مامادو♡
🌸 پنجشنبههای مهر با نجوا🤩 مامانهای نجوایی! میدونین قراره مهر چه خبر باشه؟ هر پنجشنبه با هم جمع م
۱۷ مهر عجب روزیه.
هم تولد خواهرشوهرمه؛ هم وبینار بینظیر «منبلدم»😄 رو میخواهم شرکت کنم با یک مربی کار درست و حرفهای.
_
@Mamaa_do
امروز دوشنبه است و احتمالا بهترین روز این هفته. دو روز تب و لرز داشتم و معده درد. ویروسی نبود و خودم میدانم اثر وضعی داستانی است که نوشتم. دیروز پسرها پنچ ساعت خانه نبودند و با عمه رفتند بیرون. با آیه فیلم دیدم، بازی کردم و خوابیدم. کل خانه را سهساعته تمیز کردم و پلو مرغ پختم برای شام. شب بچهها بیتابی نکردند و راحت شام خوردند و تلویزیون روشن نکردیم. هر سه توی ننو خوابیدند و فقط ده دقیقه طول کشید تا خوابشان ببرد. هر سه را گذاشتم توی تختشان و خواستم بخوابم که دیدم محمدحسین نشسته روی مبل.
از صبح که پشت تلفن عصبانی شده بودم میدانستم قراره شب حرف برنیم. قولش را دو هفته است که بهم دادهایم. از آن شبی که ساعت دو نصفه شب وسط گریه بچهها از دیوار مثل پتو همسایه بغلی شنیدیم که زن و شوهر داشتند خیلی جدی راجع به شیشههای سوئیسی فلان ساختمان نظر میدادند. یا مرد پابهپای زن داشت بین رفتار خانواده فلانی علتیابی میکرد که فلانی حق داشت عروسی نیامد. درست دعوتش نکرده بودند و ما میخواستیم سرمان را بکوبیم به دیوار که الان چه وقت این حرفهای مسخره است. به هم ولی چیزی نگفتیم تا چند روز بعدش که یادمان آمد و من گفتم که همین که با هم حرف میزنند خوبه و ما چقدر حرف نمیزنیم و او گفت که آره بچهداری همه چیز را از ما گرفته .
از آن روز حواسمان به خودمان جمع شد. داریم حرف میزنیم. از عمق احساساتمان.
قبلش هم خبر میدهیم و طرف مقابل خودش را برای شنیدن هر حرفی آماده میکند.
روی مبل نشسته بود و نگاهم میکرد. گفت: بیا حرف بزن، هر چه میخواهی.
و من شروع کردم و فقط گوش داد.
بعد او حرف زد و من گوش دادم و آخر یک نقطهی کور که گیر کارمان بود پیدا شد.
قرار شد مراقبش باشیم تا روشن شود.
امروز حالم خوب است.
از صبح انگیزه برای بیدار شدن داشتم و تمرین کاردرمانی و گفتاردرمانی را انجام دادم و داستانم را خواندم و خانه را ریز ریز جمع کردم.
میدانم به خاطر همان حرف زدن است و میدانم بین ما باز هم نقطهی کور هست
#روزمره_نویسی
___________________
@Mamaa_do
مامادو♡
امروز دوشنبه است و احتمالا بهترین روز این هفته. دو روز تب و لرز داشتم و معده درد. ویروسی نبود و خودم
از خوبیهای امروز که امیررضا رفت روی مبل و خوابید!
بدون ننو!
________
@Mamaa_do
باید نمای خیابان وصال تا ساختمان مرکزی را میزدیم. از جلوی ساختمان وصال شروع کردم به عکس گرفتن. دوربین باید صاف و در یک زاویه ثابت میبود و فقط من پنچ قدم بر میداشتم عکس میگرفتم و دوباره پنچ قدم بعدی. قدمها به پهلو بود و عکسها از زاویه روبهرویی آن طرف خیابان. وصال را آمدم پایین تا چهارراه و بعد رفتم سمت در قدس. از در قدس رفتم تا سر مسجد و از مسجد آمدم پایین. از دانشکده ادبیات رد شدم و رسیدم بالای پلههای حیاط مرکزی. از پلهها پایین آمدم و این را عکس گرفتم. نقطهی پایان مسیر بود. بعدش یادم نیست چه کردم. شاید همان مسیر را برگشتم و سر در قدس با اتوبوس برگشتم خوابگاه. شاید رفتم پیش آقا عادل و سیبزمینی ویژه هنر خوردم. شاید به زینب و ثنا و حسنا زنگ زدم و پرسیدم کجایید. شاید رفتم توی میدان بز نشستم و عکس گرفتم و شعری برایش گفتم و پست گذاشتم. نمیدانم!
اما خوب یادم هست آن سالها رها بودم و دلم برای آن رهایی تنگ شده. برای اول مهر و خودم و خودم و خودم بودن!
#اول_مهر
#روزمره_نویسی
___________
@Mamaa_do
مامادو♡
دوای روزهایی که شروع نمیشود....! #هیچ ___ @Mamaa_do
دلم خواست آبان بشود. برویم کویر. در سکوت گیر کنم. مرگ در آغوشم بگیرد. نفسم گرم باشد و دستم را بگیرد. سر نخ دلآشوبیهایم را بگیرم. ذره ذره و تا صبح از تمام وجودم بکشم بیرون. گولهای کنم بزرگ و در سادگی بیابان رها کنم....!
#روزمره_نویسی
دو مهر هزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do
هدایت شده از مامادو♡
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
دیشب جزیرهای ناشناخته در دورترین نقطه دنیا را کشف کردیم.
اسمش را نمیدانم، فعلا هیجان رسیدن دارم. ۴ماهی میشود که درگیرش هستیم. از هر مسیری که فکر کنید رفتیم. به حرف همه گوش دادیم تا بلاخره با راه و روشی ترکیبی به مقصد، امیدوارم رسیده باشیم!!🥴
یعنی باز هم تکرار شود. شب خوابیدنش را میگویم. دیشب ساعت ۱۰:۳۰ خوابید و ۶:۳۰ بیدار شد.
البته فقط امیررضا!
امیرعباس همچنان شبها بیدار میشود و گریه میکند. در طول شب آبش میدهیم تا معدهاش عادت کند به نخوردن شیر. ساعت ۱۰ وعده آخر شام را میخورند. موقع خوابیدن هم ۱۵۰سیسی شیر میخورند و مطمئن هستیم که در طول شب گشنه نیستند، فقط باید عادت بیدار شدن و شیر خوردن آرام آرام از سرشان بیفتد.
همه نگرانیام برای چند ماه دیگر است. که دختر عزیزمان هم بیاید و بخواهد راه برادران را برود. میدانم آن موقع دیگر چیزی از ما باقی نمیماند.🫠🤪
اگر شما هم این روزها را دیدهاید یا در همین حوالی هستید بیایید با انتقال تجربه به داد هم برسیم، شما چی کار میکنید یا میکردین؟🥲🥰
🤍
#روایت_روزانه
#مامادو
eitaa.com/mamaa_do
اینجا به من بگید❤️
@Zahrakashanipour
مامادو♡
دیشب جزیرهای ناشناخته در دورترین نقطه دنیا را کشف کردیم. اسمش را نمیدانم، فعلا هیجان رسیدن دارم. ۴
رفتم بالای کانال دنبال یک عکس که به این متن رسیدم.
باورم نمیشه که هنوز نشده!
شب خوابیدن بچهها رو میگم.
حالا هر شب هر سه تا صبح گریه میکنند. مغز و روح خودمون که هیچی دیگه نگران همسایههام😭
هشت مهر هزاروچهارصدوچهار
___
@Mamaa_do
توی دورهمی نویسندگان تهران یکی از دوستان چندتا سوال از من پرسید. از اینکه با سه تا بچه کوچک در فلان موضوع چه کار می کنی؟
یکی خرید کردن بود که جواب دادم آنلاین و از اسنپ.
بعد پرسید: خب لباس چی مگه آنلاین میشه؟
که جواب دادم اگر به جنس و سایز مطمئن باشی میشه. برای ما هزینهها واقعا بالاست و مهمه که جنس لباس هم مناسب باشه هم با کیفیت. از سیسمونی تا حالا لباس بچهها از برند هپیلند که خب گرونه ولی مرگ نداره و تازه ایرانی هم هست!
من کاری که میکنم هر چندروز یکبار سایتشون رو چک میکنم. توی قسمت تخفیف ۸۰ درصد اکثرا جنسهایی که لازم دارم رو پیدا میکنم و میخرم. حتی برای خودم و تازه توی چهار قسط اسنپ هم پرداخت میکنم. واقعا به صرفه میشه و بچهها هم همیشه خوشلباس هستند. واقعا برام مهمه که وقتی بیرون میریم مرتب باشند. کسی فکر نکنه چون زیاد هستند رسیدگی ما کمه و همیشه محمدحسین میگه این فکر رو نکن و بقیه مهم نیستند و باز موقع لباس پوشاندن بچهها بهش فکر میکنم.
خلاصه که دوستم گفت سایتش رو بفرست تا به آشناهاشون بگه و براش فرستادم و چند وقت بود میخواستم به شما هم معرفی کنم که نمیشد و امیدوارم به دردتون بخوره.
مثل هودی شلواری که فرستادم بچهها دارن و عالیه. الان توی تخفیف و فقط سایز دو تا چهار سال داره و بگم که سریع ناموجود میشه.
خرید هودی و شلوار طرح Hello پسرانه (18 ماه تا 7 سال) | هپی لند
https://shop-happyland.com/product/%d9%87%d9%88%d8%af%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d9%84%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%b7%d8%b1%d8%ad-hello-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-18-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%a7-7-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%da%a9%d8%af-6291/
#تجربه_خرید
_____
@Mamaa_do
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
📝 روایت؛ وظیفه جوانها
روایت کنید حقایق جامعهی خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت نکنید دشمن روایت میکند. این وظیفهی جوانهای ماست.
(مقام معظم رهبری)
⏰ فقط و فقط ۲ روز مانده تا پایان ثبت نام دورههای نویسندگی
📍تا دیر نشده ثبت نام کنید:
🔗 https://B2n.ir/qp6290
| @mabnaschoole |
مامادو♡
📝 روایت؛ وظیفه جوانها روایت کنید حقایق جامعهی خودتان و کشور خودتان و انقلابتان را. شما اگر روایت
ثبتنام کنید.
ضمانت میکنم ضرر نمیکنید.
آرامش بعدش مهمان قلب و روح شما میشود.
حالا که دارم این را مینویسم وسط بازنویسی داستانم هستم. یک تکه از وجودم را با خودش دارد. تکهای سیاه از یک غار بیانتها که دارم کمکم حفاریاش میکنم. اگر نویسندگی نبود من خودم را پیدا نمیکردم. البته که اصلا راحت نیست. همین حالا دستم از اشکهایی که پاک کردهام خیس است ولی ارزشش را دارد. اصلا ارزش زندگی به چیست؟
برای من به پیدا کردم خودم است. به زهرای بهتری شدن است و به آرام شدن ذهنم است. به تبدیل کردن آنچه در ذهنم میگذرد به کلمه است.
و تمام اینها را نوشتن به من داد. یاد گرفتنش در مدرسه مبنا به من داد🦋
#مبنا
#نویسندگی
_____
@Mamaa_do
کمی دیگر ۳۲ سالهام و از سالی که گذشت یک چیز را خوب یاد گرفتم. که تلاش کنم نو شوم. وقتی روی خودم دقیق میشوم میبینم این نو شدن را از دل داستانهایی که خواندهام در آوردم. از خواندن سرنوشت آدمها. از اینکه همهی اتفاقات دراماتیک از یک حادثه یا اتفاق کوچک شروع میشود و دنبالهدار میشود.
من تا حالا آدم خوشبینی بودم. به همه چیز. به هر اتفاقی. همیشه هر چیزی گم کرده بودم پیدا شده بود. خوشبینی سهلانگارم کرده بود. این توی روابطم با آدمها هم بود. سهلانگاری باعث شده بود مراقبتم کم شود. حالا خوب میفهمم حسی که در رابطهام با آدمها گم شود به راحتی پیدا نمیشود. موهای سفیدم رسیده به روی مو و جلوی سرم. تجربههایم است. میخواهم برای این مراقبت کار جدیدی بکنم که توصیه استاد جوان در دوره خلاق بود و تا حالا اینقدر ملموس در زندگی نفهمیده بودم به چه دردی میخورد. اینکه در هر موقعیتی خودم را بگذارم جای طرف مقابل. بفهمم حرف و رفتارش را. دیرتر واکنش بدهم و مراقبت کنم از رابطهام. عصر وسط حرف با خواهرم گفت که تیشرت میخواهد و برویم خرید. سریع جواب دادم که «حالم از هر چی لباسه بهم میخوره». کشوهایی که بچهها کف خانه خالی میکردند یادم آمد و لباسهایی که به زور میچپاندم توی کشو. توی ذوقش زدم بعد حواسم جمع شد و هر چه گفتم اثر نکرد. شب که بچهها خوابیدند گفتم بپوش بریم خرید. رفتیم و تیشرت خریدیم و غذا خوردیم. حرف زدیم و رابطهمان را به جلو هل دادیم. البته این حرکت به جلو بنزین میخواهد و آن حس خوب بعد هر مراقبت است.
#روزمره_نویسی
______
@Mamaa_do