eitaa logo
مارالانه | مارال جوان
199 دنبال‌کننده
89 عکس
15 ویدیو
0 فایل
نوشتن جزئی از من است... من اینجام✋🏻: @MaralJavanBakht
مشاهده در ایتا
دانلود
. آدرس کانال‌های رسمی رهبر انقلاب آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای 📍 بله https://ble.ir/rahbar_enghelab_ir 📍 ایتا https://eitaa.com/rahbar_enghelab_ir 📍 سروش https://splus.ir/rahbar_enghelab_ir 📍 ویراستی https://virasty.com/Rahbar_enghelab_ir 📍 تلگرام https://t.me/rahbar_enghelab_ir 📍 اینستاگرام https://www.instagram.com/rahbar_enghelab_ir 📍 توئیتر https://x.com/Rahbarenghelab_ نشر بدید ✌️🏼🇮🇷 @maralane
شبکه خبر الان✌️🏼🇮🇷
. آقا جوانم، پیام شما را هم شنیدم، هم خواندم. و قاطعانه می‌شود گفت ادبیات شما همان ادبیات رهبر شهیدمان بود. حمد که شما پناه امت مایید. ‌
. «مُشت دست سالم‌ش را گره کرده بود.» 🖤 💔 این را آقای جوان‌مان گفتند... .
. امروز، سیزدهمین روز فراق است آقای من. قرآن، کتاب دعا و پرچم را برداشتم. بچه‌ها را سپردم به مادر همسرم و گفتم می‌روم کنار بایستم‌. دو شب قبل وقت ، برگشته بودیم خانه.‌ شب اول را توی مسجد احیا گرفته بودم و‌ شب دوم را توی خانه. شب سوم اما جایش درست وسط خیابان بود. امر ولی ‌بود.‌ نباید زمین‌ می‌ماند. .
مارالانه | مارال جوان
. امروز، سیزدهمین روز فراق است آقای #شهید من. قرآن، کتاب دعا و پرچم را برداشتم. بچه‌ها را سپردم به
. بسم رب سید علی «امر ولی نباید زمین می‌ماند.» امروز از صبح حال خوبی نداشتم. شب‌ش را با درد قلب کهنه‌ام به زجر صبح کرده بودم. مثل همین حالا که درد دوباره از کتف چپ دارد خودش را می‌رساند به قفسه سینه. گمان می‌کردم روز بدی را قرار است سپری کنم اما خب اراده خدا چیز دیگری بود. بعد از ظهر، آقای همسر با دخترکم چند ساعتی بیرون رفتند. بهترین فرصت بود کمی استراحت کنم. دراز کشیدم و دلم می‌خواست بعد از ۷،۸ ماه دوباره خواب ظهر را تجربه کنم. یک ساعت و نیمی دراز کشیدم اما خواب مهمان چشم‌هایم نشد. بی‌حوصله برگشتم توی هال. آبی به صورتم زدم. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم تا درد امانم را نبرد. همسرم تلویزیون را روشن کرد. همین که آمدم بگویم، تو‌ را خدا خاموشش کن، اصلا تحمل صدای بلند ندارم چشمم افتاد به زیر نویس قرمز. همسرم گفت پیام رهبری را می‌خواهند قرائت کنند. خون تازه بود یا شاید هم دو شات اسپرسو یا یک قوطی هایپ آبی که کسی ریخت توی رگ‌هایم. جان گرفتم. نشستم جلوی تلویزیون. میخکوب به صفحه تا بالاخره لحظه قرائت پیام برسد. واو به واو پیام را گوش کردم. بعد از پایان پیام رفتم و مجدد پیام را خواندم. نمی‌دانم چند بار دور آقای جوان‌مان گشتم. چند بار اشک به چشم‌هایم نشست از داغی که بر قلب‌شان نشسته است. یک ربع مانده بود به اذان، سریع بچه‌ها را آماده کردم. رفتیم مسجد کوثر شمالی همان که اسم هیئت‌شان محبان‌الجواد است، اسم خود مسجد را همیشه یادم می‌رود. بعد از نماز مغرب برگشتیم خانه و من افتادم به جان آشپزخانه. جان گرفته بودم با همان پیامی که هفت بخش داشت. سحری درست کردم. ظرف‌ها را شستم‌. خانه را جارو زدم. لباس‌ها را از روی رخت‌آویز جمع کردم و تا زدم. برای بچه‌ها لقمه نان و پنیر و سبزی گرفتم. آماده‌شان کردم و راس ۹:۳۰ خانه را به مقصد هاشمیه ترک کردیم. نرسیده به حوزه هنری ماشینی ایستاده بود. صندوق را بالا داده بود و از قابلمه بزرگی توی کاسه آش می‌ریخت و دست‌مان می‌داد.‌ یک کاسه برای خودم و بچه‌ها گرفتم. دعای جوشن شروع شده بود. داشتم سهم دخترک را می‌دادم که دعا را سر فراز ۲۶ قطع و اعلام کردند شهید آورده‌اند میان جمعیت. از همان فاصله ادای احترام کردم و‌ حسرت خوردم که نمی‌توانم جلوتر بروم. دخترک که آش را خورد، خود را رساندم به حوزه هنری‌. قرآن، کتاب دعا و پرچم را برداشتم. بچه‌ها را سپردم به مادر همسرم و گفتم می‌روم کنار بایستم‌. دو شب قبل وقت ، برگشته بودیم خانه.‌ شب اول را توی مسجد احیا گرفته بودم و‌ شب دوم را توی خانه. شب سوم اما جایش درست وسط خیابان بود. امر ولی ‌بود.‌ نباید زمین‌ می‌ماند. هنوز داشتم سفارش بچه‌ها را به مادر همسرم می‌کردم که دخترک زد زیر گریه. بغلش کردم. کتاب دعایم را باز کردم. دخترک را بغل گرفتم. راه می‌رفتم و دعا می‌خواندم. بالاخره بعد از چند دقیقه رضایت داد روی صندلی بنشینم. دعا به فراز ۸۸ رسیده بود که همسرم بالاخره آمد. بچه‌ها را نگه داشت و من خودم را رساندم کنار خیابان. پنج فراز آخر جوشن را کنار خیابان خواندم. با یک دست کتاب دعا را گرفته بودم و با دست دیگر را بالا نگه داشته بودم. از خانه که بیرون زده بودم یادم رفته بود پالتویم را بپوشم. سرما رسیده بود به استخوان‌هایم. دست‌هایم سر شده بود. نیمه‌های سخنرانی بود که همسرم زنگ زد. بچه‌ها حسابی اذیتش کرده بودند. با عجله رفتم داخل. کاپشن پسرک را تن‌ش کردم. دست‌کش‌هایش را برداشتم و برگشتم کنار خیابان. را به سر گذاشتیم. پسرکم دستش را به نشانه بالا گرفته بود و پرچم را تکان می‌داد. «بک یا حجة» می‌گفتم و از خدا فرج‌ مولایم را طلب می‌کردم و برای سلامتی، عزت و طول عمر آقا جانمان سید مجتبی دعا می‌کردم. امروز گمان می‌کردم سخت بگذرد اما پیام رهبرم جانی دوباره نصیبم کرد. @maralane
. به کوری چشم منافق، مزدور، وطن‌فروش و بی‌وطن دیشب رفتیم احیا، سحری خوردیم، نماز خوندیم، خوابیدیم، ۹ صبح باز بیدار شدیم و با عشق، قدرت، استوار و مشت گره کرده رفتیم راهپیمایی ✌️🏼🇮🇷 @maralane .
. ما زنان دوشادوش مردان خود ایستاده‌ایم. ما شهادت را فقط به زبان نمی‌آوریم، نشان می‌دهیم. ما فرزندان خود را برای شهید شدن در راه اسلام و انقلاب تربیت می‌کنیم. ما بند پوتین همسران‌مان را خودمان محکم و راهی نبرد با اسرائیل می‌کنیم. قسم به این خون‌های پاک که حتی یک قدم در دفاع از وطن‌مان عقب برویم. ✌🏻🇮🇷 @maralane
. امروز، چهاردهمین روز فراق است آقای من. اما انگار هزار است که نیستید... امروز از حضورمان در میدان راضی بودید؟ روزنگار جنگ امروز آن‌قدر مفصل است که نوشتنش را موکول کردم به صبح. .
. بسم رب سید علی «زنان جلودار این انقلاب‌اند» موقع سحری خوردن همسرم پرسید برای راهپیمایی همراهش می‌روم؟ پارسال به خاطر بچه‌ها نرفته بودم. گفتم حتما می‌آیم. امر جوان‌مان نباید زمین بماند. قرار گذاشتیم پسرمان را بگذاریم پیش مادر ایشان و دخترک را با خودمان ببریم. تا اذان صبح خوابم نبرد. برای آنکه احیا را بتوانم کف خیابان تاب بیاورم ۱۰ شب قهوه خورده بودم و خواب از چشم‌هایم رفته بود. ساعت ۸:۳۰ ساعت گوشی زنگ‌‌ زد. دلم خواب می‌خواست. یک ربع دیگر خوابیدم. همسرم آماده نشسته بود روی مبل و داشت اخبار می‌خواند. پتو را که می‌خواستم کنار بزنم انگار وزنه‌ای سی کیلویی به دستم بسته بودند. چند دقیقه‌ای سرجایم نشستم.‌ گفتم و بلند شدم. دخترک را نوازش کردم تا چشم‌هایش را باز کرد. همین که دید روسری دارم خندید و اشاره کرد به پاهایش که جوراب بپوشانم. آن قپر این ایام بیرون رفته که توی خانه بند نمی‌شود. ساعت ۹ از خانه بیرون زدیم. به خاطر جمعیتی که تخمین زده بودند دو تا مسیر برای اعلام شده بود. ما از مسیر میدان رفتیم. جایی نزدیک به پشت ایستگاه اتوبوس پارک کردیم. گویی به جای ، از فلکه ضد راهپیمایی شروع شده بود. جمعیت می‌دادند و پیش می‌رفتند. صد متری که جلو رفتیم جمعیت قفل شد. چنین جمعیتی را تا به حال ندیده بودم. هر جا را نگاه می‌کردم سه رنگ زیبای وطن‌مان دیده می‌شد. رسیدیم به میدان بسیج، جمعیت آن‌قدر زیاد بود که نتوانستیم جلوتر برویم. به خاطر دخترک همانجا ماندیم. خانمی زد روی شانه‌ام و به پیاده رو کنار ایستگاه مترو اشاره کرد. دو تا پسر نوجوان بنری را نگه داشته بودند. رویش ایران بود و بالایش نوشته بود بیعت با ولی. با رنگ سبز اثر انگشتم را نشاندم حوالی استان . دلم رفت پیش . کمی پایین‌تر دسته‌‌ی زنان ایستاده بودند.‌ هر کدام پلاکاردی داشت که مردم را نسبت به موضوعی آگاه می‌کرد. ساعت ۱۱:۲۰ برگشتیم به طرف فلکه ضد.‌ دخترک بی‌قراری می‌کرد. بغلش کردم. توی مسیر خانم جلو آمد و پرسید مصاحبه می‌کنم؟ لبخندی تحویلش دادم و گفتم نه. پشت کمرم تیر می‌کشید و دخترک راضی نمی‌شد برود بغل همسرم. گذاشتمش روی دوشم. شعارها را با همه توانم تکرار می‌کردم. از مقابل هرکسی می‌گذشتیم نگاه‌مان می‌کرد. حوالی ساعت ۱۳ رسیدیم خانه. پسرم نیم ساعت قبلش بیدار شده بود.‌ چادر و روسری‌ام را آویزان کردم. فرصت عوض کردن لباس نداشتم. ناهار بچه‌ها را گرم کردم و برایشان سفره چیدم. خسته بودم. پلک‌هایم سنگین شده بود‌. دلم خواب می‌خواست اما بعد از خواندن خبر شهادت بانویی در راهپیمایی دیگر نتوانستم بخوابم. برای نماز مغرب رفتیم مسجد . همان مسجد وسط کوثر شمالی‌. سر سفره همه همچنان در مورد راهپیمایی و پیام آقای جوان‌مان صحبت می‌کردند ساعت ۲۱:۲۰ بچه‌ها را آماده کردم. ۲۱:۴۰ همراه با جاری کوچکم و پسر سه ساله‌ و نیمه‌اش راه افتادیم به طرف هاشمیه. میانه راه بودیم که باران نم‌نم شروع شد. بچه‌ها را بردیم داخل حوزه هنری. مشغول نقاشی کشیدن شدن. طاقت ماندن داخل حوزه را نداشتم. جاری و مادر همسرم گفتند می‌مانند داخل‌. بچه‌ها را سپردم بهشان و رفتم توی خیابان. بین جمعیت راه می‌رفتم و دنبال برای روایت کردن می‌گشتم. خانمی با سه فرزند کودک و نوجوانش پرچم به دست کنار خیابان ایستاده و یک تیم چهارتایی شده بودند‌. مادر شعار می‌داد و بچه‌ها با صدای بلند تکرار می‌کردند‌. کمی جلوتر خانمی جوان و بلند قامت کنار همسرش زیر چتری سیاه ایستاده بودند. خانم جوان پرچمی بزرگ را تکان می‌داد. جلو رفتم و اجازه گرفتم تا فیلم کوتاهی از او و همسرش بگیرم. پرسید عکاسم یا روایت نویس؟ گفتم برای روایت نوشتن دنبال سوژه‌ام. اسمش عارفه بود‌. فعال اجتماعی بود و روایت می‌نوشت از مردم غزه. شماره‌اش را گرفتم که اگر سوژه‌های عکاسی خوبی پیدا کردم برایش بفرستم تا اون هم روایت‌شان کند‌. وسط بلوار خانمی با دو پسر بچه‌اش ایستاده بود.‌ پسرها رفته بودند زیر پتوی مسافرتی و شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل می‌دادند. مادر پشت سرشان تکرار می‌کرد. باران آن قدر شدت گرفت که ناچار شدم گوشی را توی جیبم بگذارم و بیخیال گرفتن عکس‌های بیشتر شوم. دعای فرج را دست جمعی زیر باران خواندیم و برگشتم توی حوزه هنری‌. دخترک خوابیده بود. پسرم نقاشی‌اش را نشانم داد و اجازه خواست بچسباند به در اتاقش. ۲۲ اسفندماه ۱۴۰۴ @maralane .
. بسم رب سید علی امروز، پانزدهمین روز فراق است آقای من. با گلو درد از خواب بیدار شدم. ساعت ۸ بود. دلم می‌خواست یک لیوان آب گرم را جرعه جرعه بنوشم. بچه‌ها هنوز خواب بودند. دوباره خوابیدم. ساعت ۱۳ با تکان‌های بچه‌ها بیدار شدم. هنوز دلم می‌خواست بخوابم‌. همسرم ناهار بچه‌ها را داده بود. کمی سر جایم نشستم تا خواب از سرم بپرد. بعدازظهر با بچه‌ها توپ بازی کردم. بعدش نشستم پای . پیام یکی از همکارانم را باز کردن. عکس انبار و محل نگه‌داری داروهای بیماران خاص در را برایم فرستاده بود. انبار بر اثر اصابت اسرائیل تماما سوخته بود. یاد ایام دوازده روزه افتادم که شیر خشک نایاب شده بود و هیچ شیری در خانه نمانده بود. تا بالاخره یک قوطی پیدا کنیم نصف روز طول کشید و دخترکم در همان چند ساعت آن‌قدر گریه کرد که از حال رفت. جگرم آتش گرفت برای مادرهایی که باید همه شهر را زیر پا بگذارند برای یک قوطی شیر. آن‌قدر بهم ریختم که چند ساعتی گوشی را کنار گذاشتم. مغرب رفتیم امام سجاد در بلوار سجاد. همیشه دوست داشتم این مسجد را ببینم. وصف بزرگی‌اش را شنیده بودم. افطار را هم مهمان‌ مسجد بودیم. سر سفره دختر جوانی کنارم نشسته بود و مصداق همان صحبت آقا بود که می‌گفتند: «همه فرزندان ایشان هستیم. این خانم‌های کم حجاب عیبشان در ظاهر است و من عیبم در باطن.» لقمه‌ای دهانش گذاشت و بی مقدمه رو کرد به مادر همسرم و گفت: «ما جنگ زده‌های تهرانیم» دلش می‌خواست با کسی صحبت کند‌. برایمان گفت ساکن شهر است. وقتی خانه‌ای در نزدیکی‌شان مورد اصابت قرار گرفته، شیشه‌های خانه‌شان ریخته. پدر و برادرش ماندند و او را با مادر و مادربزرگش راهی کرده‌اند. خانه دایی مادرش ساکن بودند و برای آنکه سربار نباشد افطارشان را می‌آمدند مسجد. چقدر غصه‌شان را خوردم. حوالی ۲۲ بود که راهی تجمع شدیم‌. کنار خیابان ایستادیم و بعد رفتیم داخل حوزه هنری. تا ساعت ۲۳ نشستیم و بعد راهی خانه شدیم. بچه‌ها را خواباندم. سحری را ساعت ۱ بامداد خوردم و با همان درد گلو خوابیدم‌. ۲۳ اسفندماه ۱۴۰۴ @maralane .
بسم رب سید علی امروز، شانزدهمین روز فراق است آقای شهید من. صبح پسرم با پدرش رفتند پارک. قبلش رفتند شیر خشک بخرند‌. به همسرم سپردم اگر شیر خشک در بازار کم شده بود به جای دوتای همیشگی، یکی بیشتر نگیرد. دلم نمی‌خواست توی خانه‌ام یک‌ قوطی پلمپ شیر باشد و بعد مادری در همدان در به در دنبال چند پیمانه شیر داروخانه‌های شهرش را یکی یکی بگردد. اوضاع جوری نیست که فرقی میان بچه من با بچه‌های دیگر کشورم باشد. دخترک که بیدار شد به اصرار خودش بردمش حمام. بیرون که آمدیم پسر و پدر هم رسیده بودند. با موتور رفته بودند و پسرم داشت با هیجان از موتور سواری پدرش تعریف می‌کرد. همسرم ۳ سالی بود موتور سوار نمی‌شد. با شروع تجمعات برد تعمیرش کرد برای روز مبادا که اگر لازم بود بیش از حالا کف خیابان‌ها باشد ماشین و ترافیک سرعت عمل‌ش را نگیرد. اوضاع آشپرخانه هیچ خوب نبود. خریدهای دیشب مانده بود روی کابینت. یخچال باید تمیز می‌شد. ناهار بچه‌ها را که دادم افتادم به جان آشپزخانه. یخچال را تمیز کرد.‌ کلم سفید و قرمز داشت پژمرده می‌شد. رنده‌شان کردم و ترشی درست کردم. رنگ قارچ‌ها هم داشت بر می‌گشت. حداقل مال بیست رو پیش بود. شستم. خورد کردم و توی هواپز ریختم. سرد که شد، بسته‌بندی کردم و گذاشتم فریزر. ظرف‌ها را چیدیم توی ظرف‌شویی. جاروبرقی را روشن کردم. جارو که تمام شد فقط یه ربع مانده بود به اذان‌. سریع لباس پوشیدیم و راهی مسجد شدیم‌.‌ رکعت آخر نماز اول رسیدم.‌ دخترکم خوابش برده بود و من کل نماز اول را از دست دادم. چادر نمازم را زیر سرش گذاشتم و خواباندمش. مسجد سفره افطار پهن کرده بود. نان و پنیر و سبزی با خرما و چای. دخترک هنوز خواب بود‌. مادر همسرم کنارش نشست و من رفتم برای کمک‌. سفره اول را جمع کردم. به سفره دوم که رسیدم دخترم بیدار شد و دیگر نتوانستم کمک کنم. ساعت ۲۱ جاری‌ام با پسرش رسیدند خانه ما.‌ کمکم کرد تا بچه‌ها را آماده کنم. زیر قابلمه سحری را خاموش کردم و راهی مسجد محله شدیم. اهالی محل جلوی مسجد جمع شده بودند و گروهی راه افتادیم به طرف و بعد . به محل تجمع که رسیدیم از اهالی مسجد جدا شدیم‌. جلوتر رفتیم‌ و کنار خیابان ایستادیم‌. هرکسی دخترم را توی کالسکه می‌دید قربان صدقه‌اش می‌رفت. دو تا دختر بچه جلو آمدند و به پسرها نفری یک خط کش هدیه دادند. مادرشان پشت سر ما ایستاده بود. پلاستیک بزرگی از خط کش و پاک و تراش دستش بود. پسرم اجازه خواست برود پیش آن خانم. جلو رفت و گفت: «خانم اونجا که ما نقاشی می‌کشیم فقط یه مداد تراش هست، میشه یه دونه هم شما بذارید اونجا» و با دست به حوزه هنری اشاره کرد.‌ تحسینش کردم بابت اینکه فقط به فکر خودش نبوده و حواسش جمع بچه‌های دیگر هم هست. زن تراشی کف دستش گذاشت و گفت خودش ببرد بگذارد همانجا. جاری‌ام دخترک را بغل گرفت‌. دست پسرها را گرفتم و سه تایی رفتم توی حوزه هنری. تراش را گذاشت روی میز و برگشتیم بیرون اما بهانه نقاشی آوردند و دوباره همه برگشتیم داخل. نیم‌ ساعتی ماندیم و بچه‌ها بازی کردند. برگشتیم بیرون، آخرهای بود. دعا کردیم برای ظهور مولایمان. سخنران گفت فرداشب قرار است حاج مهدی رسولی و امیر کرمانشاهی بیاید هفت تیر. سوار ماشین شدیم. ساعت ۲۳:۳۰ بود. رفتم طرف هنرستان.‌ صیاد و بعد هفت تیر. پرچم را بالا گرفته بود. دستم از سرما یخ زده بود و داشت می‌سوخت اما دلم نمی‌آمد پرچم را بیاوردم داخل. آستینم را تا جایی که می‌شد بالا کشیدم و پرچم را محکم‌تر گرفتم. دور هر میدانی جمعیت زیادی از مردم آن ساعت از شب ایستاده بودند. دختری ۸،۹ ساله هر ماشینی که جلویش می‌ایستاد بلند می‌گفت: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» نگاهش کردم. لبخندی زدم و همراهش تکرار کردم. خندید و با خجالت پشت مادرش قایم شد. ۰۰:۳۰ رسیدیم خانه. درد گلویم بیشتر شده بود. نتوانستم برای پسرم قصه یکی از قهرمانان وطن را بگویم. «سوره یس» ساجدی را برای هر دو نفرشان پخش کردم و به یک‌ ربع نرسیده خوابشان برد. ۲۴ اسفندماه ۱۴۰۴ @maralane .