.
دست خدا بر سر ماست، خامنهای رهبر ماست 🇮🇷✌️🏻
امروز، نهمین روز فراق است آقای #شهید من.
امروز همهاش خیر بود برایم و برای ملتمان.
تا قبل از اذان مغرب، دو جزء #قرآن خواندم.
نماز مغرب با همسر و بچهها خودمان را رساندیم مسجد. امام جماعت قبل، بین و بعد از دو نماز دعا کرد برای معرفی و پذیرش سومین ولی امر مسلمین.
ساعت ۲۱:۳۰ خانوادگی راه افتادیم به طرف #هاشمیه ۲۰. بعد از تهدید رئیس جمهور احمق آمریکا شجاعتر شدهایم. قرار است هر شب خانوادگی برویم.
مردم موکت، زیلو، فرش و پتو آورده بودند و کنار پیاده رو نشسته بودند. اولین شب قدرمان را بدون شما، کف خیابان برگزار کردیم تا مشت محکمی باشد بر دهان دشمنان این خاک.
موقع قرآن به سر از تجمع بیرون آمدیم. مسجد خلوتی پیدا کردیم و برای مراسم قرآن به سر همانجا ماندیم. خدا را مکرر قسم میدادم رحم کند به ما ملت ایران. قسم میدادم تکلیف ولی امرمان را روشن کند و در پناه خودش نگه دارد.
ساعت یک شده بود. دخترک بیتابی میکرد. با همسرم تماس گرفتم که بیاید دنبالمان. سوار که شدیم همسرم خبر داد #خبرگان، رهبرمان را معرفی کردهاست. همان عزیزی که فقط منتظر اعلام رسمی نامش بودیم.
دوباره رفتیم طرف هاشمیه. مردم یک صدا فریاد میزدند: «لطف خدا عیان شد، #خامنهای جوان شد»
آقا جان من تمام این هشت شبانه روز در فراق شما اشک ریختم. گمان میکردم دیگر هیچوقت نخواهم خندید اما بعد از شنیدن خبر شوقی وصف ناپذیر تمام وجودم را در بر گرفت.
حالا همزمان هم شادم هم غمگین. هم دلتنگ شما هستم هم دلم پر میکشد برای آقا سید مجتبی.
آقا جان! امشب با سومین ولی امر مسلمین بیعت کردم و تا آخرین قطره خونی که در بدن دارم جان فدایشان خواهم بود.
#ایران
#وطن
#اقتدار
#بیعت
#منباآیتاللهسیدمجتبیخامنهایبیعتمیکنم
.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
بسم رب سید علی
امروز، دهمین روز فراق است آقای #شهید من.
بعد از افطار بچهها را آماده کردم. دو دست لباس گرم تن هر کدامشان کردم. آسمان سفید سفید بود. همین که پا گذاشتیم توی کوچه باران شروع شد. پیاده راه افتادیم طرف هاشمیه ۲۰. میانه راه رسیدیم به دسته مسجدمان. پشت سرشان را افتادیم. با هر لبیک یا خامنهای دلم برایتان پر میکشید.
رسیدیم جلوی حوزه هنری. پسرک دوید طرف میزی که جلوی ورودی بود تا #پرچم سه رنگمان را برایش نقاشی کنند روی گونه چپش. بعدش هم فوری رفت داخل تا نقاشی بکشد. نیم ساعتی کنارش نشستم. کمی آن طرفتر خانم حسینی نامی داشت چهره آقا را روی بوم، نقاشی میکرد. گزارشگری داشت در مورد هدفش سوال و جواب میکرد تا گزارشی برای شبکه #خراسان آماده کند.
ارشیا را سپردم به مادر همسرم و برگشتم بیرون. دخترک هنوز توی کالسکه خواب بود. همسرم همین که من را دید دستش از کالسکه جدا شد. دخترک را تحویلم داد و رفت بین جمعیت. قطرههای باران تبدیل شدند به دانههای برف. جمعیت مدام زیاد میشد و هیچ کس خیابان را ترک نمیکرد. پرچمها کم کم خیس میشدند. دلم میخواست بروم بین مردم. نمیدانم چقدر گذشت که همسرم برگشت. دخترک را سپردم و رفتم کنار خیابان ایستادم. از بلندگوها «بزن که خوب میزنی» پخش میشد و ما هم همراهش تکرار میکردیم. حسابی خیس شده بودم. یک ربع قبل از آنکه از خانه بزنم بیرون دوش گرفته بودم. فرصت خشک کردن موهایم را پیدا نکردم. ترسیدم دیر برسم به #تجمع. حالا خیسی موهایم با خیسی برفهای نشسته روی چادرم داشت یکی میشد. خدا خدا کردم سرما سراغم نیاید.
حوالی ۱۲ رسیدیم خانه. نمیدانم چقدر بعدش صدای دینگ دینگ پشت سر هم از گوشی آمد. پیامهای رفقای «سه کتاب» بود. از تعداد پیامها فهمیدم جنگندهها آمده بالای سر #پایتخت. بندهای انگشتم شدند دانههای تسبیح. گوشی را باز کردم. بکی یکی پیامها را خواندم. خیالم که از سلامتشان راحت شد، شروع کردم به پیام فرستادن برای رفقای دیگر تهرانی. هربار که پیام ارسال کنم، یک دستم ذکر میگوید، آن یکی بی وقفه پیامها را چک میکند. امشب شمار پیامها از دستم در رفت. گمانم به پانزده نفر یا شاید هم بیشتر پیام دادم. از تعدادشان پشتم لرزید. از فکرم گذشت چرا همه آنانهایی که عزیزند باید دور باشند؟ خیالم که از #تهران راحت میشود. میروم سراغ رفقای اصفهانی و جنوب. بیپدر #اصفهان را میخواسته شخم بزند انگار. حال رفیقم خوب است و دعا میکنم حال همه اصفهانیها هم خوب باشد. باید حال رفقای #شیراز را میپرسیدم اما به هیچ کدامشان پیام ندادم. امروز حتی حال مامان و بابا را هم نپرسیدم. راستش از شنیدن اخبار شیراز واهمه دارم. فکر اینکه ممکن است خبری بشنوم که نباید مثل خوره میافتد به جانم.
میخواهم بخوابم که یاد زهرا میافتم. خیلی وقت است بیخبرم از حالش. آخرین بار بابا گفته بود #بوشهر را بد زدهاند. پیام میدهم. همان وقت جواب میدهد، میگوید جنگندهها توی ارتفاع خیلی نزدیک پرواز میکنند. داریم صحبت میکنیم که میگوید: «باز اومد» همه تنم میلرزد. دعا میکنم طوری نشود و بیشرف گورش را زودتر گم کند و برود. زهرا یکباره مینویسد «مارال». میدانم میخواهد چه بگوید. اشک مینشید توی چشمهایم. رفیقم یک قدمی خطر ایستاده و من حتی نمیتوانم در آغوش بگیرمش. حلالیتش را مینویسد و پشت بندش میگوید امید دارد به پیروزی. من هم امیدوارم. ما همین حالا هم پیروزیم. ما این روزها را پشت سر خواهیم گذاشت و نابودی رژیم نکبت صهیونی را در تمام کوچه پس کوچههای شهرهای ایرانمان جشن خواهیم گرفت. ✌️🏻🇮🇷
هنوز یکی دو نفر پیامم را جواب ندادهاند، برایشان آیه الکرسی میخوانم تا صبح بتوانم تلفنی جویای احوالشان شوم.
#ایران
#وطن
#اقتدار
#جنگ
.
.
امروز، یازدهمین روز فراق است آقای #شهید من.
دومین شب قدری است که شما را نداریم. امروز سراسر به دلتنگی و حسرت برای شما گذشتو مدام با خودم تکرار میکردم:
«جبران نمیشوی... حتی به گریههای عمیق»
#ایران
#وطن
#جنگ
#شبهای_قدر
.
.
امروز، دوازدهمین روز فراق است آقای #شهید من.
ایران امروز را مدیون مجاهدتهای شما در این ۴۷ سال هستیم آقا جان ✌️🏻🇮🇷
.
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📣اولین پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظّم انقلاب اسلامی تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد.
🔹️این پیام راهبردی که در هفت سرفصل مهم صادر شده، حاوی نکات ویژهای درخصوص رهبر شهید انقلاب، نقش و وظایف مردم، نیروهای مسلح، دستگاههای اجرایی و جبهه مقاومت و همچنین کشورهای منطقه و مواجهه با دشمنان است. ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
📲@rahbar_enghelab_ir
.
آدرس کانالهای رسمی رهبر انقلاب آیت الله سید مجتبی حسینی خامنهای
📍 بله
https://ble.ir/rahbar_enghelab_ir
📍 ایتا
https://eitaa.com/rahbar_enghelab_ir
📍 سروش
https://splus.ir/rahbar_enghelab_ir
📍 ویراستی
https://virasty.com/Rahbar_enghelab_ir
📍 تلگرام
https://t.me/rahbar_enghelab_ir
📍 اینستاگرام
https://www.instagram.com/rahbar_enghelab_ir
📍 توئیتر
https://x.com/Rahbarenghelab_
نشر بدید
✌️🏼🇮🇷
@maralane
.
آقا جوانم، پیام شما را هم شنیدم، هم خواندم.
و قاطعانه میشود گفت ادبیات شما همان ادبیات رهبر شهیدمان بود.
حمد که شما پناه امت مایید.
.
امروز، سیزدهمین روز فراق است آقای #شهید من.
قرآن، کتاب دعا و پرچم را برداشتم. بچهها را سپردم به مادر همسرم و گفتم میروم کنار #خیابان بایستم. دو شب قبل وقت #احیا، برگشته بودیم خانه. شب اول را توی مسجد احیا گرفته بودم و شب دوم را توی خانه. شب سوم اما جایش درست وسط خیابان بود. امر ولی بود. نباید زمین میماند.
.
مارالانه | مارال جوان
. امروز، سیزدهمین روز فراق است آقای #شهید من. قرآن، کتاب دعا و پرچم را برداشتم. بچهها را سپردم به
.
بسم رب سید علی
«امر ولی نباید زمین میماند.»
امروز از صبح حال خوبی نداشتم. شبش را با درد قلب کهنهام به زجر صبح کرده بودم. مثل همین حالا که درد دوباره از کتف چپ دارد خودش را میرساند به قفسه سینه. گمان میکردم روز بدی را قرار است سپری کنم اما خب اراده خدا چیز دیگری بود.
بعد از ظهر، آقای همسر با دخترکم چند ساعتی بیرون رفتند. بهترین فرصت بود کمی استراحت کنم. دراز کشیدم و دلم میخواست بعد از ۷،۸ ماه دوباره خواب ظهر را تجربه کنم. یک ساعت و نیمی دراز کشیدم اما خواب مهمان چشمهایم نشد.
بیحوصله برگشتم توی هال. آبی به صورتم زدم. دندانهایم را روی هم فشار دادم تا درد امانم را نبرد. همسرم تلویزیون را روشن کرد. همین که آمدم بگویم، تو را خدا خاموشش کن، اصلا تحمل صدای بلند ندارم چشمم افتاد به زیر نویس قرمز. همسرم گفت پیام رهبری را میخواهند قرائت کنند. خون تازه بود یا شاید هم دو شات اسپرسو یا یک قوطی هایپ آبی که کسی ریخت توی رگهایم. جان گرفتم. نشستم جلوی تلویزیون. میخکوب به صفحه تا بالاخره لحظه قرائت پیام برسد.
واو به واو پیام را گوش کردم. بعد از پایان پیام رفتم و مجدد پیام را خواندم. نمیدانم چند بار دور آقای جوانمان گشتم. چند بار اشک به چشمهایم نشست از داغی که بر قلبشان نشسته است. یک ربع مانده بود به اذان، سریع بچهها را آماده کردم. رفتیم مسجد کوثر شمالی همان که اسم هیئتشان محبانالجواد است، اسم خود مسجد را همیشه یادم میرود.
بعد از نماز مغرب برگشتیم خانه و من افتادم به جان آشپزخانه. جان گرفته بودم با همان پیامی که هفت بخش داشت. سحری درست کردم. ظرفها را شستم. خانه را جارو زدم. لباسها را از روی رختآویز جمع کردم و تا زدم. برای بچهها لقمه نان و پنیر و سبزی گرفتم. آمادهشان کردم و راس ۹:۳۰ خانه را به مقصد هاشمیه ترک کردیم.
نرسیده به حوزه هنری ماشینی ایستاده بود. صندوق را بالا داده بود و از قابلمه بزرگی توی کاسه آش میریخت و دستمان میداد. یک کاسه برای خودم و بچهها گرفتم. دعای جوشن شروع شده بود. داشتم سهم دخترک را میدادم که دعا را سر فراز ۲۶ قطع و اعلام کردند شهید آوردهاند میان جمعیت. از همان فاصله ادای احترام کردم و حسرت خوردم که نمیتوانم جلوتر بروم.
دخترک که آش را خورد، خود را رساندم به حوزه هنری. قرآن، کتاب دعا و پرچم را برداشتم. بچهها را سپردم به مادر همسرم و گفتم میروم کنار #خیابان بایستم. دو شب قبل وقت #احیا، برگشته بودیم خانه. شب اول را توی مسجد احیا گرفته بودم و شب دوم را توی خانه. شب سوم اما جایش درست وسط خیابان بود. امر ولی بود. نباید زمین میماند. هنوز داشتم سفارش بچهها را به مادر همسرم میکردم که دخترک زد زیر گریه. بغلش کردم. کتاب دعایم را باز کردم. دخترک را بغل گرفتم. راه میرفتم و دعا میخواندم. بالاخره بعد از چند دقیقه رضایت داد روی صندلی بنشینم. دعا به فراز ۸۸ رسیده بود که همسرم بالاخره آمد. بچهها را نگه داشت و من خودم را رساندم کنار خیابان.
پنج فراز آخر جوشن را کنار خیابان خواندم. با یک دست کتاب دعا را گرفته بودم و با دست دیگر #پرچم را بالا نگه داشته بودم. از خانه که بیرون زده بودم یادم رفته بود پالتویم را بپوشم. سرما رسیده بود به استخوانهایم. دستهایم سر شده بود. نیمههای سخنرانی بود که همسرم زنگ زد. بچهها حسابی اذیتش کرده بودند. با عجله رفتم داخل. کاپشن پسرک را تنش کردم. دستکشهایش را برداشتم و برگشتم کنار خیابان. #قرآن را به سر گذاشتیم. پسرکم دستش را به نشانه #پیروزی بالا گرفته بود و پرچم را تکان میداد. «بک یا حجة» میگفتم و از خدا فرج مولایم را طلب میکردم و برای سلامتی، عزت و طول عمر آقا جانمان سید مجتبی دعا میکردم.
امروز گمان میکردم سخت بگذرد اما پیام رهبرم جانی دوباره نصیبم کرد.
#ایران
#وطن
#آقا_جانم_سید_مجتبی
#امر_ولی
#جنگ
#شبهای_قدر
@maralane