eitaa logo
مامادو♡
125 دنبال‌کننده
524 عکس
28 ویدیو
6 فایل
مامادو = مامان دوقلو + یک شهرساز و تسهیلگر قدیمی دست به قلم مبتدی مادرِ همیشگی @Zahrakashanipour
مشاهده در ایتا
دانلود
مامادو♡
با اون‌هایی که بچه‌ی پشت‌سر هم دارند یا دوقلو دارند لطفا مهربون باشید! آدم‌ از آدم‌های نزدیک زخم زبا
شاید کسی که دور از قضیه باشه بگه این‌ها چقدر حساس هستند ولی شما تمام خستگی مادری را بگذار یک طرف. بی‌خوابی مادری که بچه کوچک شیربه‌شیر داره یا دوقلو داره یا ترکیب برنده‌ی مامادو که هر دو این‌هاست رو داره 😂 بگذار یک طرف. همین بی‌خوابی توان ذهنی مادر رو میاره پایین. طرف مقابل راحت حرفی می‌زند و پیش خودش فکر می‌کند «چیزی نگفتم بلاخره باید بدونه؛ حواسش را جمع کنه؛ زندگی که به این راحتیا نیست». و هیچ حرفی بدتر این نیست که بعد حمایتی یا اصلا بدون حمایتی کسی بگوید «خودتون خواستین این همه بچه بیارین » و تو بعد آن هی خسته شوی هی ضعیف شوی و ذهنت حق ساده خسته شدن را هم به خودش ندهد و بیشتر له شود! ــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
شاید کسی که دور از قضیه باشه بگه این‌ها چقدر حساس هستند ولی شما تمام خستگی مادری را بگذار یک طرف. بی
از دیروز و بعد این پیام یک تلنگر حسابی خوردم. چرا من مادرها را دسته‌بندی کردم و گفتم این‌ها شرایط سختی دارند. پس بقیه چه؟ به خودم رجوع کردم و سعی کردم علت این حرفم را پیدا کنم. من جایی ضربه سختی خوردم و داشتم خودم را ثابت می‌کردم. که سختی می‌کشم و سختی‌ام را بعضی‌ها نمی‌فهمند. جایی کسی که خودش دائم از سختی بچه‌داری می‌گفت حرفی زده بود. در حضور جمع و جلوی خودم. اینکه دوقلو داری هیچ کار و زحمتی ندارد. من از نقطه می‌سوختم. از دیروز دارم همان صحنه را که دوسال پیش اتفاق افتاده مرور می‌کنم. از بالا خودم و آن آدم را میبینم. هر دو حق داشتیم. هر دو ضربه خوردیم. می‌توانم داستانی با راوی سوم شخص بنویسم و از احوالات هر دو بگویم. همین کار یک جور آرام کردن خودم است. تا حالا روش‌های مختلفی برای حل کردن سختی زندگی پیدا کردم و این یکی جدید است و از مزایای نوشتن! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
شنبه بچه‌ها رفتند دیدن ریحانه. برایش چادر و روسری رنگی خریدند. برای مادرش گلدان زامفولیا که زیباست و مقاوم‌. من اما فقط نگاه کردم. پیام‌ها را از اولی که گروه دیدن ریحانه را زدن تا آخری که عکس‌ها را فرستادن‌. نه می‌شد بچه‌ها را جایی بگذارم و نه می‌شد با خودم ببرم. عکسی بود از یک میز ناهارخوری دوازده نفره یا حتی بیشتر. روی آن لباس و کفش وسایل سردار سلامی را چیده بودند. جایی که همه دور آن غذا می‌خوردند و حالا تکه موشکی روی آن بود و پدر ریحانه را برده بود. بچه‌ها می‌خواستند ریحانه را از عزا در بیاورند. فکر کردم به وقتی تنها می‌شود و آخرین گروه مهمانان پشت‌سرهمی که می‌روند. با آن چادر چه می‌کند؟ حتما هر رنگی برای او در پس‌زمینه سیاه پیدا می‌شود! ششم‌مرداد‌ماه دوشنبه ____ @Mamaa_do ـ
من از نشانه‌ها خوشم می‌آید. خط کشیدنی یا تا کردن گوشه کتابی که بعد مدت‌ها می‌بینی. اینجا دور شماره‌ی ۴ خط کشیده‌اند. کتاب مال محمدحسین است و چند وقت پیش از کتاب‌خانه‌اش در خانه پدری‌اش برداشتم. هربار می‌رویم آنجا مدتی را جلوی کتاب‌خانه می‌مانم. چشم می‌چرخانم و هربار چیزی شکار می‌کنم. دفعه پیش همین کتاب بود. قبلش آسمان و ریسمان جمال‌زاده و قبل‌ترش شعری از ابتهاج و… . این که آدم‌ها در گذشته چطور بودند و حالا در آن نسبت چه تغییراتی کرده‌اند مثل بازی هزارتو است. دنبال نشانه‌ها می‌چرخم و دنبال کشف حرف تازه‌ای هستم. مثل همین کتاب که احوالات محمود دولت‌آبادی است از سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۷۴. از نویسندگی تا روزمرگی. از جهان ادبیات تا سیاست. از اتفاق‌های روز جامعه. از خواندنش سیر نمی‌شوم. خواندن زندگی نویسنده در فهمیدن آثارش نقش مهمی دارد. یازده از چهل ________________________________ @Mamaa_do
امروز سد جدیدی شکسته شد. رفتیم مهمانی. من و بچه‌ها. خانه‌ی رفیق سیزده‌ساله بود و نقطه‌ی امنی برای شروع این کار بود. سخت گذشت. مثل قبل نمی‌شد بنشینیم و حرف بزنیم و بیخیال دنیا شویم. حالا حسنا برای بچه‌ها کتاب می‌خواند و لگو می‌ساخت. زینب به آن‌ها غذا می‌داد و من نفس می‌کشیدم. در جایی جدید و موقعیتی نرم! یازده مرداد ۱۴۰۴ ___________________ @Mamaa_do
اولین بار است. داریم کمی از هم جدا می‌شویم. بازی می‌کنند و صدای نوحه پیچیده. از دل سپردن به مسیر مشایه می‌گوید. خانم مربی هم دارد با او زمزمه می‌کند. اشک در چشم‌هام گیر می‌کند‌ امیرعباس با بغض می‌پرد تو بغلم. با هم می‌آییم توی سالن. خانم مربی نگران می‌شود. می‌گویم: «چیزی نیست مداحی شنیده..». لبخند می‌زند و می‌گوید: «الان سلام فرمانده می‌ذارم» . روی صندلی کوچک بچه‌ها کنار سالن می‌نشینم. جای خوبی برای سلام دادن است آقا. بقیه‌الله سلام... +خانه‌بازی بسیار تمیز و خوبی است. در مسجد علی‌بن‌ابی‌طالب سر عقیل توی خیابان کاشانی ۱۲ مرداد ۱۴۰۴ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do
مامادو♡
اولین بار است. داریم کمی از هم جدا می‌شویم. بازی می‌کنند و صدای نوحه پیچیده. از دل سپردن به مسیر مشا
تازه مهدکودک هم داره و اتاق مناسبی برای مامان‌ها با میز و صندلی چرم چرخدار. مربی اول بهم گفت برو اونجا و حواس ما به بچه‌ها هست. منم رفتم ولی بعد دو دقیقه بچه‌ها صدام زدند و برگشتم توی سالن. فرآیند جدایی به این راحتی نیست ولی دلم پیش اون اتاق خنک و دلباز موند. پنجره‌های بزرگی داشت رو به حیاط مسجد.
بعد خواندن آن مجموعه داستان کوتاه از لئو تولستوی سراغ کتاب اعتراف رفتم. دو ساعته گوشش دادم. عصر وقتی داشتم خانه را مرتب می کردم و روی دور ۱.۵. صدای رضا عمرانی به گوشم آشناست و کلمه‌ای را از دست نمی‌دهم. کتاب مثل سنگی‌بر‌گوری جلال بود. یک جور خودزندگی‌نامه‌ نوشت. از زندگی تولستوی و مهم‌تری چالش زندگی او. با خواندنش او را می‌شناسی و بعد تازه می‌شود بروی سراغ «جنگ و صلح» یا « آنا کارنینا» و بعدش « تولستوی و مبل بنفش». این مسیری است که خودم برای خواندن از تولستوی چیده‌ام. کاملا بداهه و اتفاقی. قصد ورود به ادبیات روس را نداشتم اما تولستوی و زندگی‌اش جذبم کرد. این کتاب در مورد مهم‌ترین سوال تولستوی است. اینکه چرا زنده‌ایم؟ این زندگی که با رنج و درد و مریضی همراه است و با مرگ تمام می‌شود چه ارزشی دارد؟ چه کار باید در این دنیا بکنم و.... از این دست سوالات بنیادی که همه‌ی ما دچارش هستیم. پس خواندن کتاب برای هر آدمی مفید است. اگر نوجوانی اطراف شماست که این سوالات را می‌پرسد حتما کتاب را برایش تهیه نکنید. ابهاماتی دارد که می‌تواند گمراهش کند. کتاب را حتما خودتان بخوانید و اگر به روحیه‌اش می‌خورد به او پیشنهاد دهید. خلاصه که سیر جدیدی از مطالعه را سر گرفته‌ام و بند جناب تولستوی شده‌ام. دوازده از چهل ۱۳ مرداد ۱۴۰۴ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @Mamaa_do