رمان ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆
پارت چهارم
شروع :
مادر میا : دختره ی بی عرضه تنها کاری که می کنی خوردن و خوابیدنه
اگه نمی تونی کاری رو از پیش ببری فقط بمیر !
آن روز مادرش او را از خانه بیرون انداخت .
دختری که آن موقع تنها ۱۶ سال داشت به سختی با کار های پاره وقت خود را بالا کشید و توانست خرج تحصیلش را بدهد ولی اینجور زندگی را فقط توانست تا ۱۸ سالگی اش حفظ کند و به دلیل نداشتن پول و حمایت
نتوانست به دانشگاه برود و مجبور شد
با کار کردن در یک شرکت داروسازی
خرج خود را در بیاورد تنها دلیل به دست اوردن آن شغلش هم دلسوزی
رییس شرکت بود .
میا تنها یک ماه بود که شغل رویایی اش را در شرکت داروسازی گرفته بود
که به این جهنم امد .
.
.
.
.
زمان حال »»
میا چشمانش را باز کرد .
میا : م..من چرا دوباره اینجام .
جایی که برای اولین بار چشمش را در این جهان باز کرده بود و حالا برای دومین بار چشمانش را در انجا باز کرد .
اما اینبار دیگر هیچ دلقکی نبود میا سریع از جایش بلند شد و در جست و جوی خروجی ساعت ها ان مکان را گشت مکانی که حتی با رفتن یک راه مستقیم هم ممکن بود دوباره به نقطه ی شروع برگردی .
.
.
.
چند ساعت بعد »»
میا در داخل یکی از اتاق ها یک صندلی و میز پیدا کرد او دکمه ی روی میز را فشرد و .....بله به سرعت همه ی دیوار ها پایین امدند و خروجی این مکان نمایان شد .
میا به سمت خروجی دوید و وارد ان شد اما به جای برگشتن به خانه اش
حالا درون یک پارک قرار داشت هوا تاریک بود او در انجا تنها یک مرد با قد نسبتا بلند و چشم و ابرو مشکی می دید .
میا به سرعت به طرف مرد رفت .
مرد به شدت عادی به نظر میرسید اما
انگار چیز ترسناکی درونش بود .
میا سریع شروع به صحبت کرد .
میا : من ..........
#دنیایی_از_عشق
رمان ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆ ∆
پارت پنجم
شروع:
مجسمه های عظیم که دو طرف در بودند شروع به کشتن تمام فراریان کردند و این شدت ترس را میان تازه کاران افزایش داد با این حال لامین با ارامش به جنازه ی بازیکنان نگاه می کرد و با نگاهش همه چیز را زیر نظر گرفته بود .
البته افرادی که به نظر میرسید این اولین باری نباشد که اینجا هستند هم با پوزخند به جنازه ها نگاه می کردند .
لامین بیشتر از همه اینجور افراد را در نظر گرفته بود که تعدادشان میان این جمعیت عظیم تنها ۲۰ یا ۳۰ نفر بود
که لارا هم جزوشان بود .
لامین از لارا پرسید :
اینجا چه اتفاقی قراره بیفته ؟
لارا : خب اون پیرمردی که اونجاست مدیر طبقات پایین هست و قراره ماموریت ما رو مشخص کنه .
هر دفعه بخاطر تازه کارها یه همچین
چیز هایی پیش میاد .
لامین پرسید :
چطور یک دفعه از اون مکان قبلی به اینجا اومدیم ؟؟
لارا : بعد از پایان ماموریت طبقه ی اموزشی به اینجا میای .
مثلا من توی سطح قرمز بودم و ماموریتم کشتن دو تا گوزن بود .
راستی نگفتی از کدوم سطح اومدی ؟
لامین : اها .. منم از سطح قرمز اومدم فک کنم چون بعد کشتن دو تا گوزن اومدم اینجا .( لامین می دانست که باید تا حد امکان خود را عادی جلوه دهد )
لارا : که اینطور . خب می خوای برای
ماموریت گروه بشیم اینجوری بهتر می تونیم شکار کنیم .
لارا حرفش را با حالت خیلی لوس و چندشی گفت به طوری که انگار قصد اغوا کردن لامین را دارد .
لامین : ( اون قطعا ادم خوبی نیست ولی فعلا بهتره باهاش باشم و از اطلاعاتش استفاده کنم )
لامین : بسیارخب
#خاموشی
🌑SCP_002🌑
این موجود اشیا و حتی موجودات زنده را تا زمان مرگ درون خود نگه می دارد
و پس از ان موجودات درونش به سوخت این موجود تبدیل می شوند
تا کنون بسیاری از کارکنان سازمان scp که به این موجود نزدیک شدند
ناپدید شدند و بعدها وسایل انها در نزدیکی اتاق این موجود پیدا شد