هدایت شده از ریحانه
🖥 قاشق چهارم
❤️ روایتهایی زنانه درباره مادرانگی
📝 یک ملاقه آبگوشت میریزم روی نانهایی که به اندازهی دانههای جو ریز کردهام. با گوشتکوب میافتم به جان تلیت؛ آنقدر میکوبم تا مبادا تکهای نانِ لهنشده میان حفرهی دهان و بینی بیرون بریزد. تلیتِ یکدست شده را میریزم توی بشقاب. قاشق و شیشه آبش را برمیدارم و روبرویش مینشینم. بالشتها را روی هم میچینم. آنقدر قربانصدقهاش میروم و میبوسمش تا بالأخره راضی میشود دراز بکشد. دل خوش کرده بودم ششماهگی جراحی میشود، اما حالا باید چندین ماه دیگر هم صبر میکردم. آگاهانه داشتم حق «کودکی کردن» را از دخترکم میگرفتم. باورم این بود شکاف کام نقص بزرگی است که قرعهاش به نام دختر من افتاده. نقصی که او را حتی از راحت غذا خوردن هم محروم میکند. دلم میخواست بنشیند، انگشت فرو کند توی ظرف غذا، لقمه را با انگشتهای کوچک شست و اشارهاش بردارد، نزدیک دهانش ببرد، اشتباه کند، غذا بریزد، دوباره تلاش کند و من از تماشای این صحنه غرق لذت شوم. اما ترس امانم را میبرید. هربار با خودم فکر میکردم: «اگر بلد نباشد تکه غذا را کجای دهانش بگذارد چه؟ اگر حواسش نباشد و غذا سر از نای در بیاورد چه؟ اگر غذا از بینیاش بیرون بزند آن موقع باید چه کار کنم؟» همین فکرها پشیمانم میکرد از اینکه بگذارم کودکی کند.
قاشق غذا را با احتیاط کنار لپش خالی میکنم. به قاشق چهارم که میرسیم، سرش را به چپ و راست میچرخاند. کلافه است. دلش میخواهد بنشیند، دلش میخواهد بشقاب غذا را ببیند. دو روز است قاشق سوم به چهارم نمیرسد و من ظرف غذا را دستنخورده برمیگردانم توی آشپزخانه.
امروز اما فرق دارد. سفرهی کوچک پسرک را میبرم و وسط هال پهن میکنم. ظرف غذایش را میگذارم توی سفره. پسرک مینشیند. دخترم چهار دست و پا میرود کنار سفره. با انگشت به بشقاب برادرش اشاره میکند. انگشت را میبرد طرف دهانش. نگاهم میکند و میگوید: «اَم اَم». دلش غذا خوردن به مدل خودش را میخواهد. قرار بود مادری همراه باشم، اما شده بودم خودخواهترین مادر دنیا. دلم را زدم به دریا. ظرف تلیت را گذاشتم جلوی دخترک. بعد از چند بار تلاش ناموفق، بالاخره تکهنانی توی دهانش گذاشت. چشمهایم را از ترس بستم.
چند لحظه بعد پسرک زد روی زانویم: «مامان نیگاش کن! داره میخنده...» ترس تبدیل به اشک شد و از جانم بیرون ریخت. بشقاب را کف دستم گذاشتم و برایش بالاتر بردم. باید با هم تمرین کنیم؛ تمرینِ نشسته غذا خوردن، حتی اگر سخت باشد. باید سختی را پیش چشمهایش آسان کنم. باید پشتش باشم و ثابت کنم شکاف کام با همه سختیهایش مانعی برای کودکی کردن دخترکم نیست.
📝 مارال جوانبخت، رسانه «ریحانه»؛
💬مجموعه روایت «بهشتآفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
🖥 @khamenei_reyhaneh
هدایت شده از حرفیخته
¤
رحمت به شب،
که همه چیز غلیظتر میشود.
شبها،
چراغها روشنتر میشود و صداها بلندتر،
احساسها عریانتر و به بیان نزدیکتر،
شب، چسبندگیای دارد که نمیشود از آن دل کند،
تنهایی در شب بیشتر میچسبد و همنشینی هم.
خواب در شب لذیذتر است و بیداری هم.
خوردنیها، در شب گواراترند و بوها غلیظتر.
رحمت به شب و دوچندانیِ تجربهها در آن.
¤ @harfikhteh
.
میگم ما از باز شدن پیامرسانهای داخلی این همه خوشحال شدیم. از شنیدن خبر نابودی اسقاطیل چه کیفی کنیم. 😁😍
.
هدایت شده از مجلهٔ مدام
فروش ویژهٔ مجموعۀ ۹جلدی مدام با ۲۵٪ #تخفیف و #ارسال_رایگان آغاز شد. ✌️💥
🔰 این یک فرصت تکرارنشدنی است: چون👇
۱. شمارهٔ اول مدام تنها در این مجموعه قابل تهیه است.
۲. بهجای پرداخت ۳.۱ میلیون تومان، با پرداخت ۲.۳ میلیون تومان، صاحب آرشیو کامل مدام از ابتدا تا امروز خواهید شد.
۳. همراه این ۹جلد، یک عدد کیف پارچهای جنگ مدام، استیکر سفر مدام، کتابچهٔ ۱۰۰کتاب پیشنهادی نویسندگان مدام و ۸ کارتپستال عکس از طراحیهای میرزاحمید دریافت میکنید.
⚠️ لازم به ذکر است که از این مجموعه تنها ۵۰ عدد پیش ما موجود است!
این مجموعه را میتوانید از فروشگاه مدام تهیه کنید. 👇
https://modaammag.ir/shop/
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
.
پنج یا شش سال پیش توی بازار وکیل چشمم را گرفت. خریدمش برای خودم. نگهش داشتم برای روزهای دلتنگی. برای وقتهای که دلم برای شیراز پر میکشد. هر بار دلتنگ میشدم لیوانم را پر میکردم از چای با بهارنارنج. مینشستم توی آشپزخانه. جعبه را میگذاشتم روبرویم. دست میکشیدم روی نام زیبایش. درش را باز میکردم. یکی از مسقطیها را بر میداشتم. بغضم را با گل محمدی، پودر نارگیل، مغز بادام و پسته رویش قورت میدادم. جعبه که خالی شد، شستمش. با دستمال حولهای خشک کردم. هر بار تویش را پر کردم از انجیر استهبان یا لواشکهایی که بابا خریده بود یا خرمای جهرم. باز هم برای خودم. برای وقتهایی که دلتنگ شیراز میشدم. صبح انجیرهای استهبان تمام شد. جعبه را انداختم توی سینک. همراه ظرفهای دیگر حسابی کف مالیاش کردم. شیر آب را باز کردم. قبل از آنکه روی کفهایش دست بکشم. نگاهم ماند روی نامش. شیر را بستم. تک به تک حروفش را با دستهای کفی لمس کردم. بعض مثل تکهای انجیر خشک گلویم را میخراشید. هر چه بیشتر نگاهش میکردم بیشتر بیقرار میشدم. چشم دوخته بودم به فرش لاکی مسجد نصیر اما فکرم رفته بود پیش آقا معلم مرودشتی که روی فرش سبز رنگ مسجد با لبهایی ترک خورده جان داد. چشم دوخته بودم به مقبره کوروش اما فکرم رفته بود زیر آوارهای بازار تاریخی رشت. گرفتمش زیر شیر آب. دست کشیدم روی کفهایش. چند بار، هر بار محکمتر. میخواستم خونهای ریخته شده را از تن تکهای فلز پاک کنم. خونهایی که بیگناه و از سر زیادهخواهی عدهای داغ نشانده بود به تن کشورم. خونی که از پیشانی بچهای راه گرفته بود روی لباس پدر یا مادرش و میریخت روی آسفالت کوچهای در یکی از خیابان فرعی پایتخت. خونِ پسر نوجوانی که تازه پشت لبهایش داشت رنگ عوض میکرد و رنگ هودی سفیدش را با رنگ آسفالت خیابانی در چند کیلومتری شیراز یکی کرده بود. جعبه را میشویم. میگذارم خشک شود. باید اینبار جایی بگذارم جلوی چشم. جایی که هر بار رد میشوم بایستم و نامش را زمزمه کنم. برای تن زخم خوردهاش اشک بریزم. برای داغ هممیهنان نادیدهام سوگواری کنم. غصهاش را بخورم اما یادم بماند هنوز هم تنها چیزیست که ارزش از جان گذشتن را دارد.
برای #وطن
برای #ایران جانم
___
@maralane | 🍂مارالاٰنِه
.
دیدی یه قاشق تلیت برمیداری، یه پر ریحون میذاری روش، یه تیکه پیاز قرمز هم میذاری تو دهنت…
سرتو میچرخونی که با همون لپِ پر براش یه چیزی تعریف کنی و غشغش بخندی،
لیوان آبِ نصفه رو از دستش بگیری، سرتو تکون بدی که حواست هست لقمه گیر نکنه وسط گلو…
بعد سرتو برمیگردونی
و یادت میاد نیست.
زل میزنی به گلهای قرمزِ سفرهی پارچهای
و قبل از اینکه لقمه رو قورت بدی
بغض چنگ میندازه به گلوت که کارت رو تموم کنه!
حالم دقیقا حالِ همچین آدمیه.
#دلتنگی
.
.
اگر برای دیدن ترس در چشمان ما آمدهاید، پس راه آمده را بازگردید.
چشم فرزندان علی با خاک گور هم اگر پر شود، با ترس پر نخواهد شد.
از ساز و برگ نظامی تا زرق و برق دنیاییتان را به آتش میکشیم.
از پایگاههای نظامی تا برجهای سربهآسمانبرده را.
از شهرها و پسکوچههای تمام منطقه، کرور کرور سربازان داوطلب خامنهای از هر ملیت خواهند جوشید.
از تلآویو و حیفا تا ابوظبی و ریاض و منامه زیر ضرب میراث حاجیزاده خواهد رفت.
حالا در پناهگاه بمانید و هنرنمایی مردی را که گفتید در پناهگاه است را ببینید!
✍🏻 «مهدی مولایی»
.
.
بسم رب شهدا
کنار پنجره روی نیمکت ردیف سوم نشسته بود. زنگ ریاضی بود یا شاید علوم یا شاید هم هنر. دفتر مشق جلویش باز بود. به رفیقش هیس آرامی گفت، داشت تند تند یادداشت میکرد چیزی از حرفهای معلم جا نماند.
کسی چه میدانست، شاید قرار بود مهندس شود، شاید هم وکیل، شاید هم خطاطی به نام در میناب.
سومین دفاع مقدس، اولین شهدایش دختران این خاک بودند، دختران دانشآموزمان...
بهشت جایگاه ابدیتان دختران ایران 💔🕊
«مارال جوان بخت»
@maralane
.
.
من برای خندههایتان توی همین قاب هم میتوانم بمیرم، پیشمرگ شدن برای ماندتان که جای خود.
آقا جان!
چه چیزها که ندیدیم ما،
چه عزیزانی که به خاک نسپردیم ما
اما اما اینبار همه چیز انگار فرق دارد...
داریم به همانجایی از عصرمان میرسیم که قرار است به سکانداری شما دنیا روی دیگری از حق را ببیند.
گویی قرار است خدا به واسطه فرماندهی شما، فاصلهمان را با ظهور اماممان کم کند.
سرتون سلامت آقای عزیز ما
#دیوارخوشبختخانهما
@maralane