هدایت شده از مکشوفات🇮🇷
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش بینی خطیر امام موسی صدر
🔻به مکشوفات بپیوندید
https://eitaa.com/makshufateita
هدایت شده از بی نام
دیروز دور هم جمع شدیم. از تعهد در هنر گفتیم و ادبیات. تعهد به وطن. انقلاب. دین.
این بار نه از موضع ضعف، که ما چقدر در این میانه غریبیم و میدان هنر دست غیرمتعهدهاست و ما را بازی نمیدهند و ...
بلکه از موضع قدرت، که ما برای خودمان جریانی هستیم و داریم جلو میرویم و انتخاب میکنیم که با چه کسی کار کنیم و چه کسی، چطور با ما کار کند.
و این قشنگترین و امیدبخشترین وجه دورهمی دیروزمان بود.
@biiiiinam
خودم را توی فیلمهایی که برای گفتاردرمانی میگیرم میبینم. دارم با بچهها صندلیبازی میکنم. میدوم. دست میزنم. میخندم. ناامیدی و خستگیام پیدا نیست. مادرم و دارم به بچههایم کمک میکنم. دو روز پیش مامان اینجا بود. قهوه درست کردم. کیک را محمدحسین گرفته بود. روز قبلش حالم بد. زنگ زدم به او و غر زدم و گریه کردم. گفت یه خوراکی خوشمزه برایت سورپرایز دارم و وقتی مرد اسنپی جعبه کیک شکلاتی را دستم داد؛ رفتم هوا. محبوبترین حال خوب کنم را یادم رفته بود و محمدحسین یادش بود.
با مامان کیک و قهوه میخوردیم و داشت از روزهای خوش دانشکده ادبیاتش میگفت. هنوز لباس سیاه تنش بود و وجودش نور و امید داشت. مادر بود و آماده بود کمکم کند. غم و افسردگیهایش مانده بود پشت در. خامه شکلاتی با داغی قهوه توی دهنم آب میشد و فکر میکردم چه خوب است گفتن از غمم را گذاشتهام برای محمدحسین!
#روزمره_نویسی
۲۹شهریور هزارو چهارصدوچهار
____
@Mamaa_do
هدایت شده از نجوا
🌸 پنجشنبههای مهر با نجوا🤩
مامانهای نجوایی!
میدونین قراره مهر چه خبر باشه؟
هر پنجشنبه با هم جمع میشیم تو یه وبینار رایگان🥳
برای اینکه کنار هم یاد بگیریم، فکر کنیم و از دلنگرانیها، راه تازهای پیدا کنیم.
📌 از «سلام مدرسه» تا «فراتر از تربیت جنسی»...
✅هر پنجشنبه یه موضوعی که به زندگیِ من و تو نزدیکه.
همراه میشی؟ 🤝
برامون بنویس کدوم موضوع برات هیجانانگیزتره؟
#وبینار_رایگان
#والدگری
#ماه_مهر
#مادرانه
📸[اینستاگرام]
https://www.instagram.com/najva_academy
🌐[تلگرام]
https://t.me/najva_Facilitator
🟢[ایتا]
https://eitaa.com/najva_Facilitator
ارتباط با ادمین👇
@najva_academy
مامادو♡
🌸 پنجشنبههای مهر با نجوا🤩 مامانهای نجوایی! میدونین قراره مهر چه خبر باشه؟ هر پنجشنبه با هم جمع م
۱۷ مهر عجب روزیه.
هم تولد خواهرشوهرمه؛ هم وبینار بینظیر «منبلدم»😄 رو میخواهم شرکت کنم با یک مربی کار درست و حرفهای.
_
@Mamaa_do
امروز دوشنبه است و احتمالا بهترین روز این هفته. دو روز تب و لرز داشتم و معده درد. ویروسی نبود و خودم میدانم اثر وضعی داستانی است که نوشتم. دیروز پسرها پنچ ساعت خانه نبودند و با عمه رفتند بیرون. با آیه فیلم دیدم، بازی کردم و خوابیدم. کل خانه را سهساعته تمیز کردم و پلو مرغ پختم برای شام. شب بچهها بیتابی نکردند و راحت شام خوردند و تلویزیون روشن نکردیم. هر سه توی ننو خوابیدند و فقط ده دقیقه طول کشید تا خوابشان ببرد. هر سه را گذاشتم توی تختشان و خواستم بخوابم که دیدم محمدحسین نشسته روی مبل.
از صبح که پشت تلفن عصبانی شده بودم میدانستم قراره شب حرف برنیم. قولش را دو هفته است که بهم دادهایم. از آن شبی که ساعت دو نصفه شب وسط گریه بچهها از دیوار مثل پتو همسایه بغلی شنیدیم که زن و شوهر داشتند خیلی جدی راجع به شیشههای سوئیسی فلان ساختمان نظر میدادند. یا مرد پابهپای زن داشت بین رفتار خانواده فلانی علتیابی میکرد که فلانی حق داشت عروسی نیامد. درست دعوتش نکرده بودند و ما میخواستیم سرمان را بکوبیم به دیوار که الان چه وقت این حرفهای مسخره است. به هم ولی چیزی نگفتیم تا چند روز بعدش که یادمان آمد و من گفتم که همین که با هم حرف میزنند خوبه و ما چقدر حرف نمیزنیم و او گفت که آره بچهداری همه چیز را از ما گرفته .
از آن روز حواسمان به خودمان جمع شد. داریم حرف میزنیم. از عمق احساساتمان.
قبلش هم خبر میدهیم و طرف مقابل خودش را برای شنیدن هر حرفی آماده میکند.
روی مبل نشسته بود و نگاهم میکرد. گفت: بیا حرف بزن، هر چه میخواهی.
و من شروع کردم و فقط گوش داد.
بعد او حرف زد و من گوش دادم و آخر یک نقطهی کور که گیر کارمان بود پیدا شد.
قرار شد مراقبش باشیم تا روشن شود.
امروز حالم خوب است.
از صبح انگیزه برای بیدار شدن داشتم و تمرین کاردرمانی و گفتاردرمانی را انجام دادم و داستانم را خواندم و خانه را ریز ریز جمع کردم.
میدانم به خاطر همان حرف زدن است و میدانم بین ما باز هم نقطهی کور هست
#روزمره_نویسی
___________________
@Mamaa_do
مامادو♡
امروز دوشنبه است و احتمالا بهترین روز این هفته. دو روز تب و لرز داشتم و معده درد. ویروسی نبود و خودم
از خوبیهای امروز که امیررضا رفت روی مبل و خوابید!
بدون ننو!
________
@Mamaa_do
باید نمای خیابان وصال تا ساختمان مرکزی را میزدیم. از جلوی ساختمان وصال شروع کردم به عکس گرفتن. دوربین باید صاف و در یک زاویه ثابت میبود و فقط من پنچ قدم بر میداشتم عکس میگرفتم و دوباره پنچ قدم بعدی. قدمها به پهلو بود و عکسها از زاویه روبهرویی آن طرف خیابان. وصال را آمدم پایین تا چهارراه و بعد رفتم سمت در قدس. از در قدس رفتم تا سر مسجد و از مسجد آمدم پایین. از دانشکده ادبیات رد شدم و رسیدم بالای پلههای حیاط مرکزی. از پلهها پایین آمدم و این را عکس گرفتم. نقطهی پایان مسیر بود. بعدش یادم نیست چه کردم. شاید همان مسیر را برگشتم و سر در قدس با اتوبوس برگشتم خوابگاه. شاید رفتم پیش آقا عادل و سیبزمینی ویژه هنر خوردم. شاید به زینب و ثنا و حسنا زنگ زدم و پرسیدم کجایید. شاید رفتم توی میدان بز نشستم و عکس گرفتم و شعری برایش گفتم و پست گذاشتم. نمیدانم!
اما خوب یادم هست آن سالها رها بودم و دلم برای آن رهایی تنگ شده. برای اول مهر و خودم و خودم و خودم بودن!
#اول_مهر
#روزمره_نویسی
___________
@Mamaa_do
مامادو♡
دوای روزهایی که شروع نمیشود....! #هیچ ___ @Mamaa_do
دلم خواست آبان بشود. برویم کویر. در سکوت گیر کنم. مرگ در آغوشم بگیرد. نفسم گرم باشد و دستم را بگیرد. سر نخ دلآشوبیهایم را بگیرم. ذره ذره و تا صبح از تمام وجودم بکشم بیرون. گولهای کنم بزرگ و در سادگی بیابان رها کنم....!
#روزمره_نویسی
دو مهر هزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do