eitaa logo
مارالانه | مارال جوان
201 دنبال‌کننده
89 عکس
15 ویدیو
0 فایل
نوشتن جزئی از من است... من اینجام✋🏻: @MaralJavanBakht
مشاهده در ایتا
دانلود
. 💔 برای تکه‌ای از وجودم پنج یا شش سال پیش توی بازار وکیل چشمم را گرفت. خریدمش برای خودم. نگه‌ش داشتم برای روزهای دلتنگی. .
. پنج یا شش سال پیش توی بازار وکیل چشمم را گرفت. خریدمش برای خودم. نگه‌ش داشتم برای روزهای دلتنگی. برای وقت‌های که دلم برای شیراز پر می‌کشد. هر بار دلتنگ می‌شدم لیوانم را پر می‌کردم از چای با بهارنارنج. می‌نشستم توی آشپزخانه. جعبه را می‌گذاشتم روبرویم. دست می‌کشیدم روی نام زیبایش‌. درش را باز می‌کردم‌. یکی از مسقطی‌ها را بر می‌داشتم. بغضم را با گل محمدی، پودر نارگیل، مغز بادام و پسته‌ رویش قورت می‌دادم. جعبه که خالی شد، شستمش. با دستمال حوله‌ای خشک کردم. هر بار تویش را پر کردم از انجیر استهبان یا لواشک‌‌هایی که بابا خریده بود یا خرمای جهرم. باز هم برای خودم. برای وقت‌هایی که دلتنگ شیراز می‌شدم. صبح انجیرهای استهبان تمام شد. جعبه را انداختم توی سینک. همراه ظرف‌های دیگر حسابی کف مالی‌اش کردم. شیر آب را باز کردم. قبل از آن‌که روی کف‌هایش دست بکشم. نگاهم ماند روی نامش. شیر را بستم. تک به تک حروفش را با دست‌های کفی لمس کردم. بعض مثل تکه‌‌ای انجیر خشک گلویم را می‌خراشید‌. هر چه بیشتر نگاهش می‌کردم بیشتر بی‌قرار می‌شدم. چشم دوخته بودم به فرش لاکی مسجد نصیر اما فکرم رفته بود پیش آقا معلم مرودشتی که روی فرش سبز رنگ مسجد با لب‌هایی ترک خورده جان داد. چشم‌ دوخته بودم به مقبره کوروش اما فکرم رفته بود زیر آوارهای بازار تاریخی رشت. گرفتمش زیر شیر آب. دست کشیدم روی کف‌هایش‌. چند بار، هر بار محکم‌تر.‌ می‌خواستم خون‌های ریخته شده را از تن تکه‌ای فلز پاک کنم. خون‌هایی که بی‌گناه و از سر زیاده‌خواهی عده‌ای داغ نشانده بود به تن کشورم. خونی که از پیشانی بچه‌ای راه گرفته بود روی لباس پدر یا مادرش و می‌ریخت روی آسفالت‌ کوچه‌ای در یکی از خیابان فرعی‌ پایتخت. خونِ پسر نوجوانی که تازه پشت لب‌هایش داشت رنگ عوض می‌کرد و‌ رنگ هودی سفیدش را با رنگ آسفالت خیابانی در چند کیلومتری شیراز یکی کرده بود. جعبه را می‌شویم. می‌گذارم خشک شود. باید این‌بار جایی بگذارم جلوی چشم. جایی که هر بار رد می‌شوم بایستم و نامش را زمزمه کنم. برای تن زخم خورده‌اش اشک بریزم. برای داغ‌ هم‌میهنان نادیده‌ام سوگواری کنم. غصه‌اش را بخورم اما یادم بماند هنوز هم تنها چیزی‌ست که ارزش از جان گذشتن را دارد. برای برای جانم ___ @maralane  | 🍂مارالاٰنِه
. ۴۷ ساله شدی و فرزندانمان ۱۰۰ سالگی‌ات را هم خواهند دید. ✌️🏻🇮🇷 .
. دیدی یه قاشق تلیت برمی‌داری، یه پر ریحون می‌ذاری روش، یه تیکه پیاز قرمز هم می‌ذاری تو دهنت… سرتو می‌چرخونی که با همون لپِ پر براش یه چیزی تعریف کنی و غش‌غش بخندی، لیوان آبِ نصفه رو از دستش بگیری، سرتو تکون بدی که حواست هست لقمه گیر نکنه وسط گلو… بعد سرتو برمی‌گردونی و یادت میاد نیست. زل می‌زنی به گل‌های قرمزِ سفره‌ی پارچه‌ای و قبل از اینکه لقمه رو قورت بدی بغض چنگ میندازه به گلوت که کارت رو تموم کنه! حالم دقیقا حالِ همچین آدمیه. .
. اگر برای دیدن ترس در چشمان ما آمده‌اید، پس راه آمده را بازگردید. چشم فرزندان علی با خاک گور هم اگر پر شود، با ترس پر نخواهد شد. از ساز و برگ نظامی تا زرق و برق دنیایی‌تان را به آتش میکشیم. از پایگاه‌های نظامی تا برج‌های سربه‌آسمان‌برده را. از شهرها و پس‌کوچه‌های تمام منطقه، کرور کرور سربازان داوطلب خامنه‌ای از هر ملیت خواهند جوشید. از تل‌آویو و حیفا تا ابوظبی و ریاض و منامه زیر ضرب میراث حاجی‌‌زاده خواهد رفت. حالا در پناهگاه بمانید و هنرنمایی مردی را که گفتید در پناهگاه است را ببینید! ✍🏻 «مهدی مولایی» .
. بسم رب شهدا کنار پنجره روی نیمکت ردیف سوم نشسته بود. زنگ ریاضی بود یا شاید علوم یا شاید هم هنر. دفتر مشق‌ جلویش باز بود. به رفیقش هیس آرامی گفت، داشت تند تند یادداشت می‌کرد چیزی از حرف‌های معلم جا نماند. کسی چه می‌دانست، شاید قرار بود مهندس شود، شاید هم وکیل، شاید هم خطاطی به نام در میناب. سومین دفاع مقدس، اولین شهدایش دختران این خاک بودند، دختران دانش‌آموزمان‌... بهشت جایگاه ابدی‌تان دختران ایران 💔🕊 «مارال جوان ‌بخت» @maralane .
. من برای خنده‌هایتان توی همین قاب هم می‌توانم بمیرم، پیشمرگ شدن برای ماندتان که جای خود. آقا جان! چه چیزها که ندیدیم ما، چه عزیزانی که به خاک نسپردیم ما اما اما این‌بار همه چیز انگار فرق دارد... داریم به همان‌جایی از عصرمان می‌رسیم که قرار است به سکان‌داری شما دنیا روی دیگری از حق را ببیند. گویی قرار است خدا به واسطه فرماندهی شما، فاصله‌مان را با ظهور امام‌مان کم کند. سرتون سلامت آقای عزیز ما @maralane
مارالانه | مارال جوان
. من برای خنده‌هایتان توی همین قاب هم می‌توانم بمیرم، پیشمرگ شدن برای ماندتان که جای خود. آقا جان!
. حالا باید برای همه این قاب فاتحه بخوانم؟ ۳۳ سالگی زود نبود برای یتیمی!؟ بیچاره‌گی ام را می‌بینید آقا؟ شما اما ما را قوی می‌خواهید، نه؟ چشم آقای شهیدم! اشک‌هایم را پاک می‌کنم. دل قوی می‌دارم‌. به سر زدن‌هایم را می‌گذارم برای بعد از پیروزی، برای همان وقتی که گفتید به زودی مردم امت‌تان در دل‌های خود احساس شادی می‌کنند. امروز، اولین روز فراق است آقای من. .
6533753934492868353_109392255333256.mp3
زمان: حجم: 505.2K
. دلم برای صدای‌تان تنگ شد. دیگر قرار نیست بشنوم صدای‌تان را؟ بعد از شما خاک بر سر دنیا... .
. آقای من! نشسته‌ام به تماشای عکس‌های خانه‌تان... چند بار تصویر را بزرگ و کوچک کرده باشم خوب است؟ چند بار سجاده‌تان را تماشا کرده باشم خوب است؟ . آقا جان؟ آن روز لعنتی، پشت همین میز چای قبل از سحری را خوردید؟ شبش پشت همین میز لقمه‌ای کوچک برای نوه‌تان گرفتید؟ نبودن‌تان، خنجری بُرنده است که فرو رفته میانه‌ی قلبم. امروز، دومین روز فراق است آقای من. .
. هربار عکس‌هایتان را می‌دیدم، به خصوص همان‌هایی که خنده‌‌تان دل آدم را می‌برد، مثل همین عکس، می‌دانید چه می‌گفتم آقا؟ بلند، جوری که انگار شما قرار است بشنوید می‌گفتم: «عمرم رو عمرت دورت بگردم» دیدین چه شد آقا؟! شما رفته‌اید و من حالا هربار تماشایتان می‌کنم، می‌گویم: «عجل وفاتی سریعا» .
. تاریخ را گم کرده‌ام! امروز، سومین روز فراق است آقای من. سحر داشتم ویدیویی از خانم مصطفی‌زاده می‌دیدم. عده‌ای که از ایران فقط شناسنامه‌اش را دارند برایش فیلم پایکوبی فرستاده بودند، از ضجه‌های ما در فراق شما شاد بودند. خوشحال‌اند که قلب‌هایمان می‌سوزد در نبود شما. چقدر این‌ها بیچاره‌اند آقا! به قول منصوره ما بعد از شما که دیگر قلبی نداریم تا بسوزد. آقا ما حتی اگر همدیگر را هم در آغوش می‌کشیم برای تسلا نیست، دوتا دوتا برای یتیمی‌مان اشک می‌ریزیم. قلب‌های ما سه روز است که از سینه بیرون آمده، اما زنده‌ایم. ما را هیچ درد دیگری از پا در نخواهد آورد، چراکه از اساس درد را حس نمی‌کنیم. وای بر آنان! وای بر آنان که نمی‌دانند انسان زنده اما بی قلب، بی درد چقدر می‌تواند خطرناک باشد برای دشمن. آقا جان چقدر شما ما را خوب شناخته بودید. خیالتان همیشه از ما مردم راحت بود، شما خوب می‌دانستید ما میراث‌داران خوبی می‌شویم. آقا جان علم شما تا ظهور زمین نمی‌ماند حتی اگر تنها یک نفر از ما ملت باقی مانده باشد. دعاهای‌تان را از ما نگیرید دورتان بگردم. پی.ن: حمد خدا را که زیست مرا در زمانه‌ای قرار داد تا وجود نازنین چنین امامی را با تمام وجود درک کنم. .