eitaa logo
✨منِ او🕊
35 دنبال‌کننده
750 عکس
281 ویدیو
4 فایل
رنج  آوردگاهی است که ، جوهرِ وجودِ انسان را از غیر او جدا می­کند ... (سیدِ شهیدانِ اهلِ قلم) 🧡 ‌‌_______________🌸🍃______________________ 💠کُپی از مطالبِ کانال به شرطِ هدیه کردنِ صلواتی به حضرت حُجت ابن الحَسن( عج ) جایز می باشد💠
مشاهده در ایتا
دانلود
یا اباعبدالله به آنچه داشته‌ام لحظه‌ای نبالیدم مگر به داشتنت یا به دوست داشتنت...😭💔 تولدت مباااارک ازلی و ابدی ترین رفیقممم🙈🥰 پ.ن۱: شب های عیددددد تو مسجدمون :) ☺️😇🌱 پ.ن۲: میگممم درسته تولد شماست اما طبق معمول این مائیم که چشم دوختیم به کرم شماااا عیدی میخواااایم آقاااا😉 😍 📷 @Mane_eoo 🍃
✨منِ او🕊
یا اباعبدالله به آنچه داشته‌ام لحظه‌ای نبالیدم مگر به داشتنت یا به دوست داشتنت...😭💔 تولدت مباااارک
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قربووووون قدمتون کهههه هرچی داریمممم صدقه سری شمااااست😍 پ.ن: روزهای بابرکت، قشنگ و برفی ماه شعبان 😍 🌿❄️ 🌱 🌙 @Mane_eoo 🍃
هدایت شده از جهان خبر
📢 توصیه‌ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت ❤️رهبر انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند. 💻 Farsi.khamenei.ir
✨منِ او🕊
تو چطور پژمانی هستی؟ حسین‌ آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشته‌ی تو. دیروز پدرت پته‌ات را ریخت روی آب. رفته‌بودیم خانه‌ات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان می‌گفت. از وقت‌هایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسی‌ها بدن را می‌گذاشتی روی رگبار و بندری می‌رفتی. می‌گفت تو دایره‌ی رقص ترکی هم، همه چشم‌ها به دستمال‌های تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی می‌رقصم مثل سپیداری می‌شوم که لای شاخه‌هایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمان‌های کلیشه‌ای فیلم‌های صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی‌. اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دختر‌هایت را بگذاری بروی مرودشت. نمی‌دانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه می‌خوابیدم نه می‌رفتم بیرون نه حتی پلک می‌زدم. آنقدر توی خانه می‌ماندم و نگاهشان می‌کردم که ازم خسته‌شوند. دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش می‌کرد و می‌گفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت می‌کردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آن‌ها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشته‌بودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه‌ دایی. که مثلا می‌خواهی به آن‌ها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفته‌بودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق می‌کند. این دفعه نه! نگفته‌بودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمی‌دانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خنده‌های فاطمه و ناز کردن‌های زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکم‌تر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟» اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کم‌کم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا می‌شناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایره‌های دستمال‌بازی نفر اول دایره‌های عزاداری شدی. بال‌هایت را باز می‌کردی و می‌زدی بر سینه. حالا همه چشم‌ها به زنجیر‌های تو بود. همه گوش‌ها به حرف‌های تو بود و انگار همه روستا روی انگشت‌های تو می‌چرخید. پدرت می‌گفت روز عاشورا دسته‌های عزاداریتان یکی نمی‌شدند. ریش‌سفیدها هم نتوانسته‌بودند کاری کنند. سربند‌های یاحسین گرفتی. رفتی بین صف‌های هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی. دیروز پیش دانش‌آموزهایت هم رفتیم. هنوز دست‌خطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمی‌آمد پاکش کنند. نمی‌دانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانش‌آموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانش‌آموزهات می‌گفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی می‌کرد وقتی از آن روز می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از آش‌سبزی‌های دورهمی می‌گفت. چه کیفی می‌کرد وقتی از کلاسی می‌گفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمی‌شدی ناامید نمی‌شدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خورده‌بود می‌خندیدی و هنوز رجز می‌خواندی. حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شده‌بودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانه‌ات و تو نبودی، برف آمده‌بود. برای بار چندم برف آمده‌بود. من معنی پژمانم! زود ناامید می‌شوم زود پا پس می‌کشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم می‌شود با یک غوره سردیم. می‌بینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم می‌آمدی. از همان سربند‌های یاحسین به پیشانیم می‌بستی و می‌گفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را می‌فهمیدم و یاد می‌گرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش می‌فهمیدم چطور از پژمان کنده‌شوم. بشوم حسین. محمدجواد رحیمی ۲ بهمن ۱۴۰۴ پ‌ن: تصویر شهید حسین(پژمان) بابری و فرزندانش ╭─❥❥┅─❁╮ @hejrat_kon ╰❀─❥─┅┄╯