eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۱۱صبح است. هرسه را خوابانده‌ام. غذا را دیشب پختم و آماده است. خانه را دیروز جارو زدم و مرتب است. فقط یک جمع جور ساده میخواهد. لباس‌ها روی بند خشک است و فقط باید جمع کنم و تا کنم. خانه ساکت است و خنک. عقلم میگوید بگیر بخواب که اخلاقت خوش باشد. که تا شب جان داشته باشی و دنبال این سه دسته گل بدوی. که همسرت آمد و در را باز کرد دلش نسوزد برایت و نگوید: « تو که از من داغون تری». که بتوانی با بچه ها بازی کنی و تمرین های کاردرمانی و گفتاردرمانی را کامل کنی و بچه ها که اذیت کردند صدایت را بالا نبری و اعصاب داشته باشی. ولی میدانم کار درست این نیست. عقلم دارد بهانه جور می کند. باید بنشینم و متن روایتم از وطن را بازنویسی کنم. صبح نشستم و کلیات آن را در بست نویسی کامل کردم. استاد جوان در شب سوم محرم گفتند وقتی ما کارهایی را که می‌دانیم درست است ولی در دوراهی گیر کرده‌ایم را انجام بدهیم. خدا کمک میکند و در دوراهی‌فتنه دستمان را می‌گیرد و راه درست را نشان‌مان می‌دهد. از همین کارهای ساده هم شروع می‌شود. یک لیوان آمریکنو درست میکنم و کمی شیر سرد در آن می‌ریزم تا سریع سرد شود. لپ‌تاب را باز میکنم و به چشم های قرمز حاج قاسم فکر میکنم از بی‌خوابی! شاید مبارزه‌ی من همین باشد! یازده تیرماه ظهر چهارشنبه ________________ @Mamaa_do
هدایت شده از مکشوفات🇮🇷
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از ویديوهای دهشتناک از اصابت دو موشک دشمن متجاوز اسراییلی به میدان قدس (نزدیک میدان تجریش) ، موشک اول به ساختمان برخورد می کند و موشک دوم به خودروهای داخل خیابان بر سگ یهودی و وطن فروش لعنت 🔻 به مکشوفات بپیوندید: https://eitaa.com/joinchat/2471821559C0d3be59a31
مامادو♡
یکی از ویديوهای دهشتناک از اصابت دو موشک دشمن متجاوز اسراییلی به میدان قدس (نزدیک میدان تجریش) ، موش
ـــــــــــــ داشتیم از شرایط جدید فروش خودرو حرف می‌زدیم. اینکه برای جوانی‌جمعیت هم فرصت خوبی باز کرده‌اند و احتمال زیاد اسم ما در بیاید. وسط حرف‌‌مان که داشتیم فکر می‌کردیم ۳۶۰ تومانی که باید بلوکه شود را از کجا بیاوریم این کلیپ را فرستاد. قلبم ایستاد. نوشتم یاعلی. داشتم ننو پسرها را تکان می‌دادم و امیرعباس شیشه‌ را پرت کرد بیرون ننو. نوشتم یا علی یا علی الانه؟ موشک همین بغل محل کار محمدحسین بود. نفسم حبس بود. بالای چت نوشته بود ایزتایپینگ. فکر کردم حتما سالم است. حرف ماشین خریدنمان قطع شد. نوشت: نه نه الان نیست الان نیست‌. هزار بار فیلم را دیدم. اول پرچم پهن شده روی دیوار. ماشین دودی که دوبل ایستاده و راه را برای ماشین سفید کند کرده. ماشین سفید به سختی رد می‌شود و می‌رود لاین سوم. بعد موشک که می‌خورد وسط ساختمان و موشک بعد که مثل نقطه‌ می‌خورد زمین. آن طرف خیابان. وسط ماشین‌های پشت چراغ قرمز و ماشین سفید که کله ملق می‌زند توی هوا و ماشین سفید اولی که زیر آسفالت تکه تکه شده و له می‌شود. آن لحظه‌ی آخر توی ماشین داشتند چه می‌گفتند؟ قلبم آوار می‌شود زیر فیلم. اکثرا ماشین‌‌های ایران‌خودروست . حتما چندتایی با قانون جوانی جمعیت اسم‌شان درآمده. سرم گیج می‌رود و بین همین‌ها چشمم می‌چرخد. لعنت به اسرائیل. بچه‌ها خوابیدند. می‌خواستم بخوابند و من هم بخوابم.اما حالا همه‌ی تنم می‌لرزد. وطن را دشمن نشانه گرفته. وطن با تمام هم‌وطن‌هایم. بلند می‌شوم. چشمم باز می‌رود روی پرچم. ایستاده و باد آرام تکانش می‌دهد. دوازده تیرماه ظهر پنج‌شنبه ____________@Mamaa_do
هدایت شده از بی نام
زن همسایه می‌گفت: «سربازیش که افتاد تو نیرو انتظامی، بهش گفتم تو که آشنا داری. بگو بندازنت یه جای بهتر. یه جای راحت‌تر. گفت من از اون آدما نیستم که دنبال سفارش آشنا باشم. هرجا باشه، میرم.» آن یکشنبه‌‌ی داغ جنگی که محل خدمتش منفجر شد، هنوز سرباز بود. @biiiiinam
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کتاب‌های خانه از همان اول دست بچه‌ها بُر خورده. دلم خوش بوده که دارند با هم رفیق می‌شوند. پاره هم شد مهم نیست. امروز هم مدام رفاقت رسید هم کتاب‌های حلقه ولی ذوق ورق زدن کتاب نو به من نرسید!😒😅
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تفاوت کسی که بلده روایت کنه با اونی که بلد نیست، در چیه؟! ⚔ سرنوشت جنگ بین جبهه حق و باطل همون اندازه که به توان نظامی گره خورده، به توان روایی هم گره خورده! 🔰 بیایید از مرزهای روایی این جنگ، دفاع کنیم! 📝 اگر علاقمند به روایت جریان جبهه حق هستید، بسم الله: https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-02-1404/ 🔴🔴 ساعت ۲۴ امشب، آخرین مهلت ثبت نام در دوره های نویسندگی است... | @mabnaschoole |
هدایت شده از مامادو♡
گفت:«یکی از بچه ها از بین میرود». سندروم TTTS شوخی نبود. بچه ها یک جفت داشتند و یکی بیشتر از دیگری خون میگرفت یا به جای سرخرگ از سیاه‌رگ تغذیه میکرد. به تخت‌هایشان فکر کردم که اگر یکی شود چه کنم! طاقت نداشتم یکی بماند و یکی نماند! نگران چیزی بودم که دست من نبود! کاش میشد ظرف‌های غذای برابری برای هر دو بگذارم یا مثلا جلو سیاه‌رگ را بگیرم. اما دستم به بچه هایم نمیرسید! ناامید از رادیولوژی برگشتیم! گفته بود قطعا این سندروم وجود دارد، نگذاشت بلند شوم همان طور که روی تخت خوابیده بودم و توی مانیتور می‌دیدمشان گفت باید زودتر اقدام کنید تا حداقل یکی برایتان بماند، اصلا فکر کن از اول دوقلو نبودند! اختیار اشک‌ها با من نبود. مگر همچین فکری میشد! نامه داد برای دکتر پریناتولوژی که تا دیر نشده اقدام کنیم! تکان میخوردند و باید مراقب می‌بودم که این تکان برای کدام است، تکان نخوردن یکی از علامت‌های مهم بود! دستم بسته بود! سوار ماشین شدیم تا برویم پیش پریناتولوژیست، به محمدحسین گفتم بیا نذر کنیم اسمش را عباس بگذاریم دستمان دیگر به هیچ جا وصل نیست. اسمش عباس شد و در سونو بعد برایمان دست تکان داد و خبری از TTTS نبود!
آقاجون😭🌿...
دست‌های آقاجون پهن و بزرگ بود. سفره‌ای بود برای روزی برداشتن همه. بند‌های انگشت محو بودند. کف دست‌ها صاف و نرم بود. عمری چانه گرفته‌ بود. چانه را پهن کرده بود. با دست صاف کرده بود و با انگشت سوراخ زده بود. بغلم که می‌کرد دو دستش را می‌گذاشت دو‌طرف صورتم. انگار رفته‌ام زیر لحاظ کرسی و صورتم گم می‌شد. ریش‌ها را همیشه می‌زد و بوس‌ها تیغ تیغی بود. موهایش هم کم بود. همان‌ها را خاله زهرا کوتاه می‌کرد. آقاجون را می‌نشاند روی صندلی . روبه‌روی آینه‌ی قدی. در اتاق پنج‌دری. پیش‌بند سفیدی می‌بست و آقا‌جون زیر دست خاله زهرا آرام بود. کلمه‌ای نمی‌گفت و خاله زهرا سر صبر بوسه بر سر تاس آقاجون می‌زد و با قیچی و ماشین همان هلال پایین سر آقاجون را کوتاه می‌کرد. اصلا از همین‌جا بود که من یاد گرفتم مو کوتاه کنم. به دست‌های خاله زهرا نگاه می‌کردم و صبوری آقا‌جون. توی جمع می‌نشست روی گوشه‌ترین مبل. پا روی پا می‌انداخت و با نگاه با همه حرف می‌زد. پدر من داماد کوچکش بود. وقتی می‌آمد حسابی اذیتش می‌کرد و شوخی و خنده به را بود. آقاجون فقط می‌خندید و چشم‌هایش برق می‌زد. دیروز داشتم مرغ و بادمجان می‌پختم. سوپ هم نیمه کاره بود و برنج داشت توی آب می‌جوشید. یاد مامان افتادم. صبح حرف زده بودیم. قرار بود با پدرشوهرم برای مریضی‌اش مشورت کند. زنگ زدم که بپرسم چه شد. نفیسه جواب داد. صدایی محو پشت تلفن می‌آمد. گفت: مامانت دستش بنده میگم زنگ بزنه. دلم ریخت و پرسیدم: چیزی شده. سریع گفت: آره . نمی‌دونی؟ بهت نگفتن؟ صدا می‌رفت و می‌آمد. گفتم: نه کی؟ آقاجون یا مامان‌جون؟ مامان‌جون یک سالی است مریض شدن و آقاجون غصه‌اش را می‌خورده. آقاجون سالم بود. دو هفته بود حالش بد بود. مامان میگفت توی حال بدش که هیچ‌کس یادش نیست سراغ دوقلوها را می‌گیرد. فکر می‌کند من تو هستم. حالا بیشتر از همه نگران مامان‌جونم. دست‌هایش ظریف است و کوچک. سر انگشت‌ها از هر بند خم شده. خشک شده. دست که روی صورتت می‌گذارد زبر است و گاهی نرم. کرم جی دارد و همیشه توی کابینت کنار یخچال است. کنار فنجان مهمان‌ها. قد مامان‌جون به بازوی آقا‌جون می‌رسید. حالا با این داغ تا کجا خم می‌شود نمی‌دانم. مامان‌جون مراقب‌ترین همراه بود. همیشه می‌گفت «آقا‌جون مثه بچه‌ی شیرخوره‌‌س نمیشه یه دقه واش بذارم» «مادرِعلی مادرِعلی» تنها اسمی بود که آقاجون بلند صدا می‌زد و مامان جون مثل توپی قلقلی سریع می‌رسید به او. معلوم بود در جوانی زن پر شر و شوری بوده و آقاجون مردی مقتدر و مهربان. نفس هم بودند و حالا این تک نفسی چطور ادامه یابد. نفیسه که گفت آقاجون. هیچی نگفتم. اشک خودش آمد. فکر نکردم به چیزی یا خاطره‌ای. تلفن قطع و وصل شد. صدا رفت. رفتم سراغ غذا‌ها و به زندگی‌ام ادامه دادم. در کتاب سوگ درآمدی فلسفی چلبی می‌گوید ما در مواجه با انواع فقدان غم‌زده می‌شویم ولی آیا واقعا سوگواریم؟ می‌گفت سوگ وقتی عمیق است که ما آدمی را از دست بدهیم که معنای زندگی‌مان را در بودن با او پیدا می‌کنیم. اگر نباشد زندگی ما متوقف شود یا مثل قبل ادامه پیدا نکند. فلفل‌دلمه حلقه می‌کردم روی بادمجان‌ها. فکر می‌کردم چه معنایی از زندگی من با آقاجون همراه بوده که حالا نیست. فکر کردن سخت بود. وقتی آوار خاطره‌ها می‌ریزد روی سرت. همان‌جا پای گاز نشستم. گالری را باز کردم و دنبال عکس آقاجون بودم. خیلی بالا رفتم. تولد یک‌سالگی بچه‌ها بود. این مدت خیلی کم آقاجون را دیدم. خاطره‌های خوبم مانده توی کودکی. همه مثل فیلم از جلوی چشمم رد می‌شود. همه با خانه‌ی بزرگ آقاجون و خودش که محو و پهن است در همه معنا می‌گیرد. اشک می‌آید و دلم برای آن روزها خیلی تنگ می‌شود. گذر عمر را دارم می‌بینم. دلم برای خودم هم تنگ می‌شود. برای زهرای کودکی. هفده تیرماه صبح سه‌شنبه ________ ‏@Mamaa_do
دلم در گوشه‌ی شهری گیر کرده. وقتی روز دوم جنگ بود و ما داشتیم از آن رد می‌شدیم. از رامسر تا تهران. لاهیجان را رد کرده بودیم و رسیده بودیم به اینجا. شنبه بود. روز عید غدیر. شهر خیابانی دو طرفه داشت و هر کدام دو لاین. با خط آسمان دو طبقه و مختلط. مسیر مارپیچ بود در دامنه کوه. اسم شهر سنگر بود. چه اسم عجیبی بود برای روز دوم جنگ. می‌خواستم گوشه‌اش بمانم و پناه بگیرم و برنگردم تهران. بچه‌ها خواب بودند و نزدیک ظهر بود. تهیه غذایی همان نبش خیابان بود. قیمه ۵۰ هزار تومان. قرمه ۵۳ هزار تومان. روی پرده قرمز بزرگ نوشته بود و بوی غذایش ما را نگه داشت. محمدحسین رفت غذا بگیرد و تا بیاید در مورد شهر سنگر بررسی کردم. فهمیدم در جنگ روس‌ها از این شهر به عنوان سنگر استفاده می‌کردند به خاطر ویژگی جغرافیایی که داشته. بعد که جنگ تمام می‌شود روس‌ها شهر را خراب می‌کنند و می‌روند و بعد مردم خودشان شهر را دوباره می‌سازند! _____________________________ @Mama_do
بابت دو چیز عذاب وجدان دارم. نسبت به شما ۱۲۲ نفر. اول قرار بود از جلال‌خوانی بگویم و لیست بدهم. دوم قرار بود از برنامه Tiimo بگویم. هر دو را می‌خواهم کامل انجام دهم که تا الان مانده. اگر Tiimo نباشد حقیقتا کار نوشتنم جمع نمی‌شود. به آن عادت کرده‌ام یا حقیقتا خوب است را نمی‌دانم. لیست جلال‌خوانی را هم تا آخر هفته حتما انجام می‌دهم. از همین Tiimo کمک می‌گیرم و از آن هم می‌گویم. امروز کمکم کرد. توی نیم ساعت که بچه‌ها مشغول بازی بودند روزنگار جنگ را کامل کردم و فرستادم. حالم هم خوب شد. چند روز بود کلافه بودم. از این کمال‌گرایی خسته‌ام. از برچسب کمال‌گرایی هم بیزارم. کار که تمام می‌شود حال آدم نو می‌شود. آماده کار جدید می‌شود. از زیر تلنبار کارهای مانده بیرون می‌آید و نفس می‌کشد. از دیروز خواندن‌ها را هم مرتب کردم. چند وقتی است که ریزه‌خوان شده‌ام. هر چه می‌خواندم را نیمه رها می‌کردم و مقرری هم نمی‌نویسم. دیروز چشم و گوش و همه چیز را بستم و ۷ جلد آتش‌بدون دود را خریدم. به قیمت یک میلیون سیصد و البته در چهار قسط با اسنپ. اسنپ این روزها تمام خرید‌های ما را جواب می‌دهد و خیلی از آن راضی هستم. جلد اول را دیروز شروع کردم و خیلی شادم. بلاخره برگشتم به کتاب چاپی. این کتاب هم در قطع جیبی است و از دست بچه‌ها در امان است. امید دارم که ثابت قدم باشم و مثل پارسال خواندن‌ها را منظم کنم. کتاب ، زندگی نویسنده و تاریخ ادبیات آن زمانه را با هم پیش ببرم. پارسال ادبیات قبل انقلاب بود و حالا ادبیات بعد انقلاب با نادرخان عزیز. بیست و دو تیرماه عصر یکشنبه ____@Mamaa_do
این که یک زن مادر باشد و بخواهد کار دیگر در همان خانه بکند. مثلا همین نوشتن. مردانگی است. مردی به زور نیست. به پایداری است. کاش همه بدانند. یک زن امروزی چه زجری می‌کشد تا سه بچه را درست بار بیاورد و حال و روح خودش را برای این مادری شاداب نگه دارد. همه یعنی همه! ....... ۲۶تیرماه پنجشنبه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ