eitaa logo
Country 🌑novel
12 دنبال‌کننده
66 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ پارت چهارم شروع : پنج هیولای دیگر از خیلی دور تر به طرف لامین هجوم می اوردند اما...خوب برعکس هیولای اول اینها کاملا برهنه بودند و به تمام نقاط بدنشان جز دهان بزرگشان کاملا صاف بی قوص یا بیرون زدگی بود . لامین : خوبب جنسیت اینا چطور مشخص میشه ؟ لامین که متوجه شرایط شده بود جلوی دهانش را گرفت تا انها را به خود جذب نکند وقتی هیولاها به نزدیکی لامین رسیدند لامین با یک حرکت سریع نقطه ضعف این گونه ی جانوری ( شونه چپ ) را هدف گرفت او به لطف کنترل نیرو بدن قویتری به دست اورده بود و به همین سبب شکار راحت تری داشت . ناگهان لامین احساس کرد دارد زمین می خورد سرش گیج میرفت و با وجود نداشتن هیچ زخمی نابود شده بود . . . . . کمی بعد ( لول دوم ) لامین چشمانش را گشود اما به جای دیدن مکان کاملا سفیدی که در ان بود یا حتی کتابخانه ی درونی اش با با مکانی سرشار از ادم مواجه شد . لامین سعی کرد بلند بشود که به خاطر برخورد با یک مرد غول اسا دوباره به زمین افتاد . کیلیاس : چه گهی خوردی حر+ومزا+ده ! دنبال مرگی !! رنگاس: ولش کن کیلیاس یه تازه کار بی عرضه اس صد در صد همین اول هم مرده حساب میشه . ( نیش خندی زد) کیلیاس که تا ان لحظه با قصد کشتن به لامین خیره شده بود ساکت شد و رفت درهمین لحظه دختری زیبا با چشمان طلایی و موهایی همرنگ با چشمانش از راه رسید دختر لباس سفیدی پوشیده بود که او را همچون قدیسه ای نشان میداد لورا :( با لحنی که سعی در نشان دادن نگرانی داشتند گفت ) حالت خوبه ؟ لامین : (با همان غرور همیشگی و چهره ی ارام و خونسردش جواب داد ) بله ممنونم لارا : تو تازه اومدی اینجا ؟ لامین : بله لارا : از کدوم سطح میای ؟ لامین : سطح دیگه چیه ؟ لارا : داخل برگه توضیح داده شده بود در کل پنج سطح با پنج رنگ مختلف وجود داره : سفید ؛ ابی ؛ سبز ؛ قرمز ؛ سیاه ؛ که اسون ترینشون سیاه و سخت ترین هم سفیده لامین : تو خاطراتت رو داری ؟ لارا : نه داخل برگه ی من فقط شغلم و سنم و اسمم به همراه روش کنترل نیروی مناسبم نوشته شده بود لامین فکر کرد : داخل برگه ی من فقط اسمم بود که یعنی اطلاعاتی که به هر فرد داده می شه متفاوته و اینکه گفت یه روش کنترل نیرو .... شاید چون می تونم داخل کتابخانه ی درونی یادش بگیرم در همین لحظه فردی وارد سالن شد سالنی که تا لحظاتی پیش پر از صدای حرف و گفت و گو بود حالا در سکوت غرق شده بود . همین موضوع احترام اون فرد رو نشون میداد اما ..... برخلاف انتظار اون فرد فقط یه پیرمرد لاغر و قد بلند با موهای سفید و چشمان قرمز بود . یکی از تازه کار های جمع فریاد زد اهای تو پیرمرد !!!! تو مارو دزدیدی ؟ می کشمت حرو+مزاده . پیرمرد شقیقه هایش را ارام ماساژ داد و انگشتش را بالا برد و....بله تازه کار در میان ان جمعیت بهت زده منفجر شد و به میلیارد ها قطره خون بدل شد . جمعیت ترسیده شروع به فریاد و ناله کردند و می خواستند از طریق درهای عظیم از سالن بیرون بروند که ......
خب دوستان عزیزم پارت چهارم رمان خاموشی هم گذاشته شد❤️❤️ برای پارت بعد ناشناسم رو پر کنید که تا امشب پارت پنج داخل چنل قرار بگیره🎉🎉🎉
خب خب بریم برای معرفی شخصیت های رمان خاموشی :
نام : لامین سن : نامشخص قد : ۱۸۷ خانواده : ندارد توانایی ذاتی : کتابخانه ی درونی