بنظرم یکی از بهترین دیالوگایی که شنیدیم اینجا بود که شهاب حسینی گفت:
"بعضی اتفاقا، بعضی چیزارو واقعا نمیشه بخشید!
روزایی که گذشته معادل عمر آدم بوده مگه میشه اون کسی که روزا رو از آدم گرفته بهمون برگردونه، که ما ببخشیمش؟!"
و چقدر درسته!
همه ی ما تیکه های از وجودمون رو پیش یه سریا جا گذاشتیم و بعد از اون یه شبایی به اندازه صد سال طول کشیدن تا خودمونو پیدا کردیم،
حالا چجوری میشه انتظار ببخشش داشت؟!
مَنِ اَحمَق
زیاد محبت کردن مثل نگه داشتنِ بیسکویت توی چای داغه! به اندازهش خوشمزه میشه ولی زیاد نگه داری، وا می
این قضیه چای و بیسکویت میتونه هرچی باشه:
عشق
اعتماد
و...
نکته اینجاس که هرچیزی به اندازش;
وگرنه جو ایجاد میشه و یه سریارو میگیره.
ارنست همینگوی از سرطان، مالاریا، التهاب کبدی، دیابت، شکستن ستون فقرات و جمجمه، دو سانحهی هوایی و خونریزی کبد و کلیه جان سالم به در برد ولی در نهایت خودکشی کرد!
آدمها را این چیزها نمیکشه، بی دفاع شدن در مقابل رنج، غم و بیماری میکشه.
آدما را تنها شدن در مقابل مصیبت میکشه...
همینگوی در پیرمرد و دریا مینویسه:
«آدم برایِ شکست آفریده نشده.
آدم ممکنه از بین بره اما شکست نمیخوره.»
مَنِ اَحمَق
ارنست همینگوی از سرطان، مالاریا، التهاب کبدی، دیابت، شکستن ستون فقرات و جمجمه، دو سانحهی هوایی و
کتاب پیرمرد و دریا رو بهتون پیشنهاد میکنم:/
یه جمله خیلی جالبی توی کتاب "کتابخانه نیمه شب" بود که میگه:
"خدا جوریه که ما نمیتونیم ببینیمش یا درکش کنیم، برای همین به شکل کسی در میاد که توی زندگیمون به عنوان آدم خوبی میشناختیمش"
و این بنظرم خیلی قشنگه