eitaa logo
مامادو♡
124 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
دست‌های آقاجون پهن و بزرگ بود. سفره‌ای بود برای روزی برداشتن همه. بند‌های انگشت محو بودند. کف دست‌ها صاف و نرم بود. عمری چانه گرفته‌ بود. چانه را پهن کرده بود. با دست صاف کرده بود و با انگشت سوراخ زده بود. بغلم که می‌کرد دو دستش را می‌گذاشت دو‌طرف صورتم. انگار رفته‌ام زیر لحاظ کرسی و صورتم گم می‌شد. ریش‌ها را همیشه می‌زد و بوس‌ها تیغ تیغی بود. موهایش هم کم بود. همان‌ها را خاله زهرا کوتاه می‌کرد. آقاجون را می‌نشاند روی صندلی . روبه‌روی آینه‌ی قدی. در اتاق پنج‌دری. پیش‌بند سفیدی می‌بست و آقا‌جون زیر دست خاله زهرا آرام بود. کلمه‌ای نمی‌گفت و خاله زهرا سر صبر بوسه بر سر تاس آقاجون می‌زد و با قیچی و ماشین همان هلال پایین سر آقاجون را کوتاه می‌کرد. اصلا از همین‌جا بود که من یاد گرفتم مو کوتاه کنم. به دست‌های خاله زهرا نگاه می‌کردم و صبوری آقا‌جون. توی جمع می‌نشست روی گوشه‌ترین مبل. پا روی پا می‌انداخت و با نگاه با همه حرف می‌زد. پدر من داماد کوچکش بود. وقتی می‌آمد حسابی اذیتش می‌کرد و شوخی و خنده به را بود. آقاجون فقط می‌خندید و چشم‌هایش برق می‌زد. دیروز داشتم مرغ و بادمجان می‌پختم. سوپ هم نیمه کاره بود و برنج داشت توی آب می‌جوشید. یاد مامان افتادم. صبح حرف زده بودیم. قرار بود با پدرشوهرم برای مریضی‌اش مشورت کند. زنگ زدم که بپرسم چه شد. نفیسه جواب داد. صدایی محو پشت تلفن می‌آمد. گفت: مامانت دستش بنده میگم زنگ بزنه. دلم ریخت و پرسیدم: چیزی شده. سریع گفت: آره . نمی‌دونی؟ بهت نگفتن؟ صدا می‌رفت و می‌آمد. گفتم: نه کی؟ آقاجون یا مامان‌جون؟ مامان‌جون یک سالی است مریض شدن و آقاجون غصه‌اش را می‌خورده. آقاجون سالم بود. دو هفته بود حالش بد بود. مامان میگفت توی حال بدش که هیچ‌کس یادش نیست سراغ دوقلوها را می‌گیرد. فکر می‌کند من تو هستم. حالا بیشتر از همه نگران مامان‌جونم. دست‌هایش ظریف است و کوچک. سر انگشت‌ها از هر بند خم شده. خشک شده. دست که روی صورتت می‌گذارد زبر است و گاهی نرم. کرم جی دارد و همیشه توی کابینت کنار یخچال است. کنار فنجان مهمان‌ها. قد مامان‌جون به بازوی آقا‌جون می‌رسید. حالا با این داغ تا کجا خم می‌شود نمی‌دانم. مامان‌جون مراقب‌ترین همراه بود. همیشه می‌گفت «آقا‌جون مثه بچه‌ی شیرخوره‌‌س نمیشه یه دقه واش بذارم» «مادرِعلی مادرِعلی» تنها اسمی بود که آقاجون بلند صدا می‌زد و مامان جون مثل توپی قلقلی سریع می‌رسید به او. معلوم بود در جوانی زن پر شر و شوری بوده و آقاجون مردی مقتدر و مهربان. نفس هم بودند و حالا این تک نفسی چطور ادامه یابد. نفیسه که گفت آقاجون. هیچی نگفتم. اشک خودش آمد. فکر نکردم به چیزی یا خاطره‌ای. تلفن قطع و وصل شد. صدا رفت. رفتم سراغ غذا‌ها و به زندگی‌ام ادامه دادم. در کتاب سوگ درآمدی فلسفی چلبی می‌گوید ما در مواجه با انواع فقدان غم‌زده می‌شویم ولی آیا واقعا سوگواریم؟ می‌گفت سوگ وقتی عمیق است که ما آدمی را از دست بدهیم که معنای زندگی‌مان را در بودن با او پیدا می‌کنیم. اگر نباشد زندگی ما متوقف شود یا مثل قبل ادامه پیدا نکند. فلفل‌دلمه حلقه می‌کردم روی بادمجان‌ها. فکر می‌کردم چه معنایی از زندگی من با آقاجون همراه بوده که حالا نیست. فکر کردن سخت بود. وقتی آوار خاطره‌ها می‌ریزد روی سرت. همان‌جا پای گاز نشستم. گالری را باز کردم و دنبال عکس آقاجون بودم. خیلی بالا رفتم. تولد یک‌سالگی بچه‌ها بود. این مدت خیلی کم آقاجون را دیدم. خاطره‌های خوبم مانده توی کودکی. همه مثل فیلم از جلوی چشمم رد می‌شود. همه با خانه‌ی بزرگ آقاجون و خودش که محو و پهن است در همه معنا می‌گیرد. اشک می‌آید و دلم برای آن روزها خیلی تنگ می‌شود. گذر عمر را دارم می‌بینم. دلم برای خودم هم تنگ می‌شود. برای زهرای کودکی. هفده تیرماه صبح سه‌شنبه ________ ‏@Mamaa_do
دلم در گوشه‌ی شهری گیر کرده. وقتی روز دوم جنگ بود و ما داشتیم از آن رد می‌شدیم. از رامسر تا تهران. لاهیجان را رد کرده بودیم و رسیده بودیم به اینجا. شنبه بود. روز عید غدیر. شهر خیابانی دو طرفه داشت و هر کدام دو لاین. با خط آسمان دو طبقه و مختلط. مسیر مارپیچ بود در دامنه کوه. اسم شهر سنگر بود. چه اسم عجیبی بود برای روز دوم جنگ. می‌خواستم گوشه‌اش بمانم و پناه بگیرم و برنگردم تهران. بچه‌ها خواب بودند و نزدیک ظهر بود. تهیه غذایی همان نبش خیابان بود. قیمه ۵۰ هزار تومان. قرمه ۵۳ هزار تومان. روی پرده قرمز بزرگ نوشته بود و بوی غذایش ما را نگه داشت. محمدحسین رفت غذا بگیرد و تا بیاید در مورد شهر سنگر بررسی کردم. فهمیدم در جنگ روس‌ها از این شهر به عنوان سنگر استفاده می‌کردند به خاطر ویژگی جغرافیایی که داشته. بعد که جنگ تمام می‌شود روس‌ها شهر را خراب می‌کنند و می‌روند و بعد مردم خودشان شهر را دوباره می‌سازند! _____________________________ @Mama_do
بابت دو چیز عذاب وجدان دارم. نسبت به شما ۱۲۲ نفر. اول قرار بود از جلال‌خوانی بگویم و لیست بدهم. دوم قرار بود از برنامه Tiimo بگویم. هر دو را می‌خواهم کامل انجام دهم که تا الان مانده. اگر Tiimo نباشد حقیقتا کار نوشتنم جمع نمی‌شود. به آن عادت کرده‌ام یا حقیقتا خوب است را نمی‌دانم. لیست جلال‌خوانی را هم تا آخر هفته حتما انجام می‌دهم. از همین Tiimo کمک می‌گیرم و از آن هم می‌گویم. امروز کمکم کرد. توی نیم ساعت که بچه‌ها مشغول بازی بودند روزنگار جنگ را کامل کردم و فرستادم. حالم هم خوب شد. چند روز بود کلافه بودم. از این کمال‌گرایی خسته‌ام. از برچسب کمال‌گرایی هم بیزارم. کار که تمام می‌شود حال آدم نو می‌شود. آماده کار جدید می‌شود. از زیر تلنبار کارهای مانده بیرون می‌آید و نفس می‌کشد. از دیروز خواندن‌ها را هم مرتب کردم. چند وقتی است که ریزه‌خوان شده‌ام. هر چه می‌خواندم را نیمه رها می‌کردم و مقرری هم نمی‌نویسم. دیروز چشم و گوش و همه چیز را بستم و ۷ جلد آتش‌بدون دود را خریدم. به قیمت یک میلیون سیصد و البته در چهار قسط با اسنپ. اسنپ این روزها تمام خرید‌های ما را جواب می‌دهد و خیلی از آن راضی هستم. جلد اول را دیروز شروع کردم و خیلی شادم. بلاخره برگشتم به کتاب چاپی. این کتاب هم در قطع جیبی است و از دست بچه‌ها در امان است. امید دارم که ثابت قدم باشم و مثل پارسال خواندن‌ها را منظم کنم. کتاب ، زندگی نویسنده و تاریخ ادبیات آن زمانه را با هم پیش ببرم. پارسال ادبیات قبل انقلاب بود و حالا ادبیات بعد انقلاب با نادرخان عزیز. بیست و دو تیرماه عصر یکشنبه ____@Mamaa_do
این که یک زن مادر باشد و بخواهد کار دیگر در همان خانه بکند. مثلا همین نوشتن. مردانگی است. مردی به زور نیست. به پایداری است. کاش همه بدانند. یک زن امروزی چه زجری می‌کشد تا سه بچه را درست بار بیاورد و حال و روح خودش را برای این مادری شاداب نگه دارد. همه یعنی همه! ....... ۲۶تیرماه پنجشنبه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامادو♡
این که یک زن مادر باشد و بخواهد کار دیگر در همان خانه بکند. مثلا همین نوشتن. مردانگی است. مردی به زو
ــــــــــــــ از اسلامی که به مرد‌ها اجازه زور داده دلزده‌ام. مگر چقدر آدم حسابی داریم که اجازه کاری را داشته باشد و نکند؟ دو شب پیش نخواستم بروم مسجد. از سوال‌ها و حرف‌های تکراری خسته بودم. همه مال خودتن؟ دوقلوند؟ این کوچیکه چقدر زود به دنیا اومده بعدش! تنها اومدی با سه تا بچه؟ و البته از حمایت‌ها و منت‌های بقیه هم بی‌تاب بودم. سکوت می‌خواستم. جایی که خودم باشم و بچه‌ها که رفتیم پارک. با ۵ دقیقه فاصله وارد دنیای دیگر شدم. اکثرا زن‌ها بی‌حجاب بودند. یا تنها. یا با زن دیگر. یا با مردی چسبیده! دختری در نزدیکی میشناسم که دوبار طلاق گرفته. هربار از مردی مذهبی و خانواده‌ای مذهبی‌تر. علتش را هیچ‌وقت نپرسیدم. ولی خودشان گفته‌اند که مرد خیانت کرده. فحاش بوده یا دست به زن داشته را نمی‌دانم. ولی حالا دختر راحت شده. خانه مجردی دارد که از مهریه‌اش خریده و مستقل و آزاد دارد زندگی می‌کند. گاهی به اجبار خانواده خودش وقتی هستند شالی می‌اندازد که می‌افتد و با نگاه‌های سنگین بقیه می‌رود سرجایش.م دختر حق دارد که این‌طور است. مثل خیلی از دختر‌های توی خیابان! من اما کم نمی‌آورم. زندگی هربار سخت گرفته من قوی‌تر شده‌ام. نگهم داشته خانه و با سه بچه دست و پایم را بسته؟ باشد قبول. من همانی‌ام که گفته بودم بمانم خانه افسرده و غمزده می‌شوم و از زندگی می‌مانم؟ باشد قبول. ولی قلمم را که نگرفته‌اند. مچم دارد می‌شکند از درد و خانم کمکی نمی‌آید و کارگر بی مزدم برای خانه؟ باشد قبول. مادر شده‌ام و نقاط حساسم بیشتر شده؟ می‌خواهند آزارم دهند می‌گویند بچه‌ات لاغر شده یا معلوم نیست صبح تا شب تو خانه چه می‌کنی؟ باشد قبول. آن‌ها همان‌هایی هستند که گفتند تو این بلا‌ها را سر بچه‌ها آوردی و ۷۵ روز توی nicu بودند‌. قدر ۶ سال مصبیت دیده‌ام. هر بار تنه‌‌ی تبر خورده‌ام و جوانه زده‌ام. جای قبلی هنوز خوب نشده و بعدی آمده. من آدم فراموش‌کاری هستم. هربار فراموش کرده‌ام. از شوق زندگی پر شده‌ام. مادری کرده‌ام اما بعد که دوباره محکم تبر خورده‌ام. همه چیز یادم آمده و دیگر بعدش زندگی مثل قبل نبوده. بعدش جوانه زده‌ام اما سبز‌ی پررنگ‌تر و ضخیم‌تر. این که یک زن مادر باشد و بخواهد کار دیگر در همان خانه بکند. مثلا همین نوشتن. مردانگی است. مردی به زور نیست. به پایداری است. کاش همه بدانند. یک زن امروزی چه زجری می‌کشد تا سه بچه را درست بار بیاورد و حال و روح خودش را برای این مادری شاداب نگه دارد. همه یعنی همه! ۲۶تیرماه پنجشنبه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
ــــــــــــــ از اسلامی که به مرد‌ها اجازه زور داده دلزده‌ام. مگر چقدر آدم حسابی داریم که اجازه کار
دارم لئو تولستوی گوش می‌دهم. کتاب «از جناب غول چه خبر؟» . از برنامه‌ی نوار و بسیار دل‌پذیر است. داستان‌های کوتاهی دارد از امید و خدا. این میان پیام رفیقی می‌آید که یک‌سال است دارد من را می‌خواند و می‌گوید کلماتم را و خودم را دوست دارد. اینکه چندبار متن‌هایم را می‌خواند مهم‌ترین سرمایه من است❤️ و جوانه جدیدی می‌زنم برای نوشتن... ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرصت رو از دست ندین!
بچه‌ها باز پخش مسجد شدند. شوهر زن زنگ زد که برود. خندیدم و گفتم «باشه اگه جون داشتم میام» حالا دم خواب دارم فکر می‌کنم به جان فردام. که یک‌جوری تقسیمش کنم که به دم غروب برسد و بشود که بروم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
بچه‌ها باز پخش مسجد شدند. شوهر زن زنگ زد که برود. خندیدم و گفتم «باشه اگه جون داشتم میام» حالا دم خو
__ مثل همان روز که برای اولین‌بار تنهایی بچه‌ها را بردم پارک رفتیم مسجد. ظهر عاشورا البته این کار را کرده بودم ولی نماز نخواندم. آنقدر شلوغ بود که بچه‌ها چسبیده بودند به من. چند نفر هم آمدند کمک. همه چیز خوب پیش رفته بود و امروز هم همان انتظار را داشتم. تا رسیدیم بچه‌ها مواجه شدند با جایی جدید‌، خلوت و بزرگ. هر کدام به طرفی دویدند. من مانده‌بودم چطور سه تا شوم. دخترکی ۴ساله آنجا بود. صدایش زدم که میشود بیایی کمک. آمد. آیه و کیف پر از اسبابی را گذاشتم جلوی آن‌ها. آیه نشست و دو پسر را زیر بغل زدم. در روشویی مسجد دست‌هایشان را شستم. قبلش پارک بودیم و حسابی بازی کرده بودند. اسم دختر را پرسیدم. فکر کردم اگر یک دختر هم‌سن او داشتم چقدر کارم کمتر بود. رفتیم توی صف نماز و نازنین‌زهرا نیامد. اسباب‌بازی‌ها را ریختم جلوی بچه‌ها و انگار وجود نداشتند‌. هر کدام موشکی پرتاب شده به طرف جدیدی بودند. بیخیال نماز خواندن شدم. گفتم کمی بازی کنند و برویم. ولی فایده نداشت. یکی بالای صندلی و میز نماز می‌رفت. یکی سمت در خروجی و یکی سمت مردانه و من این میان کش می‌آمدم‌. هیچ کس کمکم‌ نیامد و هر چه چشم چرخاندم آن خانم‌های ظهر عاشورا نبودند. نماز اول قدر نماز جعفرطیار طول کشید‌. زن‌های جوان از صف جلویی عقب را نگاه می‌کردند و به بچه‌ها می‌خندیدند. زن‌های میان‌سال روی صندلی‌ها لب می‌گزیدند ‌و چشم‌غره می‌رفتند و ماشالله غلیظی می‌گفتند. بلند جوری که خانم روی صندلی بشنود‌ گفتم «بریم که دفعه‌ی اول و آخرمون بود». یک دفعه زنی از روبه‌رو آمد. ماشالله نرمی گفت و بچه‌ها را گرفت. گفت «نمازت رو بخون من حواسم هست» هر سه را نشاند و گوشی‌اش را در آورد‌‌. الله‌اکبر گفتم و عکس روی صفحه‌اش باز شد. عکس آقا بود. بچه‌ها را سرگرم کرد و هر دو نماز را سریع خواندم. سلام آخر نماز را دادم و همه‌جا امن بود. نگاهش کردم. گفتم: «خیر ببینی نجاتم دادی» گفت: « خدا توان و صبرت بده خیلی سخته » سر تکان دادم و گفتم: «بگو اعصابشم بده» گفت: «تو داری جهاد می‌کنی بیا حداقل ما یکم کمکت‌کنیم. اینجا هر شب پر بچه است. امشبو نبین کسی نیست» بچه‌ها باز پخش مسجد شدند. شوهر زن زنگ زد که برود. خندیدم و گفتم «باشه اگه جون داشتم میام» حالا دم خواب دارم فکر می‌کنم به جان فردام. که یک‌جوری تقسیمش کنم که به دم غروب برسد و بشود که بروم! ۲۷تیرماه جمعه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
کم‌کم باید انگار بار سفر به بله ببندیم! موندم چطور کانال‌هامون‌رو هل بدیم اون‌ور!؟ _______________________________ @Mamaa_do
هدایت شده از حُفره
سلام و ادب مدتی هست که تصمیم دارم این کتابو بخونم اما شرایط جور نمیشد. حس می‌کنم جمع‌خوانی چنین کتبی برکت داره و اراده‌مون رو تا پایان حفظ می‌کنه. پس کانالی در بله زدم که هم شلوغ نشه و هم امکان نظر دادن و گفتگو باشه. من درواقع نه مدرس این کتابم نه علم خاصی دارم. فقط یک گرداننده هستم. امید دارم دور هم جمع بشیم و از هم یاد بگیریم. 🔸️ عنوان کتاب: طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن. سلسله جلسات استاد سید علی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب، با موضوع اندیشه اسلامی در قرآن در ماه رمضان سال ۱۳۵۳ . انتشارات صهبا. 🔅 برنامه‌ی جمع‌خوانی: 🔰 شنبه تا چهارشنبه : روزی ۵ صفحه 🕰شروع جمع خوانی: ▫️ شنبه ۴ مرداد ۰۴ ⚠️ مشارکت و همراهی اجباری نیست و با هم هر روز می‌خونیم و اگر نکته و ابهامی بود بیان میشه. اگر مایلید بسم‌الله 👇👇👇 ( در نرم‌افزار بله) https://ble.ir/andisheeslami04 🟢 لطفا برای افرادی که فکر می‌کنید تمایل دارند هم بفرستید. ممنونم. @hofreee
مامادو♡
سلام و ادب مدتی هست که تصمیم دارم این کتابو بخونم اما شرایط جور نمیشد. حس می‌کنم جمع‌خوانی چنین کتب
این هم‌خوانی بهانه پربرکتی شد تا برنامه‌ی بله رو پاکسازی کنم و شعبه‌ی دوم مامادو رو راه‌اندازی کنم🌿 ـــــــــــــــــــــــــــــــــ