.
بسم رب سید علی
امروز، بیست سومین روز فراق است آقای #شهید من.
«جبران دور ماندن»
«گاهی بدن برای سرپا شدن به شوک نیاز دارد.» این را یکی از ماساژورهای خوبی یادم داده بود که قبولش داشتم. از گرمای خانه پناه بردم به دوش آب سرد حمام. حالم خیلی بهتر شد. سرم اما هنوز سنگین بود.
مدام اخبار میخواندم و مجال نمیدادم کمی درد سرم تسکین پیدا کند. تنها یک روز خبر نخوانده بودم و حالا انگار ده روز از اخبار #جنگ فاصله داشتم. چند جایی خبری خواندم که گویی حرف از #مذاکره است. جدی نگرفتم. یعنی بعد از #شهادت آقا هیچ چیز آنقدر جدی نمیشود که اذیتم کند. خیالم راحت است از آقای جوانمان. میدانم صلاح #مملکت را ایشان و بسیاری از مسئولین #جان_بر_کف بهتر از منی میدانند که از دنیای سیاست هیچ نمیدانم. آخرین خبر را هم خواندم و به خودم یادآوری کردم من فقط یک سربازم. وظیفهام حالا حفظ #خیابان است. نتیجه را آنکه احوال ما را میبیند رقم خواهد زد.
همسرم زودتر از روزهای دیگر آمد خانه. گفت آقای میم، یکی از دوستان خانوادگیمان پیشنهاد داده برای فردا برویم #غار_مُغان. نمیدانم آدم #عزادار درست است که بزند به دل طبیعت یا نه! در متضادترین #احساسات ممکن اعلام کردم موافقم.
بچهها را حوالی ده خواباندم. توی تاریکی با نور کم جان چراغ خواب، چند دست لباس برایشان برداشتم. زیرانداز و ساک را گذاشتم پشت در تا صبح معطل جمع کردن چیزی نباشیم.
حوالی سه صبح خوابیدم که دوباره شش بیدار شوم.
۳ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و چهارمین روز فراق است آقای #شهید من.
هفت صبح زدیم بیرون. روستای #خلج را رد کردیم. پشت روستا #ایست و #بازرسی بود. «و هو خیر حافظا» خواندم برای کارکنان ادارهای که از کنارش عبور کردیم.
توی این ۸ سال تصورم از جادههای #مشهد خار و خاشاک و زمین بایر بود. شاید چون در مسیرمان به #شیراز از چنین شهرستانهایی میگذشتیم. حالا انگار آن دشتهای سرسبز، کوههای بلند، درختهای پر شکوفه چیزی شبیه به طبیعت شمال را نشانم میداد. روبرویمان کوهی بلند و پر برف بود. پسرم چند باری پرسید مگر قرار است برویم آنجا که هرچقدر بابا گاز میدهد نمیرسم؟ #کوه دورتر از چیزی بود که ما قصد رسیدنش را بکنیم. اما بدم هم نمیآمد میشد تا آنجا رفت. از فکرم گذشت کاش واقعا میشد همینقدر از این #دنیا دور شد و همه چیزش را به فراموشی سپرد. دنیایی که هنوز خنده روی لبت نیامده میفهمی چه گوهری از دستت رفته و تو هنوز زندهای و نفس میکشی تحملش آسان نیست. پسرم را قانع کردم که قرار نیست به کوه برسیم. مقصدمان غاری در دل کوه است اما نه این کوه روبرویمان.
ساعت ۱۱ وسایل صبحانه را جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین. با دوتا بطری آب معدنی کوچک، یک بسته پفیلا دست ۴ تا بچههای زیر ۵ سالمان را گرفتیم و زدیم به دل کوه تا #غار چهل ساله #مغان را ببینیم.
خانمی که توی مسیرمان اقامتگاه داشت تاکید بسیار کرد با بچهها محال است برویم تا خود غار، اما ما محال نمیدانستیم.
توی مسیر پسرها میدویدند تا از همه جلوتر باشند. یکباره سنگی زیر پای پسرم لغزید و یک متر روی زمین غلتید. دویدم تا زودتر برسم و نگهش دارم. زانویش زخم شده بود و خطر از کنار گوشمان گذشته بود. چوبی برایش پیدا کردم تا عصایش شود. با همان عصا تمام سه ساعت مسیر رفت و برگشت را تنهایی راه آمد و شکایتی نکرد.
ساعت ۱۲ رسیدیم به دامنه کوهی که پشتش همان کوه پر برف بود که ابتدای روستای خلج پسرم میگفت حتما قرار است برویم آنجا که نمیرسیم. از اقامتگاه زن تا غار چهل دقیقه بود ما به خاطر بچهها هشتاد دقیقه فرضش کردیم. حالا شصت دقیقهاش گذشته بود و من و دخترک با خانم واو و دخترش نشسته بودیم روی دامنه کوه. مردها، پسرها را بردند تا ببیند مسیر غار همین راه جلوی رویمان است یا داریم بیراهه میرویم؟
یک ربع که گذشت صدای مردها در کوه پیچید که راه درست است و برویم. به قسمتی از کوه رسیدیم که زیر پایمان پر از خرده سنگ بود. مردها، پسرها را گذاشتن سینه کوه و سفارش کردند سنگ پرت نکنند، تکان نخورند و خودشان از راه میانبری پر از سنگریزه پایین آمدند. نزدیک بود دوباره همان صحنه افتادن پسرم این بار برای دوست همسرم تکرار شود. مردها رسیدند، دخترها را بغل گرفتند و ما دویدیم تا به پسرهایمان برسیم. راه انگار تمام نمیشد. از فکر تکان خوردنشان و پرت شدنشان زانویم خالی کرد. با مشت کوبیدم رویش و دوباره راه افتادم.
همهمان کنار پسرها نشستیم و تازه نفسمان جا آمده بود که چند مرد مسن در راه بازگشت نصیحتمان کردند برگردیم. گفتند نیم ساعت دیگر باید برویم. از مسیر باریک و شیب تندش گفتند که با بچهها محال است بتوانیم ادامه دهیم. رای گرفتیم و قرار شد ادامه بدهیم. دخترها خوابشان برد. سربالایی با بچهای که آسوده خودش را در بغل رها کرده زیادی سخت است اما از پسش بر آمدیم. رسیدیم به تخته سنگهای بزرگی که از کوه ریزش کرده بود و راه را بسته بود. رد شدن محال نبود اما قیمتش ممکن بود جان یکی از بچههایمان باشد. همانجا تسلیم شدیم و نشستیم. قرار شد مردها بروند غار را ببینند و برایمان عکس بگیرند. کلاغها در ارتفاع کمی از ما پرواز میکردند و من فکر میکردم به مردی ۸۵ ساله که کوهنوردی جزو ورزشهای دائمی زندگیاش بود. حالا نیست و هر جایی نشانهای از او پیدا میشود.
از پشت سرمان صدای موتور آمد. زوج جوانی بودند که با ترل تا آنجا آمده بودند. وقتی گفتم باید موتور را بگذارند و ۱۰ دقیقه پیاده بروند تا برسند به غار با هم پچپچ کردند. زن جوان گفت دیدن غار آن قدر ارزش ندارد که ۱۰ دقیقه پیاده روی کند. من و خانم واو به هم خیره شدیم و ساعت را نگاه کردیم که ۱ بعد از ظهر را نشان میداد.
توی مسیر برگشت برفهای روی کوه را به پسرم نشان دادم و گفتم درست حدس زده بود ما واقعا رسیدیم به کوههای برفی. برفهایی که از دور سفیدند اما از نزدیک قهوهای و خاکی. نیمههای راه حالمان بهتر شده بود. مسیر سرازیری بود و خستهمان نمیکرد. شروع کردیم به #شعار دادن. بقیه بلند، من آرام تا دخترک توی بغلم از خواب نپرد. توی دل کوه مرگ فرستادیم به #آمریکا و #اسرائیل. بلندتر مرگ فرستادیم به #وطنفروش و #خائن. با حال خوب رسیدیم به ماشینهایمان.
ساعت ۷ عصر رسیدم خانه. خواب و خستگی تجمع را ازمان گرفت. من و بچهها ماندیم خانه و همسرم تنهایی رفت.
۴ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و پنجمین روز فراق است آقای #شهید من.
«خیابان برایمان امنترین پناهگاه است»
صبحانه بچهها را که دادم، شروع کردم به تمیزکاری. تمام کشوهای فریزر را بیرون کشیدم و مرتبشان کردم. اینجا خبری از #جنگ نیست. نه #پهپاد میآید، نه صدای #پدافند. نه #جنگنده بالای سرمان میچرخد اما من مثل جنگزدهها رفتار میکنم. چند روز یکبار همهجا را مرتب میکنم تا اگر اتفاقی غیرمنتظره پیش آمد من هول نکنم. اگر ناچار شدیم خانهمان را ترک کنیم معطل جمع کردن چیزی نمانم. نمیدانم این حال از اثرات سوگ است یا واقعا به خاطر جنگ اینگونه شدهام.
بعد از چندین روز بالاخره #کتاب دست گرفتم. «خون دلی که لعل شد» را برداشتم. روی ماه جلدش را بوسیدم و شروع کردم به خواندن. بعضی قسمتهایش را بلند میخواندم و بلند گریه میکردم. بعضی داغها سرد نمیشوند. نه #خاک سردشان میکند نه گذر #زمان. همیشه تازه میمانند. مثل همان روز اولی که اتفاق افتادهاند.
سر سفره شام چندین بار صدای بلندی آمد. همسرم گفت به گمانم دارند جایی همین حوالی را میزنند و من گفتم نه، صدای #رعد است، برقش را برویم پشت پنجره میبینیم. به این صداهای بلند عادت دارم. شیراز، هم مدرسه راهنمایی و دبیرستانم و هم خانهمان نزدیک پادگان بود و گهگاهی از این صداهای بلند میآمد. به گوشم هنوز صدایشان آشناست. به محض اینکه فهمیدم واقعا فرودگاه را زدهاند و صدای پدافند بوده، توی خانه نماندیم. #پناهگاه ما به وقت این اتفاقات #خیابان است گویی. گمانم حوالی ۲۲ بود که رسیدیم هفت تیر. از تمام شب های دیگر شلوغتر بود.
مردم دور میدان ایستاده بودند. خانم پیری با #چادر سورمهای گلدارش نگاهم را مال خود کرد. روی صندلی تاشویی جلوی ماشین #ضدشورش نشسته بود. قاب عکس #امام و آقا را بغل گرفته بود. با دست دیگرش هم #پرچم کوچکی را تکان میداد. مامور جوانی روی سقف ماشین ایستاده بود و چند دقیقه یکبار رویش را به یک طرف خیابان میچرخاند. قابش جان میداد برای #عکاسی اما خب نمیشد عکس گرفت، عوضش یک دل سیر تماشایشان کردم.
برگشتم طرف پارک. بچههای قد و نیمقد دور میز بزرگی حلقه زده بودند و #نقاشی میکشیدند. همسرم، بچهها را مشغول کرده بود. گشتم بلکه پرچمی برای خرید پیدا کنم. روز سال تحویل پرچمم را تکیه دادم به یکی از دیوارهای حوزه هنری و بچهها را بردم داخل #مسجد تا کمی گرمشان شود. چون همسرم ایستاده بود نسپردم مراقبش باشد. #پرچم بزرگ بود و نمیتوانستم وقتی دخترک را بغل میکنم، دستم بگیرمش. یک ساعت بعد که برگشتم نبود. آقای همسر گفت نوجوانی آمد و با عجله برداشت و رفت. تا چند روز حالم گرفته بود اما حالا دیگر داغش سرد شده است. هربار یادش میافتم میگویم کاش هرجا میبردش خوب و حسابی #علمداری کند.
رفتم و از توی ماشین قاب آقا را برداشتم. برگشتم توی بلوار، رو به ماشینهای عبوری ایستادم و قاب را گرفتم بالای سرم. حوالی ۱۲ نیمه شب برگشتیم خانه.
۵ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
ما در دورهٔ «خلاق» برای اولین تمرین از هنرجویان میخواهیم از خانه بیرون بروند، #حواس بینایی و شنواییشان را به جزئیاتِ اطراف بسپارند و آنچه را میبینند برایمان ثبت کنند.
یکی از هنرجوها گفت درگیر فعالیتی #جهادی است. پذیرفتم تمرین را همانجا، در محیط کارش انجام بدهد.
حالا میخواهم شما را #مهمان بخشی از دیدههای او کنم.
«وارد مدرسه شجره طیبه #میناب شدم.
- کفش مشکی ورزشی خاکی #دانشآموزی را دیدم که بر روی تپهای در انتهای محوطه مدرسه قرار داشت.
- قطعهای از #پیکر شهید که شبیه به قسمتی از دست بود، قطعه ای اندازه کف دست که به نظر میآمد با یکی از اشیایی که در آوار بوده بر اثر انفجار باهم ممزوج شده بودند و یکی شده بودند.
- پاککن نارنجی رنگی که در بین آوارهای #مدرسه پیدا کردم، در بین خاک های #آوار رنگش پریده و به تیرگی میزد.
- حلقه سادهای که در بین تپه ای از آوارهای مدرسه پیدا شد، اندازه انگشت دست یک #دختر بچه اول #ابتدایی میشد و قسمتی از آن جوش داده شده بود.
- پرچم بسیار بزرگ #ایران که از طبقه دوم ساختمان نیمه مخروبهٔ مدرسه آویزان شده بود و وسط آن به اندازه تقریبا یک کف پارگی داشت.»
من در آن لحظات گویی #روضه میخواندم. شما هم اگر چشمتان تر شد یا قلبتان مچاله، از خدا برای دل پدر و مادرهای فرشتههای میناب قرار و #آرامش بخواهید.
#وطن
@maralane
.
.
در هر گروه و کانالی عکس یا کلیپی اگر ببینم که ذیل آن نوشته باشد #کشور_دوست بیدرنگ رد میکنم. هر جایی گلیمی به رنگ #آبی میبینم بغض مثل تیغ ماهی مینشیند بیخ گلویم.
برایم نوشته بود: «دیشب رسیده است #تهران و میخواهد برود #بیت»
هشت سال پیش فکرش را هم نمیکردم آخرین باری باشد که دارم روی آن گلیمهای آبی دست میکشم. به حالش غبطه خوردم. نوشتم: «جای منم روی اون گلیمها دست بکشید.»
نوشتم اما توقعش را نداشتم. دو ساعت و چهل پنج دقیقه بعد با پیامش برای اولین بار عکسی از کشور دوست را باز کردم و حالا حسرتهایم میخواهند خفهام کنند. :(
مرا به سخت جانی خود این گمان نبود...
.
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و ششمین روز فراق است آقای #شهید من.
سر ظهر یکی از آشنایان از #شیراز تماس گرفت. با خودم گفتم حتما خبر دیشب را شنیده و نگرانمان شده است. وقتی خیالش را راحت کردم که خبری نیست با #طعنه گفت: «پس معلومه تو هم خبر نداری چی میگذره اونجا!» نگاهی به همسرم کردم و مطمئن شدم واقعا خبری نیست. ادامه داد که میگویند یکی از مسجدهای بزرگ #مشهد را زدهاند و جمعیت زیادی از مردم آسیب دیدهاند. خندهام گرفت. لابد منظورش مسجد #الزهرا بود و خبر را هم از معلومالحالهایی چون اینترنشنال گرفته بود. خاطرش را آسوده کردم که خبری نبوده و چنین جمعیتی هیچ کجای مشهد آسیب ندیده است. موقع خداحافظی هنوز هم مشخص بود باور نکرده است. دلم برایش سوخت که نمیتواند از قوه تعقل خودش استفاده کند اما کاری هم از دستم ساخته نبود. آنکه خواب است را میشود بیدار کرد، اما برای آنکه خودش را به خواب زده واقعا نمیتوان کاری کرد!
بعد از #نماز مغرب و عشا بالاخره رفتیم و برای بچهها #کفش خریدیم. دخترک چند ماهی میشد که راه افتاده بود و هنوز کفش نداشت. قرار بود نیمه اسفند برایش بخریم و خبر نداشتیم قرار است اسفند به جای نوید #عید و #شادی، گرد #داغ و #غم بپاشد روی زندگیمان.
دوره افتادیم در محل خودمان و بالاخره مقابل اولین کفشفروشیای که #کفش بچهگانه در ویترین داشت ایستادیم. فروشنده وقتی متوجه شد اولین کفش دخترک است یک سوم قیمتش را تخفیف داد. دخترکمان با همان کفشها آمد بیرون و توی پیادهرو تند تند راه میرفت. دومین کفشفروشی برای پسرم هم کفش خریدیم.
همسرم باید خودش را میرساند به چندتایی از دوستانش. ما را گذاشت خانه و رفت. این با عجله رفتن معنایش جا ماندن ما از #تجمع آن شب بود.
شام بچهها را دادم. دلم برای شمیم خیلی تنگ شده بود. تماس گرفتم و یک ساعتی، شاید هم بیشتر صحبت کردیم. پشت فرمان وسط #تجمع_خودرویی بود. از هر دری حرف زدیم و حال دلم عوض شد.
موقع #خواب پسرم گفت میخواهد امشب او #قصه بگوید. قصه رباتی را تعریف کرد که دوست داشت به همه کمک کند اما مردم به او اعتماد نمیکردند، #ربات پیش مادر میرود تا از او کمک بگیرد. بعد از صحبتهای مادرش متوجه میشود باید با آدمها #مهربان و #مودب صحبت کند تا به او اعتماد کنند. با قصهاش خوابم برد. این را وقتی فهمیدم که چند باری تکانم داد و گفت: «بیدار شو دیگه مامان، حالا نوبت توئه #قصه بگی من بخوابم.» :/
۶ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و هفتمین روز فراق است آقای #شهید من.
«خیابانها حرم شدهاند.»
همین که شماره خانم میم را روی گوشی دیدم حدس زدم آمده است #مشهد. برایم بوی #شیراز میدهد. بوی #معرفت میدهد. هربار بیاید مشهد خبرم میکند. خوب میداند آدمها در غربت دلشان بیش از هر چیز دیدن یک همشهری، یک دوست، یه همصحبت عزیز میخواهد. با همه سختیای که برایش داشت همیشه خبرم میکرد تا همدیگر را ببینیم. از خوش اقبالیام مشهد بود. هر چقدر اصرار کردم گفت شرایطش را ندارد بیاید خانهمان. برای بعدازظهر در حرم قرار گذاشتیم.
لباسهای بچهها را آماده کردم. گوشی را برداشتم که به شارژ بزنم. دیدم ۵،۶ تماس بیپاسخ دارم. خانم میم بود. جایی از قبل قرار داشت و میخواست ساعت آمدنم را بپرسد. قرارمان لغو شد و دیگر فرصتی برای دیدنش نداشتم. دلم سوخت هم برای ندیدنش هم برای زیارتی که از آن محروم شدم.
بعدازظهر نشستم به ضبط صوت #ارزیابی هنرجویانم. هربار خبر تکرار دوره میخواهم بدهم تا چند دقیقه حال خودم بد است. گوشی را میگذاشتم و میرفتم کمی با بچهها #بازی میکردم و دوباره بر میگشتم. بالاخره آخرین صوت را هم #ضبط کردم و خیالم راحت شد این ترم هم با همه سختیها، غمها و چالشهایش سپری شد و نقطه پایانش را گذاشتم.
امشب هم از تجمع جا ماندم. سه دور لباسشویی را روشن کرده بودم. دو تا سبد لباس تا کرده بودم و در خودم این توان را ندیدم که تنهایی بچهها را ببرم.
قبل از #خواب پیامهای ایتا را چک کردم. آزاده نوشته بود: «توی تجمع یکی رو دیدم عین تو» اشک راه گرفت به پهنای صورتم. برایش نوشتم: «چند شبه بال بال میزنم برای اینکه برم تجمع و نمیشه. پیامت رو خوندم به نظرم رسید این قدر این تجمعها مقدسه که خدا هوای دلمونو داره و به نیتمون نگاه میکنه» بعد از پیامش حس کسی را داشتم که در #بینالحرمین شبیه او را دیده باشند. خیابانها #حرم بودند و قدم گذاشتن در این حرمها رزقی بود که به گمانم خدا به همه نمیداد.
اشکهایم را هنوز پاک نکرده بودم که خبر زدن تهران آمد. داشت سنگین میزد. شروع کردم به خواندن آیه الکرسی برای آقا #سیدمجتبی، برای رفقای تهرانیام و به خصوص آن دوتایی که شرق نشین بودند. تقریبا دو ساعتی جویای حال رفقایم بودم تا کمی دلم آرام گرفت.
۷ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
مارالانه | مارال جوان
. بسم رب سید علی امروز، بیست و هفتمین روز فراق است آقای #شهید من. «خیابانها حرم شدهاند.» همین که
از سهشنبه هفته پیش که خبر بستری شدن بابا را شنیدم، نشد که بروم تجمع.
این بار خیر سرم مثل کوه بودم، نقاب زیبایی هم به صورت زدم اما باز هم هر روز بدتر از روز قبل زمان از دستم در میرفت.
حالا عمیقا دلم میخواهد کسی پیام بدهد و بگوید این شبها کسی را دیده است عین من! :(
#چهچیزهاییمیتواندآرزوباشد...
هدایت شده از ریحانه
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | الو بهشت؟
▪️ امروز خیابان خیلیخیلی شلوغ بود. آدم بزرگها داشتند روی دیوار سفید بزرگی خطخطی میکردند. خاله که چفیهی سفید و سیاه داشت، بغل دیوار ایستاد. آرام آستین لباسش را کشیدم و گفتم: «برای منم مینویسی خاله؟» خندید. در ماژیک را که باز کرد، بوی داروهای بابایی را میداد. بوی بيمارستانی که بابا از آنجا دیگر برنگشت خانه. گفتم: «خاله بنویس الو بهشت؟ گوشی رو بدید به آقا!»
▫️ روی اسم آقا دست کشیدم. مامان همیشه میگفت حالا که بابا رفته پیش خدا، آقا بابای من هم هست. اشکهایم را با دنبالهی روسری پاک کردم و باز گفتم: «خاله بنویس: آقاجون به بابا بگو مامان قول داده هم مامانم باشه، هم بابام.»
📅 شماره ١٠
✍🏻 مارال جوانبخت
#داستانک
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
.
دخترایی که باباشون بازاریه همیشه به بقیه پز میدن سر اینکه هیشکی توی حافظه و حواس جمعی به گرد پاشون نمیرسه. دنیا چه جوری میچرخه که اون بابا به باره به دخترش میگه: «رمز گوشیمو عوض میکنی؟ یه چیز ساده بذاری یادم بمونه.» و چه خاکی بر سر اون دختره که هنوز زندهست.
برای بابای بازاری این دختر دعا کنید بازم پز باباشو بده.
.
.
«چرخ دنیا باب میل هیچکس نمیچرخد»
دخترکم تازه بیدار شده بود. دست و رویش را شستم. برایش کمی فرنی کشیدم. قاشق دوم یا سوم بود که تلفن زنگ خورد. شماره برایم آشنا بود. صدای آقای جواهری که پیچید توی گوشی انگار بند دلم پاره شده باشد. علت تماس را میدانستم اما باور نمیکردم. وقتی گفتند از فهرست ۱۵ نفره، یکی از اعضا نمیتواند بیاید و من اولین نفر لیست انتظارم چشمهایم را بستم. گوشی را دور کردم و نفس عمیق و بلندی کشیدم. گفتم احتمالا باید با نفر دوم لیست تماس بگیرند. اما نخواستم فرصتم را بسوزانم. وضعیت بابا را برایشان توضیح دادم؛ گفتم شاید نزدیکهای سفر بتوانم همراهشان شوم. قرار شد اگر آمدنی بودم، خبر بدهم تا شاید جایی برایم باز شود و شانس همراهی با گروه را داشته باشم.
برای خودم کلی فکر و #خیال ساخته بودم، گمان میکردم بابا یک هفتهای سرپا میشود، ماجرا را برایش میگویم. به #رفیق شفیقش در #بندرعباس زنگ میزند و خبر آمدنمان را میدهد. بابا بچهها را نگه میدارد و من با خیالی آسوده میروم #میناب.
بابا سالها مسیر #شیراز–بندرعباس را زندگی کرده بود؛ هر پیچ و هر ایستگاه را میشناخت. دلم گرم همین آشنایی بود که یک تیر و چند نشان است.
حالا اما کنار بابا دراز کشیدهام، زل زدهام به آخرین عکس کانال مجله مدام و فکر میکنم به روزی که بالاخره دوباره بابا میتواند پشت فرمان بنشیند، این نوشته را برایش میخوانم. میخندیم به همهی روزهای سختی که فکر نمیکردیم بگذرد و برنامه #سفر میچینیم به مقصد میناب.
#خداپشتوپناهتانرفقا
@maralane
.