم بالنی که وزنه‌هایش را انداخته زمین و به هوا می‌رود. فکر کردم کجا بروم. هول شده بودم…. ________________________________
مامادو♡
شده بودم بالنی که وزنه‌هایش را انداخته زمین و به هوا می‌رود. فکر کردم کجا بروم. هول شده بودم…. #روز
___________ ‎مامان زنگ زد که هر سه را خواب کرده و خودش هم می‌رود که بخوابد و هر چه می‌خواهم با خیال راحت بیرون باشم. ‎دنیا رنگش عوض شد. شده بودم بالنی که وزنه‌هایش را انداخته زمین و به هوا می‌رود. فکر کردم کجا بروم. هول شده بودم. گفتم بروم میدان بستنی‌ها ‌‌و شهرکتاب سرو. کتاب بخرم و‌ همان‌جا بخوانم. خواستم حواسم به بو باشد.قرار امروز کارگروه تجربه‌گردی بود. از همان پله برقی که بالا میرفتم بوی کتاب از همه بیشتر بود. مستقیم رفتم طبقه دوم و سراغ قفسه کتاب‌های داستانی. به کافه سمت چپ سالن نگاه کردم. مثل ظرف پاپ‌کرن روی گاز ، پر سر و صدا، دختر و پسرها این طرف و آن طرف می‌رفتند. هیچ صندلی خالی نبود. نگاهم برگشت سمت کتاب‌ها. توی کتابخانه از غلامحسین ساعدی کم داشتیم. باید کتابخانه را از الان برای بچه‌ها آباد کنیم. دو کتاب برداشتم و قیمتش اندازه دامن با تخفیفی بود که بیخیال خریدش شده بودم. کتاب را برداشتم و دنبال صندلی خالی بودم. دختری روی میز دونفره تنها نشسته بود. اجازه گرفتم و نشستم دبل اسپرسو خورده بود. گردو مغز شده از خانه آورده بود که کنار فنجان مانده بود. بوی گردو زیاد بود و حتما تازه شکسته بود. داشت زبان می‌خواند و روی کاغذی می‌نوشت. کتاب را باز کردم و بعد Tiimo. روی خواندن زدم و نیم ساعت فرصت داشتم بخوانم. زمان داشت می‌رفت جلو و من مانده بودم در فضای کافه. دختر و پسرها امتحان داشتند و سرشان توی لپ‌تاپ و دفتر بود. کاری که دلتنگش بودم. انگار من را با این سه بچه برده‌اند در یک قاره دور افتاده و رها کرده‌اند. دیدن آدم‌ها با دغدغه‌های متفاوت از من بوی سس انبه روی بستنی دارچینی داشت. کافه‌چی برایم دمنوش عُشاق آورد. گفته بودم طعم و بوی جدیدی را می‌خواهم امتحان کنم و لاته سفارش ندهم.لیوان چینی بزرگی آورد با در فلزی که خیلی داغ بود. بوی گل‌گاو‌زبان و بوی ترشی که نمی‌دانستم چیست دلچسب بود. نیم‌ساعت تمام شد و از کتاب آشغالدونی غلامحسین ساعدی هیچ بوی بیرون نیامد. و هیچ کدام از حواس پنج‌گانه‌ام درگیر نشد. تصویرهایی سطحی داشت از دعوا پدر و پسری که گدا بودند و حالا داشتند به جایی نامعلوم برای کار می‌رفتند. دیدم غلامحسین ساعدی به درد امروزم نمی‌خورد. خود او هم برای زمانه خودش نوشته و من حالا از خواندن داستان‌هایش حوصله‌ام سر می‌رود. هرچه هم آدم بزرگی در دنیای داستان ایران باشد برای الانِ من چیزی ندارد. نثر و زبان داستان هم متفاوت نبود. ولی فعلا از ساعدی می‌خوانم و کتاب‌هایش را تمام می‌کنم که خوانده باشم و شاید در آخر به چیزهایی رسیدم که ارزشمند بود و آمدم و گفتم. ___________________________ @Mamaa_do
همان موقع که به دنیا آمد فکر کردم من که ۳۱ سالم بشود او‌ ۱۵ ساله است و آن موقع می‌توانیم دوتایی برویم بیرون و با هم عشق کنیم. من تا حالا تک فرزند بودم و حالا دارم مزه واقعی خواهر داشتن را میچشم و ته دلم خوشحالم که بچه‌هایم حال من را نمی‌فهمند و از همین حالا خواهر و برادر هم‌سن خودشان را دارند. 😅 __________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از Zahra kashanipour
تهران، خیابان سمیه، نرسیده به خیابان حافظ، حوزه هنری، طبقه همکف، گالری ابوالفضل عالی 021-91088567 افتاحیه: یکشنبه 23 دی ماه ساعت14 الی 18 روزهای نمایشگاه : از 23 دی ماه تا 6 بهمن ماه ساعات کار: ۰۹ - ۱۸ روزهای تعطیل: پنج شنبه و جمعه