eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ▪️دشمنی آمریکا از پیروزی انقلاب تا کنون 🔹مرور‌ برخی دستورات اجرایی و اعلامیه‌‌های رؤسای ‌جمهور آمریکا علیه ایران ▪️در این یادداشت، به مرور تاریخچه‌ای مختصر از فرامین اجرایی و اعلامیه‌های رؤسای جمهور ایالات متحده آمریکا بر علیه ایران از پیروزی انقلاب اسلامی (1979) تا کنون(2025) پرداخته شده‌است. https://irdc.ir/0002ad
این روزها به رفاقت که فکر می‌کنم یک نفر جلوتر از همه دست بلند می‌کند و بپر بپر می‌کند که من من. بین همه چشم‌ می‌چرخانم و نگاه سرسری می‌کنم و میبینم بله خودش است. او بهترین رفیقم بوده و هست. امروز برایش گل خریدم. بیست شاخه گل نرگس با کاغذ رنگی آبی. می‌دانستم خوشحال می‌شوم! _________________________________ @Mamaa_do
خانه در اختیار آن‌هاست. در تربیت بچه‌ها چند خط قرمز دارم و جاهای دیگر سخت نمی‌گیرم. اینکه بتوانند فکر کنند. تصمیم بگیرند و اختیار داشته باشند. چه من باشم یا نباشم کار درست را انجام دهند. کار درست هم همانی است که خودم انجام می‌دهم و می‌بینند. سه صفحه سفید در اختیار دارم که باید مراقب خط‌هایی که روی آن‌ها کشیده می‌شود باشم! ___________________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از سِلوا
________ قسمت دوم صدای خردشدن استخوانِ سینهِ جلال را لابه‌لایِ ولومِ مردانهِ وخشور می‌شنوم. خرچ خرچ. انگشتم می‌رود روی مثلث پخش و خفگی وخشور. باز خرچ خرچ. پدرسگ گور به گوری هیز. سگ را مشدد و با غیظ زمزمه می‌کنم. زنی در دلم، چاقوی آشپزخانه را پشت نلعبکی می‌کشد و دایره‌وار تیز می‌کند. پزشک زن توی سرمان بخورد، متخصص درست و درمان‌تر پیدا نمی‌شد؟ عکس‌هایی سیاه و سفید توی سرم ردیف می‌شوند از دکترهای هندی خال به پیشانی. زیر لب می‌گویم زرشک. امکانات اگر کم نبود که دکترهای کم سواد هندی و پاکستانی زبان نفهم را واردات نمی‌کردند توی کشور و شهرهای کوچک. لابد نیمچه متخصص زنی هم اگر بوده مال از ما بهترون و دربار و الخ. یادم می‌رود به زن و شوهر توی مطب دکتر زنان. نزدیک در، به انتظار خروج بیمار نشسته بودم. حرف خانم دکتر ‌را شنیدم که شکست اسپرم بالاست و تخمک ضعیف. زن که صدایش جوان بود و کم‌رمق پرسید "چیکارکنیم حالا؟" خانم دکتر گفت آی وی اف. نمی‌دانم در چشمان مرد چیزی دید یا سادگی ظاهر روستایی‌شان که دنباله حرفش را گرفت: "نگران نباشید. بیمه دارین دیگه. کلینیک بیمارستان امام دولتیه.اونجا براتون انجام میدم. توکل بخدا ایشاالله که جواب میگیرین." انگشت اشاره‌ام کشیده می‌شود روی جلد کتاب‌های توی قفسه. به سفیدی کتابی ایستاده که می‌رسد مکث می‌کند. می‌کشمش جلو. "داستان رویانا" ست و روایت پژوهشگاهی که اولین نوزاد لقاح آزمایشگاهی‌اش سیمین نام گرفت؛ هم‌نام با کوچه‌ای که ساختمان کوچک رویان در آن واقع بود. @selvaaa
بگو مرگ بر آمریکا ! مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا _________________________________ @Mamaa_do
قبلا تو این موقعیت‌ها لبخند می‌زدم و از تو خودم را می‌خوردم و تا چند وقت با هوا حرف می‌زدم و جوابش را می‌دادم. حالا اما لبخند می‌زنم و می‌گویم: «هر بچه‌ای یه مدله، هر بچه‌ای یه جور سختی داره» وقت‌هایی که یک نفر می‌خواهد با گفتن بدی‌های بچه‌های دیگر اثبات کند که بچه‌های تو چقدر خوب هستند. مشکلی ندارند. کاری ندارد و در نهایت برو خداروشکر کن که آن‌طور نیستند! ___________________________________
هدایت شده از کلمات‌ِکال‌ِمن
. _دوستت دارم +قُل إِن كُنتُم تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی يُحْبِبْكُمُ اللَّه . @siminpourmahmoud
عزادارن بیل هم تمام شد. از ساعدی داستان‌های مهمش را خواندم. بقیه نمایشنامه است و فیلم‌نامه. ساعدی بیشتر عمرش نمایشنامه نوشته تا داستان. داستان‌هایش هم مثل صحنه تئاتر است. پر شخصیت و پر دیالوگ! داستان را باید تا آخر بیای که تحول شخصیت را بفهمی. معمولا پایان‌بندی‌ها با نشانه و کدی که در طول داستان داده تمام می‌شود. شروع‌ها پر کشش نیست. با تصویر‌ و دیالوگ همراه است و طول می‌کشد تا بفهمی مسئله اصلی داستان چیست. این‌ها تفاوت عمده سبک ساعدی است با جلال و هدایت. روای داستان‌های ساعدی اکثرا سوم شخص است. اگر هم اول شخص باشد مثل تاتارخندان فرق زیادی با سوم شخص ندارد. چون ارتباط کمی با ذهنیات شخصیت می‌گیریم. از خودش و تصوراتش کم می‌گوید. انگار راوی باز هم دارد بقیه را تعریف می‌کند. آن هم نه تصورات خودش از بقیه. حرف‌های بقیه را دقیقا می‌گوید و فضای بین دیالوگ‌ها را توصیف می‌کند. ساعدی زندگی را هم همین‌طور می‌دیده. مثل صحنه تئاتر. با رفقایش که دور هم جمع می‌شدند تئاتر بازی می‌کردند. ساعدی قصه می‌بافته و به هر کس نقشی می‌داده. چند نشریه هم راه انداخته و این را وظیفه‌ی خودش می‌دانسته. در طول عمرش جز نوشتن کار دیگری نکرده. طبابت خوانده. طبیب هم بوده ولی از آن‌ها هم سوژه شخصیت می‌گرفته برای داستان. بعد هم که پناهنده شد به پاریس دیگر سراغ طب نرفت و فقط نوشت تا مرد! درون‌مایه تمام آثار ساعدی سیاه است. هیچ امیدی وجود ندارد. از آدمی با این زندگی و حال احوال بیشتر از این هم انتظار نمی‌رود. حقیقتا خسته شدم. توان تحلیل آثار ساعدی را مثل هدایت ندارم. البته که ساعدی اصلا فرم خاص و پیچیده‌ای مثل هدایت ندارد. فرم داستان‌هایش تکراری است و فقط درون‌مایه تفاوت پیدا می‌کند. البته داستان‌ها کوتاه‌های ساعدی ویژگی خاص داشت. مثل ترس‌ولرز یا عزاداران بیل. مجموعه‌ای از داستان کوتاه بود که شخصیت‌ها، مکان‌ها و زمان‌ها در تمام داستان‌ها یکسان بود. فقط هر داستان حول یک اتفاق خاص بود. اتفاق‌ها دنباله‌دار نبودند. در هر داستان کار جمع می‌شد. پس رمان نبود. ولی وقتی کل مجموعه داستان‌کوتاه را می‌خواندی به درکی واحد می‌رسیدی و انگار یک رمان خواندی. برای ساعدی تا اینجا بس است. بعدا که حوصله و توان داشتم باید نمایشنامه‌هایش را هم بخوانم. به خاطر درک فضای اجتماعی آن سال‌ها. فعلا نیاز به تنفس دارم. به یک داستان که روح‌ را گشاد کنذ و از این انبساط در بیاورد. شما پیشنهادی دارید؟😇 @Zahrakashanipour __________________________________ @Mamaa_do
حقیقتا جلال رو دوست دارم. چند شب پیش مستندی از او می‌دیدم که تکراری بود. ولی از درک عمیق این‌بارم کیف کردم. جلال، هدایت و ساعدی هر سه چیزی جز زندگی خودشان را ننوشته‌اند. این‌ را پسرخواهر جلال در مستند تایید کرد و گفت تمام شخصیت‌های داستان جلال از آدم‌های اطرافش بوده یا شخصیتی از خودش. مقاله‌هایش هم درک و شناخت او از فضای پیرامونش بوده. سفرنامه‌ها هم که عینا زیست او بوده. این‌ها چیزی را داشتند که همه‌ی ما داریم. زندگی را. ما هم داریم زندگی می‌کنیم. یک زندگی مخصوص به خودمان. پس چرا ما نمی‌توانیم بنویسیم ولی جلال و ساعدی و هدایت توانستند؟ دو جواب به ذهن خودم می‌رسد. ۱- من زندگی خودم را جدی نمی‌گیرم و فکر نمی‌کنم دارم کار مهمی می‌کنم ۲- من درک درستی از زندگی خودم ندارم. که علت دوم باعث علت اول است. و همه‌ی این‌ها در گرو عمیق شدن در تجربه‌ی زیسته‌مون است و هیچ راهی ندارد جز دیدن، درک کردن و تجربه کردن و بعد نوشتن و نوشتن و نوشتن….. این‌ها را گفتم که تبلیغ کارگروه تجربه‌گردی را کرده باشم. بیاین و تا روز جلسه‌ی تجربه‌گردی به زندگی خودمان فکر کنیم. کجای کار می‌لنگد؟ کجای تجربه‌زبسته‌ی خودمان باید عمیق شویم تا بتوانیم از آن بنویسیم؟ حیف زندگی ما نیست که ثبت نشود؟ من اینجا منتظر نظرات شما هستم @zahrakashanipour __________________________________ @Mamaa_do
سه روز است که دارم در سیر میکنم...! ____________________________________
بزرگ علوی یک ارزش دارد. بر اساس آن شخصیت خلق می‌کند. مانع بزرگ جلوی پایش می‌گذارد. او را از آن مانع رد می‌کند. قهرمان می‌سازد و آن ارزش را در دل ما ماندگار می‌کند. این فرم چشم‌هایش است. شاهکار بزرگ علوی. آن را وقتی ۴۹ ساله بوده نوشته. در سال ۱۳۳۱. استاد ماکان نقاش است و بسیار شبیه به خود بزرگ‌علوی. از لحاظ آرمان انقلابی و روحیه آزادی‌خواه و زنِ داستان بسیار عجیب است و گیرا. استاد را میگذارد در مقابل این زن، یا زن را می‌گذارد در مقابلش. او یک زن همه چیز تمام است که در مقابل استاد خرد می‌شود. زنی که با جلال و جمالش تنه‌ی تمام مردها را خرد کرده. چشمان این زن دست‌مایه داستان است تا خط داستانی را پی بگیرد و ما را دنبال خود بکشاند و حرفش را بزند. داستان دو گره دارد. که همان اول گفته می‌شود. گره ابتدایی پیدا کردن صاحب چشم‌‌هاست. چشم‌هایی که در نقاشی معروف استاد نگاه مرموزی دارد و راز زندگی اوست. بعد زن پیدا می‌شود و او با یک تک‌گویی طولانی راز چشم‌هایش را باز می‌کند و ما را به سمت حل گره دوم داستان می‌برد که راز فوت یا قتل استاد در کلات است. احساسات زن عمیق و بی‌پروا توصیف شده. این سطح از آگاهی یک مرد از احساسات و عواطف زنانه خیلی عجیب است! خیلی! کتاب روشن بود. در عین روایت تاریکی دوران استبداد رضاشاه. امید داشت، پیروزی داشت.در حالی که با مرگ و ناکامی تمام شد. قهرمانی داشت که تاریخ انقضا ندارد و می‌تواند در هر زمانی تکرار شود. این راز ماندگاری کتاب است. حالا نوبت بزرگ علوی است. می‌روم سراغش تا کمی از زندگی او سر دربیاورم و قصه‌‌ی او را پیدا کنم. ___________________