eitaa logo
مارالانه | مارال جوان
200 دنبال‌کننده
89 عکس
15 ویدیو
0 فایل
نوشتن جزئی از من است... من اینجام✋🏻: @MaralJavanBakht
مشاهده در ایتا
دانلود
. ما در دورهٔ «خلاق» برای اولین تمرین‌ از هنرجویان می‌خواهیم از خانه بیرون بروند، بینایی و شنوایی‌شان را به جزئیاتِ اطراف بسپارند و آنچه را می‌بینند برایمان ثبت کنند. یکی از هنرجوها گفت درگیر فعالیتی است. پذیرفتم تمرین را همان‌جا، در محیط کارش انجام بدهد. حالا می‌خواهم شما را بخشی از دیده‌های او کنم. «وارد مدرسه شجره طیبه شدم. - کفش مشکی ورزشی خاکی را دیدم که بر روی تپه‌ای در انتهای محوطه مدرسه قرار داشت. - قطعه‌ای از شهید که شبیه به قسمتی از دست بود، قطعه ای اندازه کف دست که به نظر می‌آمد با یکی از اشیایی که در آوار بوده بر اثر انفجار باهم ممزوج شده بودند و یکی شده بودند. - پاک‌کن نارنجی رنگی که در بین آوارهای پیدا کردم، در بین خاک های رنگش پریده و به تیرگی می‌زد. - حلقه ساده‌ای که در بین تپه ای از آوارهای مدرسه پیدا شد، اندازه انگشت دست یک بچه اول می‌شد و قسمتی از آن جوش داده شده بود. - پرچم بسیار بزرگ که از طبقه دوم ساختمان نیمه مخروبهٔ مدرسه آویزان شده بود و وسط آن به اندازه تقریبا یک کف پارگی داشت.» من در آن لحظات گویی می‌خواندم. شما هم اگر چشم‌تان تر شد یا قلب‌تان مچاله، از خدا برای دل پدر و مادرهای فرشته‌های میناب قرار و بخواهید. @maralane .
. در هر گروه و کانالی عکس یا کلیپی اگر ببینم که ذیل آن نوشته باشد بی‌درنگ رد می‌کنم. هر جایی گلیمی به رنگ می‌بینم بغض مثل تیغ ماهی می‌نشیند بیخ گلویم. برایم نوشته بود: «دیشب رسیده است و می‌خواهد برود » هشت سال پیش فکرش را هم نمی‌کردم آخرین باری باشد که دارم روی آن گلیم‌های آبی دست می‌کشم.‌ به حالش غبطه خوردم.‌ نوشتم: «جای منم روی اون گلیم‌ها دست بکشید.» نوشتم اما توقعش را نداشتم. دو ساعت و چهل پنج دقیقه بعد با پیامش برای اولین بار عکسی از کشور دوست را باز کردم و حالا حسرت‌هایم می‌خواهند خفه‌ام کنند. :( مرا به سخت جانی خود این گمان نبود... .
. بسم رب سید علی امروز، بیست و ششمین روز فراق است آقای من. سر ظهر یکی از آشنایان از تماس گرفت. با خودم گفتم حتما خبر دیشب را شنیده و نگرانمان شده است. وقتی خیالش را راحت کردم که خبری نیست با گفت: «پس معلومه تو هم خبر نداری چی می‌گذره اونجا!» نگاهی به همسرم کردم و مطمئن شدم واقعا خبری نیست. ادامه داد که می‌گویند یکی از مسجدهای بزرگ را زده‌اند و جمعیت زیادی از مردم آسیب دیده‌اند. خنده‌ام گرفت. لابد منظورش مسجد بود و خبر را هم از معلوم‌الحال‌هایی چون اینترنشنال گرفته بود. خاطرش را آسوده کردم که خبری نبوده و چنین جمعیتی هیچ کجای مشهد آسیب ندیده است. موقع خداحافظی هنوز هم مشخص بود باور نکرده است.‌ دلم برایش سوخت که نمی‌تواند از قوه تعقل خودش استفاده کند اما کاری هم از دستم ساخته نبود. آنکه خواب است را می‌شود بیدار کرد، اما برای آنکه خودش را به خواب زده واقعا نمی‌توان کاری کرد‌! بعد از مغرب و عشا بالاخره رفتیم و برای بچه‌ها خریدیم. دخترک چند ماهی می‌شد که راه افتاده بود و هنوز کفش نداشت. قرار بود نیمه اسفند برایش بخریم و خبر نداشتیم قرار است اسفند به جای نوید و ، گرد و بپاشد روی زندگی‌مان.‌ دوره افتادیم در محل خودمان و بالاخره مقابل اولین کفش‌فروشی‌ای که بچه‌گانه در ویترین داشت ایستادیم. فروشنده وقتی متوجه شد اولین کفش دخترک است یک سوم قیمتش را تخفیف داد. دخترکمان با همان کفش‌ها آمد بیرون و توی پیاده‌رو تند تند راه می‌رفت. دومین کفش‌فروشی برای پسرم هم کفش خریدیم. همسرم باید خودش را می‌رساند به چندتایی از دوستانش. ما را گذاشت خانه و رفت. این با عجله رفتن معنایش جا ماندن ما از آن شب بود. شام بچه‌ها را دادم. دلم برای شمیم خیلی تنگ شده بود. تماس گرفتم و یک ساعتی، شاید هم بیشتر صحبت کردیم. پشت فرمان وسط بود. از هر دری حرف زدیم و حال دلم عوض شد. موقع پسرم گفت می‌خواهد امشب او بگوید. قصه رباتی را تعریف کرد که دوست داشت به همه کمک کند اما مردم به او اعتماد نمی‌کردند، پیش مادر می‌رود تا از او کمک بگیرد. بعد از صحبت‌های مادرش متوجه می‌شود باید با آدم‌ها و صحبت کند تا به او اعتماد کنند. با قصه‌اش خوابم برد. این را وقتی فهمیدم که چند باری تکانم داد و گفت‌: «بیدار شو دیگه مامان، حالا نوبت توئه بگی من بخوابم.» :/ ۶ ۱۴۰۵ @maralane .
. بسم رب سید علی امروز، بیست و هفتمین روز فراق است آقای من. «خیابان‌ها حرم شده‌اند.» همین که شماره خانم میم را روی گوشی دیدم حدس زدم آمده است .‌ برایم بوی می‌‌دهد. بوی می‌دهد.‌ هربار بیاید مشهد خبرم می‌کند. خوب می‌داند آدم‌ها در غربت دلشان بیش از هر چیز دیدن یک همشهری، یک‌ دوست، یه هم‌صحبت عزیز می‌خواهد. با همه سختی‌ای که برایش داشت همیشه خبرم‌ می‌کرد تا همدیگر را ببینیم. از خوش اقبالی‌ام مشهد بود. هر چقدر اصرار کردم گفت شرایطش را ندارد بیاید خانه‌مان. برای بعدازظهر در حرم قرار گذاشتیم. لباس‌های بچه‌ها را آماده کردم. گوشی را برداشتم که به شارژ بزنم. دیدم ۵،۶ تماس بی‌پاسخ دارم. خانم میم بود. جایی از قبل قرار داشت و می‌خواست ساعت آمدنم را بپرسد. قرارمان لغو شد و دیگر فرصتی برای دیدنش نداشتم. دلم سوخت هم برای ندیدنش هم برای زیارتی که از آن محروم شدم. بعدازظهر نشستم به ضبط صوت هنرجویانم. هربار خبر تکرار دوره می‌خواهم بدهم تا چند دقیقه حال خودم بد است. گوشی را می‌گذاشتم و می‌رفتم کمی با بچه‌ها می‌کردم و دوباره بر می‌گشتم. بالاخره آخرین صوت را هم کردم و خیالم راحت شد این ترم هم با همه سختی‌ها، غم‌ها و چالش‌هایش سپری شد و نقطه پایانش را گذاشتم. امشب هم از تجمع جا ماندم. سه دور لباس‌شویی را روشن کرده بودم. دو تا سبد لباس تا کرده بودم و در خودم این توان را ندیدم که تنهایی بچه‌ها را ببرم. قبل از پیام‌های ایتا را چک کردم. آزاده نوشته‌ بود: «توی تجمع یکی رو دیدم عین تو» اشک راه گرفت به پهنای صورتم. برایش نوشتم: «چند شبه بال بال میزنم برای اینکه برم تجمع و نمیشه. پیامت رو خوندم به نظرم رسید این قدر این تجمع‌ها مقدسه که خدا هوای دلمونو داره و به نیت‌مون نگاه می‌کنه» بعد از پیامش حس کسی را داشتم که در شبیه او را دیده باشند.‌ خیابان‌ها بودند و قدم گذاشتن در این حرم‌ها رزقی بود که به گمانم خدا به همه نمی‌داد. اشک‌هایم را هنوز پاک نکرده بودم که خبر زدن تهران آمد. داشت سنگین می‌زد.‌ شروع کردم به خواندن آیه الکرسی برای آقا ، برای رفقای تهرانی‌ام و به خصوص آن دوتایی که شرق نشین بودند. تقریبا دو ساعتی جویای حال رفقایم بودم تا کمی دلم آرام گرفت. ۷ ۱۴۰۵ @maralane
مارالانه | مارال جوان
. بسم رب سید علی امروز، بیست و هفتمین روز فراق است آقای #شهید من. «خیابان‌ها حرم شده‌اند.» همین که
از سه‌شنبه هفته پیش که خبر بستری شدن بابا را شنیدم، نشد که بروم تجمع.‌ این بار خیر سرم مثل کوه بودم، نقاب زیبایی هم به صورت زدم اما باز هم هر روز بدتر از روز قبل زمان از دستم در می‌رفت‌. حالا عمیقا دلم می‌خواهد کسی پیام بدهد و بگوید این شب‌ها کسی را دیده است عین من! :( ...
هدایت شده از ریحانه
💚 | الو بهشت؟ ▪️ امروز خیابان‌ خیلی‌خیلی شلوغ بود. آدم بزرگ‌ها داشتند روی دیوار سفید بزرگی خط‌خطی می‌کردند. خاله که چفیه‌ی سفید و سیاه داشت، بغل دیوار ایستاد. آرام آستین لباسش را کشیدم و گفتم: «برای منم می‌نویسی خاله؟» خندید. در ماژیک را که باز کرد، بوی داروهای بابایی را می‌داد. بوی بيمارستانی که بابا از آن‌جا دیگر برنگشت خانه. گفتم: «خاله بنویس الو بهشت؟ گوشی رو بدید به آقا!» ▫️ روی اسم آقا دست کشیدم. مامان همیشه می‌گفت حالا که بابا رفته پیش خدا، آقا بابای من هم هست. اشک‌هایم را با دنباله‌ی روسری پاک کردم و باز گفتم: «خاله بنویس: آقاجون به بابا بگو مامان قول داده هم مامانم باشه، هم بابام.» 📅 شماره ١٠ ✍🏻 مارال جوان‌بخت رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
. دخترایی که باباشون بازاریه همیشه به بقیه پز می‌دن سر اینکه هیشکی توی حافظه و حواس جمعی‌ به گرد پاشون نمی‌رسه. دنیا چه جوری می‌چرخه که اون بابا به باره به دخترش می‌گه: «رمز گوشیمو عوض می‌کنی؟ یه چیز ساده بذاری یادم بمونه.» و چه خاکی بر سر اون دختره که هنوز زنده‌ست. برای بابای بازاری این دختر دعا کنید بازم پز باباشو بده. .
. «چرخ دنیا باب میل هیچ‌کس نمی‌چرخد» دخترکم تازه بیدار شده بود. دست و رویش را شستم. برایش کمی فرنی کشیدم. قاشق دوم یا سوم بود که تلفن زنگ خورد. شماره برایم آشنا بود. صدای آقای جواهری که پیچید توی گوشی انگار بند دلم پاره شده باشد. علت تماس را می‌دانستم اما باور نمی‌کردم. وقتی گفتند از فهرست ۱۵ نفره، یکی از اعضا نمی‌تواند بیاید و من اولین نفر لیست انتظارم چشم‌هایم را بستم. گوشی را دور کردم و نفس عمیق و بلندی کشیدم. گفتم احتمالا باید با نفر دوم لیست تماس بگیرند. اما نخواستم فرصتم را بسوزانم. وضعیت بابا را برایشان توضیح دادم؛ گفتم شاید نزدیک‌های سفر بتوانم همراهشان شوم. قرار شد اگر آمدنی بودم، خبر بدهم تا شاید جایی برایم باز شود و شانس همراهی با گروه را داشته باشم. برای خودم کلی فکر و ساخته بودم، گمان می‌کردم بابا یک هفته‌ای سرپا می‌شود، ماجرا را برایش می‌گویم. به شفیقش در زنگ می‌زند و خبر آمدنمان را می‌دهد. بابا بچه‌ها را نگه می‌دارد و من با خیالی آسوده می‌روم . بابا سال‌ها مسیر –بندرعباس را زندگی کرده بود؛ هر پیچ و هر ایستگاه را می‌شناخت. دلم گرم همین آشنایی بود که یک تیر و چند نشان است. حالا اما کنار بابا دراز کشیده‌ام، زل زده‌ام به آخرین عکس کانال مجله مدام و فکر می‌کنم به روزی که بالاخره دوباره بابا می‌تواند پشت فرمان بنشیند، این نوشته را برایش می‌خوانم. می‌خندیم به همه‌ی روزهای سختی که فکر نمی‌کردیم بگذرد و برنامه می‌چینیم به مقصد میناب. @maralane .
زمان: حجم: 235.1K
. عمو توی تراس خوابیده و صدای موسیقی از لای پنجره‌ی بین تراس و اتاق در گوشم می‌پیچد. سال‌هاست عادت دارد وقتی می‌خوابد، موسیقی پخش کند. من چشمانم را می‌بندم و به کودکی‌ام سفر می‌کنم؛ به همان روزهایی که مامان به جای خوابیدن با این آهنگ‌ها روزش را شروع می‌کرد. وقتی ابی خواند «داره می‌میره دلم برا اون مخمل نگات»، دلم برای عزیزی تنگ شد که این چند روز هر بار دیدمش، از نگاه کردن به چشمانش حذر کردم؛ مبادا دلم بلرزد... چه چیزهای کوچکی می‌تواند دل آدم‌ را همزمان هم متلاطم کند هم آرام. @maralane .
. نشسته‌ام پای نقد تمرین. توی متن یکی از هنرجویانم، داستانی‌اش در تعادل ثانویه به این درک می‌رسد که: «گاهی برای ماندن، نباید سفت بود، باید مثل آن ریشه‌ی نازک، راهی میان سنگ‌ها پیدا کرد و با آن‌ها یکی شد.» به گمانم شخصیت داشت با من صحبت می‌کرد، در گوشی می‌گفت وقت‌ش رسیده که راهی از دل سنگ‌ها برای بقا پیدا کنم. :) @maralane .
. با من کنیه داشت من به زندگی زدم؛ خاک با من بود من بر خفتم. از شاملو. @maralane .