eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
هر گوشه‌ای که پسرها مشغولِ بازی باشند خودش را جا می‌کند. نگاهش به آن‌هاست و کارهایشان را تکرار می‌کند. دیروز امیرعباس مثل آیه شده بود. چهار دست و پا می‌رفت و استارتی می‌خندید. این لحظه‌ها تمام خستگی‌ها را فراموش می‌کنم. با من کاری ندارند و وقت کیف کردن است🎀. ___________________________________
‌،.‌
مامادو♡
‌،.‌
دست‌نوشته آیه‌خانم🙊
9 بهمن 1304 و 96 سال بعد. مروری بر 9 داستان در مجموعه داستان کوتاه زنده به گور- صادق هدایت مجموعه داستان زنده‌به‌گور را دو هفته است دائم دارم گوش می‌دهم و دلم نمی‌آید از آن بنویسم. تا مرور کتابی را نویسم سراغ بعدی نمی‌روم.آخر هر بار که گوش می‌دهم نکته تازه‌ای پیدا می‌کنم و تکینکی برایم مرور میشود. نه داستان در این مجموعه هست که هر کدام با دیگری از نظر فرم و محتوا متفاوت است. انگار هدایت خودش را در مواجه به فرم‌های متفاوت امتحان کرده و از همه موفق بیرون‌آمده. 1. اولین داستان کوتاه این مجموعه خود داستان زنده‌به‌گور است که قبلاً درمورد آن صحبت کردم. این مجموعه در پاریس و تهران نوشته شده و تأثیر مکان بر روی داستان‌ها کاملاً واضح است. هدایت هر جایی بوده خوب اطرافش را درک می‌کرده و سوژه پیدا می‌کرده. از 11 اسفند 1308 شروع کرده تا تا آخر سال 1309 و تفریبا هر دو ماه یا هر ماه یک داستان نوشته. 2. دومین داستان حاجی مراد است. یک داستان کوتاه ساده و کلاسیک با راوی سوم شخص است. راوی ابتدا توضیحاتی می دهد و بعد تحول در چند ساعت اتفاق می افتد و ما یک کشمکش درونی در شخصیت میبینیم که او را عوض میکند. فرم داستان تمیز و بی تقص است. داستان 14 دقیقه است و زود جمع می شود. 3. داستان بعدی اسیر فرانسوی است. بیشتر شبیه مصاحبه است و کاملاً سیاسی. راوی سوم‌شخص دارد سؤال می‌پرسد. از اسیری که نشان داده دنبال کتاب است و او شخصیت آرام، پیرو و بدون حاشیه و یک گوسفند به تمام معنا است، اسیری در بند آلمانی‌هاست. راستش نفهمیدم هدایت می‌خواسته چه چیزی را نشان بدهد. چون از دیدگاه او نسبت به آلمانی‌ها و فرانسوی‌ها فعلاً چیزی نمی‌دانم. هدایت در پاریس و در 21 فروردین 1309 این داستان را نوشته است. 4. بعدی داوود گوژپشت است. 15 دقیقه است. به نظرم این شخصیت تمرین هدایت برای ساختن پیرمرد قوزی در رمان بوف کورش بوده. خیلی به هم شبیه هستند. انگار پرونده شخصیت پیرمرد قوزی را اینجا برای ما باز میکند و در بوف کور آن را نشان ما میدهد و ما میفهمیم آن همه درد و رنجی که داوود گوژپشت کشیده این آثار را در زندگی خود او و شخصیت اصلی بوف کور داشته. پیرمرد قوزی شبیه پدر و عموی دوقلو شخصیت است. کاش حداقل هدایت اسم آن را به ما گفته بود. این داستان یک نکته فنی خیلی خوب داشت. بدون اینکه بگوید داستان برای چه سالی است. سالی که داوود گوژپشت دارد زندگی میکند را نشان داده. در توصیف ابتدایی داستان گفته خندق های تازه پر شده، خیابان های تازه کشیده شده... . این ها یک اتفاق مهم در تاریخ شهر تهران هستند. یک المان برای مدرن شده شهر، گسترش شهر. در سال 1309 خندق های دور تهران را پر میکنند و به جای آن خیابان میکشند و این کار باعث میشود شهر در طول 8 سال 2 برابر اندازه قبلش شود. پس هدایت با نشان دادن یک اتفاق مهم ما را برد به سال داستان. این داستان را در تهران و در شهریور 1309 نوشته است. 5. بعدی مادلن است. دوستش نداشتم. یک رمان با روایت اول شخص مخصوص هدایت. لحن در خدمت توصیف دختری به نام مادلن است. که بعضی ها می‌گویند توصیف تنها معشوقه هدایت است که در پاریس کنار او بوده و رهایش کرده. این داستان هم در پاریس نوشته شده در سال 15 دی ماه 1308 و قبل داستان زنده به گور و جالب است که بدانید در زنده به گور شخصیت معشوقه خود را رها کرده و کشتن خودش را به با او بودن ترجیح داده و انگار همین اتفاق ها با ترتیب نوشتن این داستان ها برای خود هدایت اتفاق افتاده. تاثیر تجربه زیسته را در نوشتن می بینید؟ بعد بعضی عصبانی میشوند از اینکه میشنوند هدایت مانند نوشته هایش دیوانه و فاسد بوده. 6. بعدی آتش پرست در تهران و در 15 مرداد 1309 داستان آتش پرست را نوشته. یک داستان دینی! در ستایش آتش پرستی! جوری که مخاطب متوجه نشود میخواهید اعتقادات خودتان را به خوردش بدهید؟ شخصیت دوست داشتنی درست کنید و در رفتار او هر چه میخواهید بگنجانید! 7. و آبجی خانم در تهران و در 30 شهریور 1309! داستان تفاوت دو خواهر است. باز حرف هایم برای آتش پرست اینجا هم صادق است. دلم برای آبجی خانم سوخت. اینجا هدایت به زن در زمانه خودش پرداخته. درون مایه داستان مانند داستان هایی بود که جلال برای جایگاه زن در این دروان نوشته شبیه یه زن زیادی. ولی هدایت در کنار نقد به جایگاه و ارزش زن در آن جامعه مذهب و دین را فرومایه و بی ارزش نشان داده و حال تو را از دین داری بد کرده. این کار را تقریبا جلال در 5 داستان انجام داده ولی اصلا به صراحت هدایت نبوده.
8. و هشتم مرده‌خورهاست. در 12 آبان ماه 1309 و در تهران. یک نمایشنامه تمام عیار است. دعوایی بین دو هوو . که یکی مرد را مرده و نمرده فرستاده قبرستان و مرد بعد سکته ناقص زنده شده و با کفن برگشته خانه. و در دل نمایشنامه چالش هایی که زن در جامعه آن موقع داشته نشان داده شده. جالبه که هدایت چقدر عمق جای راوی زن می نشیند وحرف دل او را می زند. مثل جلال. این هم از دقت او به آدم های اطرافش است. خوب توانسته خودش را جای آن‌ها بگذارد. 9. و آخری آب زندگی است! هدایت داستان کودک نوشته از حسنی و حسینی و احمدک. جهان ساخته یک جهان با تمام مختصات کودک با محتوای زباله خودش. زباله را جای طلا جا زنده. سر این داستان یا بهتر است بگویم قصه خیلی حرص خوردم. خواهش می‌کنم این را بخوانید و دو شخصیت منفی ساخته که احمق و دزد و دروغگو هستند. حسنی و حسینی و هر چه از مبانی دینی بوده در زبان این دو ریخته. بچه به لحاظ فرم داستانی از حسنی و حسینی بدش می‌آید پس از هر چه آنها هم می‌گویند متنفر خواهد شد و قصه یک شخصیت خوب دارد که برای همه خوب می‌خواهد و عاقل است و همه مفاهیم مزخرف صادق هدایت را کادوپیچ کرده جلوی بچه می‌گذارد. راستش الان ساعت 12:30 شب است و خواب بی تابم کرده و می‌دانم نوشتن این متن فردایم را خراب می‌کند اما باید می‌نوشتم هیچ ساعت دیگری در روز متمرکز نمی‌توانم یک ساعت بنشینم و بنویسم. می‌دانم کم و ناقص نوشتم شما به نور چشم خودتان ببخشید ولی همین کلمات برای بعداً من مفید خواهد بود. هدایت را بخوانیم تا فرم را از او یاد بگیریم و محتوای خودمان را در آن بریزیم.
مامادو♡
9 بهمن 1304 و 96 سال بعد. مروری بر 9 داستان در مجموعه داستان کوتاه زنده به گور- صادق هدایت مجموعه دا
طولانی نوشتم میدونم ولی باز هم کافی نیست. امیدوارم بخونید و نظرتون رو بهم بگید...
سلام این داستانِ مهربونی همچنان ادامه داره... برای به سرپرستی گرفتن یک کودک معصوم، حدود ۲.۶۰۰ کم داریم ... یک یاعلی بگیم و با هم باری رو برداریم، هرکسی ماهیانه هرچقدر در توانش هست می‌تونه کمک کنه... در گروه کودک اول حدود ۲۰ نفر مشارکت دارند🪴 برای کمک به کودکان جنگ‌زده به آیدی من پیام بدید: @apgh_50
دارم سگ‌ولگرد را گوش می‌دهم آخرین مجموعه داستان هدایت. این هم تمام کنم می‌روم سراغ نویسنده بعدی. خسته شده‌اند. از صبح چندبار بهم ریختم. با رنگ و مزه دارم روحم را نوازش می‌دهم. هر چه نارنجی‌تر، ترش‌تر! ____________________________________
🪴 والا :) 🔰@baahaarnaranj ‌‌
از ۹۹/۱۱/۱۱ ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه ظهر در حرم امام رضا(ع) تا الان که ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه شب است. من در بند مردی بوده‌ام که امروز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا می‌شناسمش. این کلید حل تمام مشکلات این مدتم بوده. می‌گویم بند چون برایم مهم است. خودم را بندش کرده‌ام با همه بالا و پایین شدن این بند در باد ملایم بهاری و طوفان‌های سر زمستانی تکان خورده‌ام جا‌به‌جا شده‌ام و حواسم بوده که زندگی زناشویی یک مسیر است برای رشد خودم نه برای لذت بردن یا بهره بردن. مجرد که بودم سلسله مباحث خانواده متعالی پناهیان را گوش می‌دادم و آرزوی داشتن خانواده و پیاده کردن‌ تکنیک‌هایی که می‌گفت را می‌کردم. فکر می‌کردم ساده است. همین که همسرت را دوست داشته باشی همه چیز حل است. اما حالا متوجه سختی کار شده‌ام. پناهیان می‌گفت خانه مثل پادگان است. از منظر انجام وظیفه. یعنی تو باید وظیفه خودت را انجام بدهی و به کس دیگری کار نداشته باشی که چه کرد. طلب‌کاری یا بده و بستان ندارد. یا می‌گفت خانواده یعنی گذشت. یعنی ندیدن خود. یعنی بستر رشد. این که تو بهتر از هر کسی از ضعف‌های همسرت آگاهی و حق نداری از این موضوع سواستفاده کنی و‌ توی سرش بزنی. برعکس باید درکش کنی و بستر رشد را برایش فراهم کنی. همه‌ی این‌ها تا وقت شنیدن، راحت بود. مثل داستان‌های قشنگی که می‌خوانی و نقد می‌کنی ولی نمی‌توانی مثل آن را بنویسی! __________________________
هدایت شده از بامامان💚
غمگینم، مثل دوقلویی که مامانش اشتباهی یه قُل رو‌ دو بار برده حموم.