هـنـوزمـ دنـبــالـ کـانـالـیـ هـسـتـیـ کـهـ عـلـاوهـ بــر رمـانـ و نـاولـ کـلـیـ مـانـهـوا هـایـ تـرنـد و جـور وا جـور بــزارهـ؟؟؟
̸پ̸س ̸خ̸و̸ش ̸ا̸و̸م̸د̸ی ̸ب̸ه ̸ک̸ش̸و̸ر ̸ن̸ا̸و̸ل ̸ه̸ا
ا࣫࣫࣫࣫ی࣫࣫࣫࣫ن࣫࣫࣫࣫ج࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ ب࣫࣫࣫࣫ع࣫࣫࣫࣫د࣫࣫࣫࣫ ا࣫࣫࣫࣫ز࣫࣫࣫࣫ ه࣫࣫࣫࣫ر࣫࣫࣫࣫ ر࣫࣫࣫࣫م࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ن࣫࣫࣫࣫ ر࣫࣫࣫࣫م࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ن࣫࣫࣫࣫ ج࣫࣫࣫࣫د࣫࣫࣫࣫ی࣫࣫࣫࣫د࣫࣫࣫࣫ی࣫࣫࣫࣫ ق࣫࣫࣫࣫ر࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ر࣫࣫࣫࣫ م࣫࣫࣫࣫ی࣫࣫࣫࣫گ࣫࣫࣫࣫ی࣫࣫࣫࣫ر࣫࣫࣫࣫ه࣫࣫࣫࣫
ر࣫࣫࣫࣫م࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ن࣫࣫࣫࣫ ه࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ی࣫࣫࣫࣫ ب࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ ژ࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ن࣫࣫࣫࣫ر࣫࣫࣫࣫ ه࣫࣫࣫࣫ا࣫࣫࣫࣫ی࣫࣫࣫࣫
ج༘ن༘ای༘ی༘ ع༘اش༘ق༘ان༘ه༘
وح༘ش༘ت༘ غ༘م༘گ༘ی༘ن༘
پٰٖسٰٖ خٰٖوٰٖشٰٖ اٰٖوٰٖمٰٖدٰٖیٰٖ بٰٖهٰٖ
Country novel
پس هرچه زودتر رو لینک زیر کلیک کن
https://eitaa.com/manhava
رمان ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆
پارت یک
شروع :
چشم هایم را پس از مدت طولانی برهم گذاشتم دیگر همه چیز دارد به پایان خود نزدیک می شود .
اما حتی ذره ای از گذشته ام فرار نمی کنم از حال نمی ترسم و حتی ذره ای واهمه از اینده ندارم .
تمام تلاشی که برای حفظ این زندگی انجام دادم و تمام درد رنج گذشته ام حال پوچ و بیهوده به نظر می رسد
پس این مرگه...........
.
.
.
.
.
مدت نامعلومی بعد +++
همه جا تا چشم کار می کرد سفید بود بدون حتی ذره ای ناهماهنگی
شخص : ( من کجام!! نکنه مردم! )
پس از مدتی خیره شدن به اطرافش
و قدم زدن بالاخره هوش و حواسش
را به دست اورد اما ..........
شخص : ( من کیم ؟؟ )
تازه متوجه یک جیب کوچک روی لباس کاملا سفیدش می شود که داخلش یک برگه ی کاغذ بود که متن داخلش یه این شرح بود «
اگر نمی دانی کیستی یعنی اماده ای
هیچکس تو را به یاد ندارد اگر اینجایی
یعنی یه دنبال ارزویی دست نیافتنی هستی پس یه نشانه ها توجه کن
و خودت را پیدا کن ارزویت را تنها
در بالای برج میابی حال تنها می توانی بخشی از هویتت را بدانی
او برگه را برگرداند پشت برگه گویا بخشی از مشخصات او نوشته شده بود .
محتوای پشت برگه به این شرح بود
نام : لامین
وضعیت خانواده : نامشخص
سن : نامشخص
آرزو: نامشخص
سطح : یک
مهارت ذاتی : کتابخانه ی درونی
لامین : ( پس تنها اطلاعاتی که راجب خودم دارم فعلا اسمم و مهارتم هست خب یکم ناعادلانه هست
فعلا باید بفهمم چجوری از این مهارت
استفاده کنم )
در همین حال فردی از دور نزدیک شد
ابتدا مثل یک انسان بود اما بعد از مدتی با پیدا شدن صورتش ....
لامین : او..اون هیولاست!!!
صورتش به طور کامل صاف بود نه دهن نه چشم هیچ چیزی روی صورتش نبود لباس سیاهش هم ناهماهنگی خاصی با اطرافش درست می کرد ........
#خاموشی
https://harfeto.timefriend.net/17745458160575
لینک ناشناس جهت شنیدن نظرات و پیشنهادات شما☝️☝️
خوش حال می شم نظرتون رو درباره ی هر پارت بدونم❤️
رمان ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆
پارت دو
شروع :
همینطور نزدیک تر می شد چهره ی ترسناکش قطعا هرکس رو به وحشت
وا میداشت ولی .....
حتی یکذره هم ترس و واهمه ای از وضعیتش نداشت هرکس دیگه ای قطعا می ترسید اون به جز اسمش هیچی نمی دونست و حالا یه هیولا...
لامین : ( چشم نداره فک نکنم بتونه ببینه ولی گوش هاش بزرگه اگر شک من درست باشه شنواییش باید عالی باشه )
لامین با ارامش ایستاده بود و به هیولا نگاه می کرد که از کنارش رد می شود
لامین : ( پس درست بود نمی تونه ببینه اما.... خطرناک به نظر میرسه )
لامین از پشت به طرف هیولا رفت و به سرعت گلوی هیولا رو با دست هاش فشار داد هیولا که حالا متوجه او شده بود حالت صورتش را تغییر داد
حالا اون صورت خالی یه دهن داشت
چهرش از قبل هم ترسناک تر شده بود گویا اون حالا یه شکارچی گرسنه ای بود و لامین تنها شکار او بود!!!!!
هیولا با دست هایی که تا لحظاتی پیش عادی به نظر می رسیدند و حالا تبدیل به چنگال هایی درنده شده بودند لامین را به عقب راند
حالا سینه ی لامین دریده شده بود و لباس کاملا سفیدش به سرخی خون خودش اغشته شده بود
لامین از درد دست هایش را محکم مشت کرده بود ولی حتی ناله هم نمی کرد می دانست اینجوری هیولا او را شناسایی می کند .....
هیولا اطراف خودش راه می رفت حتی یک صدای کوچک می توانست او را جذب کند
لامین : ( باید صبر کنم تا حواسش پرت بشه گردنش اون زخمی شده مطمعنم )
هیولا با فرض اینکه لامین مرده می خواست از انجا برود که لامین از پشت سر به او حمله ور شد اینبار دیگه متوجه شده بود که نقطه ضعف هیولا
شونه ی سمت چپش هست زیرا وقتی
می خواست به او حمله کند دید که از شونه محافظت می کند و با دست راستش حمله می کند
لامین محکم با یک دست گلو و با دست دیگر شونه ی چپ هیولا را فشار داد که نفس هیولا پس از مدتی سرد شد ......
#خاموشی
دوستان عزیزم
از هر رمان دو پارت قرار می گیرد و برای پارت های بعدی باید شرایط مربوط به اون رمان براورده بشود
درمورد رمان #خاموشی
شرایط پارت ۳ اینها هستن :
رسیدن امار چنل به ۱۰ نفر
دو ناشناس درمورد این رمان
برای اینکه درمورد یک رمان ناشناس بزارین باید هشتک اون رمان رو اخر حرفتون بزارید❤️❤️