#هیچ
سرم درد میکند و میدانم بعد نوشتن این متن بدتر هم میشود. ولی مرگ یهبار شیون هم یهبار.
اول سال از پادکست رختکن بازندهها حرفی شنیدم که تا همین الان مثل لاشهای با خودم میکشیدم که امید زنده شدنش را داشتم. البته به شکلی دیگر. اینکه اینطور که مرضیه برومند میگوید نباشد و بتوانم کار دیگری کنم. ولی ته دلم خودم هم میدانستم که دارم اشتباه میکنم. تجربهاش کرده بودم.
کلاس خیاطی میرفتم که فهمیدم باردارم. بعد فهمیدم دوقلواند و بعد فهمیدم استراحت مطلقم و بعد دکتر گفت نه جای نگرانی نیست و بعد باز هیچی نگفت و آخر پدرشوهر گفت استراحت مطلق شو و باز من استراحت مطلق نشدم و آخرش بچهها زود به دنیا آمدند و ۷۵ روز nicu بودند و بیچارگیهای بعدش که تا الان هم ادامه دارد و واقعا بریدهام. چون آیه را دیدهام و فهمیدم یک بچه ترم که به موقع به دنیا آمده هیچ کاری ندارد.
تا همین الان سر این قضیه آدمهای دیگر را مقصر میدانستم و فکرش را پرت کرده بودم توی جعبه سیاهی زیر مغزم که گذارم به آن نیفتد ولی مگر میشود؟
همهی اینها از این بود که خودم را بیشتر از همه مقصر میدانم. این فرار برای ندیدنش بود. از عذابی که سر حرفها و طعنهها کشیده بودم و از ترس . حالا دارم جعبه را باز میکنم و نگاهش میکنم که تکرارش نکنم. که حرف خانم برومند را گوش کنم.
من آن روزها که باید استراحت میکردم نکردم. حالا دکتر نگوید. حالا بعضی از اطرافیان مراقبم نباشند. مهم من بودم که باید تصمیم میگرفتم. منفعل شده بودم. بچهها در شکم من بودند. پشت چرخ مینشستم و درد میکشیدم و فکر میکردم به به چه مادر قوی و توانمندی هستم. هم دوقلو باردارم هم خیاطی میکنم. نمیفهیدم و نمیدانستم که این درد آسیب میزند به بچهها. بیشتر مراقب بقیه بودم تا خودم. با درد برای فرد نزدیکی که افسرده بود و میخواستم خوشحالش کنم لباس دوختم. از این که چون باردارم به کسی وابسته باشم خجالت میکشیدم. اینکه بگویم فلان کار را برایم بکنید و نمیتوانم. الویتها را اشتباه گرفته بودم. آن روزها باید میخوابیدم. شش ماه فقط میخوابیدم و هیچ کاری نمی کردم که الان این همه اذیت نشوم. آن موقع کار نکردن مهمترین کاری بود که باید میکردم.
مثل الان!
خانم مرضیه برومند گفت: «من هیچ وقت بچه نمیارم چون حداقل تا دو سال باید هیچ کاری نکنم. چون بچهها خیلی حساس و مهم هستند»
و روی هیچ تاکید کرد. چندبار. چندبار.
او اصلا مجرد است. هیچ وقت ازدواج نکرده و گفت که ازدواج مانع کارش است. بعدش گفت به نظرش مادری و بچهداری مهمترین کار این دنیاست و انسان ساختن خیلی سخت است.
از دم عید به این هیچ کاری نکردن خیلی فکر کردم. عذاب وجدان الکی با خودم کشیدم. حس عقب ماندن. حس دور بودن از جامعه. حالا خستهام از این همه بار اضافه کشیدن.
امروز کف آشپزخانه پر از بیسکویت و تکه نان و هندونه و ... نشستم. از صبح فقط دست به آن نزده بودم. سوت زودپز درآمده بود و فکر کردم دیگر کافیست. میخواهم هیچ کاری نکنم. اگر میخوانم و اگر مینویسم از روی لذت است. استرس دیده شدن و جشنواره و فراخوان و اینکه آینده چه شود را رها کنم
تا شش ماه آینده.
تا سال جدید مهم ترین کارم هیچ است.میخواهم در حال حاضر باشم. مثل بچهها. که بعدا پشیمان نشوم. #مرور_خود #روزمره_نویسی ۲۴شهریورماه هزاروچهارصدوچهار ___ @Mamaa_do
مامادو♡
مجموعهی خیالِ رفاقت تمام شد. از آن روزی که سیمین نفر اول خاتم شد و از او پرسیدم که چه میکند و گفتم
اینجا نقطهی مهمی برای منه
اینکه تلاش کوچک و مستمر نتیجه میده.
اینکه نتیجه یعنی بهتر شدن خودم
اینکه نوشتن روزمرهنویسی چقدر مهمه.
اینکه فکر نکنم دیگه نیاز به رونویسی ندارم و رونویسی واقعا قلمم رو راه میاندازه
و اینکه گوش دادن داستان کوتاه چقدر حال خوب کنه و موثر...
من تا ابد مدیون مبنا هستم که کمکم کرد و کلافهای سردگم ذهنم را به رشتهی کلمات تبدیل کردم.
#روزمره_نویسی
۲۵شهریور هزاروچهارصدوچهار
__
@Mamaa_do
آدم معتادش میشود. همشهری داستان را میگویم. شماره صد و یکروز. بین ۱۷ داستان و روایتش یکی مال من بود. روایت داخلی ۴۰۴. از رسول صدرعاملی. داشت تعریف میکرد که رفته مسکو برای اکران فیلمش و یادش میآید به شروع این مسیر. که از ۱۷سالگی و خبرنگار صفحه حوادث شروع میشود تا ادامه تحصیل در خارج و برگشتش به ایران با ورد امام به ایران و رفتنش به سراغ فیلمسازی و... .
داشت در همهی اینها دنبال ردی از خودش میگشت مثل من. داشتم کابینت را خالی میکردم و رد دانههای سیاه که تخم سوسک بود را دنبال میکردم. میترسیدم. خیلی وقت بود چشم بسته بودم و فکر کرده بودم که سوسکها نیستن و هی سم ریخته بودم. ولی شبها که همه میخوابیدن و خانه ساکت بود و میآمدم به آشپزخانه میدیدم که از کابینت میآید بیرون و تا میبینندم فرار میکند. حالا تمام من جمع شده بود در این کار. گوشه کابینت که رسیدم تلی از دانه سیاه بود و سوسکی گنده بالا سرشان. جایی دور که وسایلِ سالی یکبار آنجاست و حواسم به آن نبوده. نمیدانم چقدر جیغ زدم. از نوشتنش بدم میآید ولی یادم هست سوسک هی فرار میکرد و برمیگشت سمت تخمهایش. دلم ریش شد. صدرعاملی داشت میگفت که خبررسان بوده ولی خیلی وقتها خبر ساخته یا دستکاری کرده که تیترخورش بالا برود و از روزنامه رقیب جلو بزند و حالا در ۶۵ سالگی خودش را میان نوشتههایش میبیند. تمام زورم را جمع میکنم. جیغ بلند و سوسک را لای پارچه له میکنم. پرت میکنم وسط آشپزخانه. میایستم. مینشینم. لای پارچه را باز میکنم. مرده و با حالی عجیب تخم سوسکها را جمعمیکنم.
#معرفی_مجله
بیستویکونیم از چهل
____
مامادو♡
آدم معتادش میشود. همشهری داستان را میگویم. شماره صد و یکروز. بین ۱۷ داستان و روایتش یکی مال من بو
موقعیت:
همون لحظه که فکر میکنم ایتا رو پاک کنم و دیگه نیام و ننویسم!🙈🙊
_________
@Mamaa_do
هدایت شده از مکشوفات🇮🇷
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش بینی خطیر امام موسی صدر
🔻به مکشوفات بپیوندید
https://eitaa.com/makshufateita
هدایت شده از بی نام
دیروز دور هم جمع شدیم. از تعهد در هنر گفتیم و ادبیات. تعهد به وطن. انقلاب. دین.
این بار نه از موضع ضعف، که ما چقدر در این میانه غریبیم و میدان هنر دست غیرمتعهدهاست و ما را بازی نمیدهند و ...
بلکه از موضع قدرت، که ما برای خودمان جریانی هستیم و داریم جلو میرویم و انتخاب میکنیم که با چه کسی کار کنیم و چه کسی، چطور با ما کار کند.
و این قشنگترین و امیدبخشترین وجه دورهمی دیروزمان بود.
@biiiiinam
خودم را توی فیلمهایی که برای گفتاردرمانی میگیرم میبینم. دارم با بچهها صندلیبازی میکنم. میدوم. دست میزنم. میخندم. ناامیدی و خستگیام پیدا نیست. مادرم و دارم به بچههایم کمک میکنم. دو روز پیش مامان اینجا بود. قهوه درست کردم. کیک را محمدحسین گرفته بود. روز قبلش حالم بد. زنگ زدم به او و غر زدم و گریه کردم. گفت یه خوراکی خوشمزه برایت سورپرایز دارم و وقتی مرد اسنپی جعبه کیک شکلاتی را دستم داد؛ رفتم هوا. محبوبترین حال خوب کنم را یادم رفته بود و محمدحسین یادش بود.
با مامان کیک و قهوه میخوردیم و داشت از روزهای خوش دانشکده ادبیاتش میگفت. هنوز لباس سیاه تنش بود و وجودش نور و امید داشت. مادر بود و آماده بود کمکم کند. غم و افسردگیهایش مانده بود پشت در. خامه شکلاتی با داغی قهوه توی دهنم آب میشد و فکر میکردم چه خوب است گفتن از غمم را گذاشتهام برای محمدحسین!
#روزمره_نویسی
۲۹شهریور هزارو چهارصدوچهار
____
@Mamaa_do