ریحانه سلامی همدانشکدهای ما بود. در هنرهای زیبا. معماری میخواند. دیشب خانهشان را زدند. محلهشان را زدند. کشورش را زدند. غلط کردند زدند. آمریکا و اسرائیل. این را حسنا دیده. همکلاسی و رفیق صمیمی من در دانشکده. فیلمش را فرستاد. توی گروه چهارتایی ما. ثنا خواهر دوقلویش کاناداس. پشت ویس زار میزد و نگران مادر و پدرش بود. نگران همسایه روبهرویی و بغلی که برجشان ریخته.
از صبح دارم از حسنا خبر میگیرم. مطمئنی ریحانه هم در خانه بوده؟
کسی خبر ندارد. یک گروه با بقیه رفقای بسیج هنرها داشتیم که آن هم نمیدانیم چطور از دیشب پاک شده. دلم شور میزند. مثل زری در سووشون. خبر جنگ شنیده.
باید محکم شوم. گیجم. سوگوارم. جنگ شده دختر. معلوم است. دشمن کی دست از این خاک برداشته؟
خودت را جمع کن. شجاع باش.رخت مبارزه به تن کن!
اسرائیل را ببینید. نصف تهران هم نیست. از خانهی ما یک روزی میشود رفت آنجا. با موشک پنج دقیقهای به آن رسیدهایم و همین یک ذره جا خون تمام خاورمیانه را ریخته!
حقش نیست که نابود شود؟
هشتاد سال خوردی و خوابیدی. در زمینی که مال تو نبود.
جلالآلاحمد همان اولهای شروع تجاوزت آمد و در سفرنامهاش نوشت که با چه برنامههای روی خون مردم فلسطین روستا و شهر ساختی و با چه وعدههایی یهودهای بیوطن را کشاندی به این سرزمین مقدس.
آهای نتانیاهو دنیا از تو در هراس است. دیگر من جنگ ندیده هم افتادهام به ترس و واهمه. آرامش را از همهی ما گرفتی. آبروی نداشتهات در جهان رفته. کم خون مردم مظلوم غزه را ریختی. حالا نوبت ما ایرانیها شده؟
نخیر!
باید تو غده سرطانی از روی کره زمین محو شوی. ما ایرانیها هم این کار را میکنیم. ما هزاران سال سابقه پهلوانی و جوانمردی داریم.
تو باید نابود شوی و مردم چند پاسپورتیات برگردند به همانجا که ازش آمدند و بعد یک دنیا برگردد به صلح و آرامش.
اسرائیل امروز نوبت توست
تو باید از صحنه روزگار محو شوی!
#درجنگ
#وطن
بیست و شش خردادماه هزار و چهارصد و چهار
_______________
@Mamaa_do
اسرائیل زنازادهی غرب است. اروپاییها برای رهایی خودشان از دست یهودیها این رژیم را ساختند.
حالا هم اگر حمایتش نکنند نابود میشود. همین است که وزیرخارجهی ما فکر میکند داستان با یک تلفن حل میشود ولی حواسش نیست این زنازاده دیگر گوش به فرمان بزرگترهایش نیست. باید سرش را گرفت و کند. باید نابودش کرد!
#درجنگ
___________
@Mamaa_do
فکر میکنم به جملهی رهبری که گفتند اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید و چقدر این جمله برایم دور بود و حالا از عمق جان باورش دارم. دارم زندگیش میکنم و مطمئنم رخ میدهد
بعد فکر میکنم به ظهور امام زمان. به دور از دسترس بودنش به غریب بودنش و حالا که موقع ترس و ناامیدی چیزی ته دلم میگوید که کار ظهور یک شبه محقق میشود. زمانی که دلهای تمام مردم جهان به سمت حق گرایش پیدا کرده و چقدر شبیه الان است. شبیه تنفر عالمیان نسبت به رژیم کودککش اسرائیل
و بعد ما به کمک مولا ظلم را در یک نبرد جهانی تمام میکنیم.
من اینروزها خیلی یاصاحبالزمان میگویم. با این اسم زندگی میکنم. کنارم است و ایمان دارم به زودی محقق میشود.
#درجنگ
امام زمان فرمودند:
به شیعیان من بگویید در شدائد و سختی ها مرا اینطور صدا بزنند:
یا اللهُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا فاطِمَه یا صَاحِبَالزَّمان اَدْرِکنی وَ لا تُهْلِکْنی
_______
@Mamaa_do
با انگشت میشمارم که چند روز شده. انگشتها به پنج میرسد ولی انگار تمام نشده. از این پنج روز دو روزش در سفر بودیم با جنگ!
روز دوم یعنی شنبه باید برمیگشتیم خانه. از رامسر همسرم شروع کرد. اینکه به نظرت برویم خانه یا با خانوادهاش برویم باغ پدرش . تا لاهیجان جوابی ندادم و دائم دلپیچه داشتم. دستش را میگرفتم و از روزهای خوش سابق میگفتم. عجیب شده بودم. گشنه بودم و همهی خوراکی بچهها را خوردم. از ماشین پدرش دور شدیم و کنار کوکی مأوا ایستاد. تا رفت به زینب زنگ زدم. شب قبلش نارمک را زده بودند. عید غدیر اولی بود که عروس شده بود. میگفت تا صبح از صدای بمب و پدافند خواب ندارند و اسیر خانه شدهاند. او حداقل بچه نداشت و خودش میتوانست تحمل کند. فکر کردم به نسیبه که میگفت دخترش تا صبح از سروصدا نمیخوابد و خانم عابدی که میگفت با حجاب تا صبح ذکر میگوید و همهی اینها نزدیک ما خانه داشتند.
محمدحسین آمد. با دو لیوان بزرگ چای و یک جعبه کوکی. بوی گس چای رگهای مغزم را باز کرد. غلیظ بود. میچسبید به جانم. نزدیک شیطان کوه بودیم. شهر در آرامش با مردمش میخرامید. دلم خواست لاهیجان بمانم و برنگردم تهران. نصف چای را یک جا با گاز گندهای از کوکی خوردم.
و گفتم کاش بمانیم و برویم لاهیجانگردی. رفت گوشی را بردارد و به پدرش زنگ بزند که بمانیم. گفتم نه مرضیه عجله دارد و توی سفر از دست بچهها خسته شده و نمانیم. بعد گفتم که حالم خوب نیست و برای این گفتم بمانیم. هر دو عاشق لاهیجانیم و تهران را دوست نداریم...
#درجنگ
_______
@Mamaa_do
مامادو♡
با انگشت میشمارم که چند روز شده. انگشتها به پنج میرسد ولی انگار تمام نشده. از این پنج روز دو روزش
ادامه....
محلهمان را هم. همیشه پرسیده بودم کی از این محله میرویم. محمدحسین اپیزود رشت رادیو دیو را گذاشت و من دلم برای خانهام گرفت.
حالا سه روز است که باغیم. با خانواده همسرم. هنوز از سفر برنگشتهام و انگار یک ماه است بیخانه شدهام. ایرپاد, برس, لپتاپ, سررسید و کتابم مانده خانه. قدر سه روز گلها آب داشتهاند. ظرفها مانده توی ماشین و بو میگیرد. دلم پیچهام خوب نمیشود.
امروز عصر حلوا پختم. همان ساک کوچک سفر را باز کردم. توی کشویی در باغ جا دادم. سراغ کتابخانه باغ رفتم و کتاب خواندم. دلم برای خانهام تنگ شده. دلم میپیچد. کسی حق ندارد مانع رفتن من به خانهام شود.
#درجنگ
بیست و هفت خردادماه هزارو چهارصد و چهار
۱۱:۳۰ دقیقه شبـ سهشنبهـ
_______
@Mamaa_do
روز هفتم جنگ است. راستش به من دارد خیلی خوش میگذرد. تا الان با این حس غریبه بودم. آخر وسط جنگ هم مگر میشود خوش بگذرد؟
ولی امروز خودم را پیدا کردم. یک هفته است که در سفریم. از سفر شمال به سفر باغ خانواده همسر. این یک هفته تماما کمک داشتم. برای خواباندن بچهها؛ غذا دادنشان؛ عوض کردنشان؛ حمام کردنشان. به بچهها هم خوش گذشته. توی آپارتمان حبس نبودند و فقط به روزی یک ساعت پارک بسنده نکردند. دائم مشغول خنده و بازی هستند. من هم این هفته جور دیگری زندگی کردم. با ترسی جدید در موقعیتی که همیشه دنبالش بودم.
همیشه وقتی در آپارتمان با بچهها تنها بودم فکر میکردم کاش دهه شصت بود. خانهها حیاطدار بود. بچه زیاد بود. خانوادهها کنار هم بودند. همسایه و فامیل از هم خبر میگرفتند. بچهها توی کوچه خاکبازی میکردند و مادرها کار خانههایشان را با هم تقسیم میکردند.
آن روزها حواسم نبود که دهه شصت کنار همهی اینها جنگ هم داشت.
حالا من تمام محتویات دههی شصت را دارم به علاوه چیزهایی که از آنها خبر نداشتم. یعنی جز تجربهزیستهام نبود و حالا هست. نگرانی بمبباران؛ نگرانی آیندهی جنگ؛ دلهرهی زحمت دادن به بقیه؛ دلتنگی همان آپارتمان کوچک و زندگی مستقل خودم.
حالا در میانهی جنگ بیشتر مادری میکنم. زندگیام شده خاکریزی برای نبرد با دشمن. انگیزهام بیشتر شده. بلاخره سفر تمام میشود و من برمیگردم خانه اما مبارزه با اسرائیل در وجود من تازه واقعی شده.
#درجنگ
#زندگی_جاریست
بیست و نهم خردادماه هزارو چهارصد و چهار
شبِ جمعه
___
@Mamaa_do
هدایت شده از خط روایت
🚩✨﷽
〰〰〰〰〰
#مقاومت
_همین یکی رو داری؟
بر میگردم سمت زن.
_ من؟ نه یه دختر هم دارم و یه پسر کوچیکتر.
نگاه پسرم می کند: زمان ما که هی می گفتن نیارین! چند سالته کوچولو؟
«ته تالمه»ی محمد حسین را میفهمد.
_خب باریک الله حالا چی بلدی برام بخونی؟
محمد حسین دو تا دستش را پشت کمرش در هم قفل می کند، تکیه می دهد به من:
_اعوذ بیلاهی من الشیطانی...
از کش و قوس دهانش وقت عربی خواندن قران خنده ام گرفته؛ حدس میزنم ناس بخواند یا سوره فیل را.
_اینا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفرک الله ما تقدم مین ذنبک ...
کلمههایش نوک زبانی است اما لحنش، لحنِ هر شب همسرم. صورتم را پشت سرش پنهان میکنم که خندهام را نبیند.
اواخر ایه دوم میپرسد:
_بقیه ش چی بود؟
می دانم مرا خطاب می کند اما نگاهش هنوز به زن است که کیفش را روی پا جا به جا می کند.
_ والا نمی دونم چی میخونی پسر؟ زمان ما تو این سن «قلهوالله» و «انا اعطینا» بود.
خودم هم بقیه آیه را حفظ نیستم. سر پسرم را میکشم توی بغلم و موهایش را میبوسم.
با خودم میگویم:
_اینا نسل دیگهای هستن. نسل آیات فتح و نصرت الهی ان شالله...
✍ #سیده_معصومه_شفیعی
〰〰〰〰〰
#خط_روایت
#خط_خیبر
🔻روایتهای حماسی خود را برای ما ارسال کنید.
〰〰〰〰〰
https://eitaa.com/khatterevayat
هدایت شده از دکتر سعید عزیزی
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
💠 حواستان به زندگی باشد و امید داشته باشید.
🔻جبهه ی ما اینجاست👆
#دکتر_سعید_عزیزی
#زندگی_جاریست
#جنگ
🔸کانال رسمی دکتر سعید عزیزی👇
╔═🍃🌺🍃══════╗
🆔@drsaeedazizi
╚══════🍃🌺🍃═╝
ما داریم برمیگردیم خانه. اینبار از ترافیک کلافه نیستم و عاشق این جمعیتم. دمتون گرم.
مسیر رفت به تهرانه فقط اینطوره و مسیر خروج از تهران قو نمیپره!
#زندگی_جاریست
سی خردادماه هزارو چهارصد و چهار
ظهر جمعه
___
@Mamaa_do
هدایت شده از سِلوا
﷽
______________
دیشب پدافندهای شمال فعال شده بودند. میدانند مهمان داریم و میخواهند با سروصدا ترس بیندازند به جانمان. دست درازی میکنند به کارخانه غذایی تا مثلا سفره پذیراییمان را کوچک کنند.
خواهرم صبحی پیام داده: " امروز نماز جمعه برید. من پشت سنگرم."
راست میگوید پشت سنگر است. این روزها خواهرهایم دفتر کتاب را بقچه کردند گوشهای و وردست بابا نان میپزند و بسته میزنند. همین نسلی که بهشان میگویند نسل زِد. آنها اینجور زرت میزنند زیر کاسه کوزه تهدید دشمن.
#خط_خیبر
@selvaaa
صدای آب کولر میآید و صدای ماشینها در اتوبان حکیم. تمام پنجرهها را میبندم و باز مثل همیشه صدای ماشینها کمی کم میشود. بچهها خوابیدهاند هر سه توی هال و همسرم توی اتاق. خانه حالا برای من است. نگاه میکنم به هال و آشپزخانه. کارها را توی ذهنم مرور میکنم. ظرفها در از ماشین دربیاور و بگذار. لباسشویی بزن. لباس خشکها را جمع کن. گوشت بگذار بیرون و شب ماکارانی بپز. شلوار و بلوز محمدحسین را اتو کن و... . همینها را همه خوابند میرسم انجام بدهم. بیدار که شوند بازی میکنیم و به آنها عصرانه میدهم. میخواهم کیک درست کنم. میوه هم تا رسیدیم شستم و گذاشتم در کاسه جدیدی که خریدم. آن را هم میآورم و پنجتایی میخوریم.
آیه را که شیر میدادم به این پنجنفر بودنمان فکر کردم. به شب و صداهایی که میآید. به فردا و همسرم که میرود سرکار. به رهبرم و کشورم.
صبح وزیرخارجه منحوس اسرائیل داشت میگفت که حماس و حزبالله را زده. آنها پاهای اختاپوس بودند و حالا نوبت ایران است سر اختاپوس. میگفت هدفشان زدن همین سر اختاپوس است نه عوض کردن رژیم ایران. می گفت نتیجه حمله نظامی اینها عوض شدن رژیم در آینده ایران خواهد بود. داشتیم برمیگشتیم خانه در روز هشتم جنگ و بعد ده روز سفر که قرار بود سه روزه باشد.
سرم را که از روی کلیپ آن منحوس بور بلند کردم. محمدحسین نشست توی ماشین. برای بچهها خوراکی آورده بود. برگشت و داد به آنها. پسرها کنار پنجره نشسته بودند و آیه وسط آنها و هر کدام روی یک صندلی ماشین. آیه در بازی بین پسرها گیر کرده بود و گریه میکرد. خوراکی را که گرفت آرام شد.
من اما دلم آشوب بود. مردک در وسط شهر ایستاده بود و در گوشهی تصویر. پیراهن عادی به تن داشت. به دوربین نگاه نمیکرد. مصمم و راحت حرف میزد. محمدحسین که خوراکیها را بین بچه تقسیم کرد برگشت. گفتم که ببین این مردک وزیرخارجهی اسرائیل چی گفته.
و کمربندش را بست و گفت : «ااا بگو ببینم چی گفته». نگاهم نکرد و گاز داد.
گفتم: «میگه هدفش از جنگ تغییر رژیم ایران نیست و نتیجه حمله اونا این تغییره.»
زد دندهی دو و گفت: « بیا همین اول کاری عقب کشیدن خودشون اول گفتن تا جمعه کار ایران تمومه»
راست میگفت. چهارشنبه که بچهها را برده بودیم پارک شهر کوهسار نگران پنجشنبه و جمعه بودیم. بچهها میدویدند و از سرسرهها بالا میرفتند و دنبالبازی می کردند. نتانیاهو کودککش تهدید کرده بود پنجشنبه و جمعه کار ایران را تمام خواهد کرد.
کمربندم را بستم. ساعت ۱۳ ظهر جمعه سی خردادماه بود. به محمدحسین گفتم ماه بعد کجا برویم سفر و همهی نگرانیام را ریختم توی دلهرهی رفتن به سفری جدید با این سه بچهی کوچک.
باید بلند شوم. اول ظرفها را خالی کنم و بعد ظرفها را بچینم. لباس کثیفها را بندازم و بعد تمیزها را تا کنم. مایه ماکارانی بپزم و بعد بروم سراغ کیک که با شیرهی توت درست کنم و همه که از خواب بیدار شدند در غروب جمعه بنشینیم روی کاناپه و زیر پرچم جمهوری اسلامی که به دیوار زدهایم با چای بخوریم.
#درجنگ
#زندگیجاریست
سی خردادماه هزارو چهارصد و چهار
عصر جمعه
___
@Mamaa_do