من موندم این چهارتا دائم باهم در حال بازی و آتیش سوزوندن و تو سر و کلهی هم زدن هستن
باز میگن حوصلهمون سر رفته ؛ اون طفلکایی که یکی دوتان پس چی!!؟؟؟
#فرزند_آوری
@mamanjoona
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روش اون دوتا فینگیلی یکی مونده به آخر رو تجربه کردم😂
#بازیگوشی
@mamanjoona
_بچهها میدونین هر کس سر افطار یه دعای مستجاب داره!؟
+یعنی هر شب ؟
هر چی بخواهیم خدا بهمون میده؟
_ اگه خدا صلاح بدونه بله،میتونید هر شب چند تا دعا کنید تا یکیش مستجاب بشه.
حالا کی میخواد دعا کنه!؟
پسرکم:اللهم صل علی محمد وآل محمد😀
جوجهتهتغاری: همصدا با داداشی صدا درمیاره🤗
کلاس اولیمون:من بگم من بگم...
_بگو
عه نه نمیشه بلند بگم!!😁
دختر بزرگه:من با این که درسام خوبه ولی بهتر بشه😌
-اللهم عجل لولیک الفرج
#فرزند_پروری
#ماه_رمضان
@mamanjoona
مامانم همیشه میگه خوبه تو اجاق کور نبودی وگرنه دیگه چهکار میکردی!!!!؟
بس که واسه هر حرکت جدیدی که یاد میگیرن من ذوق میکنم و عالم و ادم رو باخبر😂😂
از اولین لبخند و قان و قون ، اولین سینه خیز ، اولین دندون ، اولین کلمه و اولین قدم و... تا شیرین کاریها و شیرین زبونیهای روزانهشون😃😄
از اولی تا چهارمی هم برام فرقی نداشته
برا همشون ذوق مرگ میشم😅
#مادرانه
#فرزند_آوری
#شیرینیهای_تموم_نشدنی
@mamanjoona
🧕_پسرم ، زوبیلا بانیمه میخولی!؟؟
🧒+آله
وقتی میخوام با محمد صحبت کنم ناخودآگاه مثل خودش کلمات اشتباه و بچّهگونه به کار میبرم.
هر بار مامانم تذکر میده با بچه درست حرف بزن تا کلمات رو درست یاد بگیره.
راست میگه ولی خُب دست خودم نیست چکار کنم!؟😅
شما مثل من نباشید.
#تجربه
@mamanjoona
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امتحان دقیقا همونجایی برات سخت میشه که خلاف آسودگیت باشه...
#فرزند_آوری
@mamanjoona
فکر کن هر شب یه سفره افطار بندازی از این سر تا اون سر
شلوغ پلوغ ، سر و صدا ، برو بیا ...
یکی لیوان میچینه ، یکی سبزی و پنیر میذاره ، یکی مسئول یه رنگ کردن چایه
کوچیکترها سر بردن زولبیا بامیه دعواشون شده
عطر کتلت تو خونه پیچیده
یکدفعه سکوت و بعد
زمزمه ربّنا و صدای اذان مغرب گوش آدمو پر میکنه
همه نشستن سر سفره و منتظرن نمازتو تموم کنی
یکی هم اون وسط غر میزنه حالا نمازو بعد افطار بخون دیگه😅
#مادرانه
#فرزند_آوری
#ماه_رمضان
@mamanjoona
کارزاری شده بود بیا و ببین!
دخترک با تمام توان ، جیغ زنان و گریهکنان شرح ماوقع میگفت و از شدّت و حدّت آنچه بر سرش آمده رگ گردنش متورم و چهرهاش برافروخته چون آتشِ کوره ..
همزمان آن دیگری با فریاد ، نفی و انکار مینمود.
فضا بس متشنج و مُهَیای خشونت...
من نیز که دیگر تاب و توان از کف داده و عنقریب که از سر خشم فریاد برآرم: خامووووش...
لختی درنگ کرده چشمم فِتاد به پسرک که فارق از غوغای جهان انگشت را تا ناکجا کرده در بینی مبارک و مُجِدّانه در تلاش است و انگشت دیگر در دهان ؛ اینگونه 😀 شادمان نظاره گر ماجراست..
و چون چشم در چشم گشتیم گفت: تو هم موخولی؟(میخوری)
جملگی از خنده رودهبُر گشته😂😂 و هر چه پیش آمد کرده بود از خاطر بردیم و ماجرا ختم به خوشی گشت.
#بازیگوشی
@mamanjoona