.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و ششمین روز فراق است آقای #شهید من.
سر ظهر یکی از آشنایان از #شیراز تماس گرفت. با خودم گفتم حتما خبر دیشب را شنیده و نگرانمان شده است. وقتی خیالش را راحت کردم که خبری نیست با #طعنه گفت: «پس معلومه تو هم خبر نداری چی میگذره اونجا!» نگاهی به همسرم کردم و مطمئن شدم واقعا خبری نیست. ادامه داد که میگویند یکی از مسجدهای بزرگ #مشهد را زدهاند و جمعیت زیادی از مردم آسیب دیدهاند. خندهام گرفت. لابد منظورش مسجد #الزهرا بود و خبر را هم از معلومالحالهایی چون اینترنشنال گرفته بود. خاطرش را آسوده کردم که خبری نبوده و چنین جمعیتی هیچ کجای مشهد آسیب ندیده است. موقع خداحافظی هنوز هم مشخص بود باور نکرده است. دلم برایش سوخت که نمیتواند از قوه تعقل خودش استفاده کند اما کاری هم از دستم ساخته نبود. آنکه خواب است را میشود بیدار کرد، اما برای آنکه خودش را به خواب زده واقعا نمیتوان کاری کرد!
بعد از #نماز مغرب و عشا بالاخره رفتیم و برای بچهها #کفش خریدیم. دخترک چند ماهی میشد که راه افتاده بود و هنوز کفش نداشت. قرار بود نیمه اسفند برایش بخریم و خبر نداشتیم قرار است اسفند به جای نوید #عید و #شادی، گرد #داغ و #غم بپاشد روی زندگیمان.
دوره افتادیم در محل خودمان و بالاخره مقابل اولین کفشفروشیای که #کفش بچهگانه در ویترین داشت ایستادیم. فروشنده وقتی متوجه شد اولین کفش دخترک است یک سوم قیمتش را تخفیف داد. دخترکمان با همان کفشها آمد بیرون و توی پیادهرو تند تند راه میرفت. دومین کفشفروشی برای پسرم هم کفش خریدیم.
همسرم باید خودش را میرساند به چندتایی از دوستانش. ما را گذاشت خانه و رفت. این با عجله رفتن معنایش جا ماندن ما از #تجمع آن شب بود.
شام بچهها را دادم. دلم برای شمیم خیلی تنگ شده بود. تماس گرفتم و یک ساعتی، شاید هم بیشتر صحبت کردیم. پشت فرمان وسط #تجمع_خودرویی بود. از هر دری حرف زدیم و حال دلم عوض شد.
موقع #خواب پسرم گفت میخواهد امشب او #قصه بگوید. قصه رباتی را تعریف کرد که دوست داشت به همه کمک کند اما مردم به او اعتماد نمیکردند، #ربات پیش مادر میرود تا از او کمک بگیرد. بعد از صحبتهای مادرش متوجه میشود باید با آدمها #مهربان و #مودب صحبت کند تا به او اعتماد کنند. با قصهاش خوابم برد. این را وقتی فهمیدم که چند باری تکانم داد و گفت: «بیدار شو دیگه مامان، حالا نوبت توئه #قصه بگی من بخوابم.» :/
۶ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
.
.
بسم رب سید علی
امروز، بیست و هفتمین روز فراق است آقای #شهید من.
«خیابانها حرم شدهاند.»
همین که شماره خانم میم را روی گوشی دیدم حدس زدم آمده است #مشهد. برایم بوی #شیراز میدهد. بوی #معرفت میدهد. هربار بیاید مشهد خبرم میکند. خوب میداند آدمها در غربت دلشان بیش از هر چیز دیدن یک همشهری، یک دوست، یه همصحبت عزیز میخواهد. با همه سختیای که برایش داشت همیشه خبرم میکرد تا همدیگر را ببینیم. از خوش اقبالیام مشهد بود. هر چقدر اصرار کردم گفت شرایطش را ندارد بیاید خانهمان. برای بعدازظهر در حرم قرار گذاشتیم.
لباسهای بچهها را آماده کردم. گوشی را برداشتم که به شارژ بزنم. دیدم ۵،۶ تماس بیپاسخ دارم. خانم میم بود. جایی از قبل قرار داشت و میخواست ساعت آمدنم را بپرسد. قرارمان لغو شد و دیگر فرصتی برای دیدنش نداشتم. دلم سوخت هم برای ندیدنش هم برای زیارتی که از آن محروم شدم.
بعدازظهر نشستم به ضبط صوت #ارزیابی هنرجویانم. هربار خبر تکرار دوره میخواهم بدهم تا چند دقیقه حال خودم بد است. گوشی را میگذاشتم و میرفتم کمی با بچهها #بازی میکردم و دوباره بر میگشتم. بالاخره آخرین صوت را هم #ضبط کردم و خیالم راحت شد این ترم هم با همه سختیها، غمها و چالشهایش سپری شد و نقطه پایانش را گذاشتم.
امشب هم از تجمع جا ماندم. سه دور لباسشویی را روشن کرده بودم. دو تا سبد لباس تا کرده بودم و در خودم این توان را ندیدم که تنهایی بچهها را ببرم.
قبل از #خواب پیامهای ایتا را چک کردم. آزاده نوشته بود: «توی تجمع یکی رو دیدم عین تو» اشک راه گرفت به پهنای صورتم. برایش نوشتم: «چند شبه بال بال میزنم برای اینکه برم تجمع و نمیشه. پیامت رو خوندم به نظرم رسید این قدر این تجمعها مقدسه که خدا هوای دلمونو داره و به نیتمون نگاه میکنه» بعد از پیامش حس کسی را داشتم که در #بینالحرمین شبیه او را دیده باشند. خیابانها #حرم بودند و قدم گذاشتن در این حرمها رزقی بود که به گمانم خدا به همه نمیداد.
اشکهایم را هنوز پاک نکرده بودم که خبر زدن تهران آمد. داشت سنگین میزد. شروع کردم به خواندن آیه الکرسی برای آقا #سیدمجتبی، برای رفقای تهرانیام و به خصوص آن دوتایی که شرق نشین بودند. تقریبا دو ساعتی جویای حال رفقایم بودم تا کمی دلم آرام گرفت.
۷ #فروردین ۱۴۰۵
#روزنگار_جنگ
@maralane
مارالانه | مارال جوان
. بسم رب سید علی امروز، بیست و هفتمین روز فراق است آقای #شهید من. «خیابانها حرم شدهاند.» همین که
از سهشنبه هفته پیش که خبر بستری شدن بابا را شنیدم، نشد که بروم تجمع.
این بار خیر سرم مثل کوه بودم، نقاب زیبایی هم به صورت زدم اما باز هم هر روز بدتر از روز قبل زمان از دستم در میرفت.
حالا عمیقا دلم میخواهد کسی پیام بدهد و بگوید این شبها کسی را دیده است عین من! :(
#چهچیزهاییمیتواندآرزوباشد...
هدایت شده از ریحانه
💚 #حک_شده_بر_قلب_کشوردوست | الو بهشت؟
▪️ امروز خیابان خیلیخیلی شلوغ بود. آدم بزرگها داشتند روی دیوار سفید بزرگی خطخطی میکردند. خاله که چفیهی سفید و سیاه داشت، بغل دیوار ایستاد. آرام آستین لباسش را کشیدم و گفتم: «برای منم مینویسی خاله؟» خندید. در ماژیک را که باز کرد، بوی داروهای بابایی را میداد. بوی بيمارستانی که بابا از آنجا دیگر برنگشت خانه. گفتم: «خاله بنویس الو بهشت؟ گوشی رو بدید به آقا!»
▫️ روی اسم آقا دست کشیدم. مامان همیشه میگفت حالا که بابا رفته پیش خدا، آقا بابای من هم هست. اشکهایم را با دنبالهی روسری پاک کردم و باز گفتم: «خاله بنویس: آقاجون به بابا بگو مامان قول داده هم مامانم باشه، هم بابام.»
📅 شماره ١٠
✍🏻 مارال جوانبخت
#داستانک
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
.
دخترایی که باباشون بازاریه همیشه به بقیه پز میدن سر اینکه هیشکی توی حافظه و حواس جمعی به گرد پاشون نمیرسه. دنیا چه جوری میچرخه که اون بابا به باره به دخترش میگه: «رمز گوشیمو عوض میکنی؟ یه چیز ساده بذاری یادم بمونه.» و چه خاکی بر سر اون دختره که هنوز زندهست.
برای بابای بازاری این دختر دعا کنید بازم پز باباشو بده.
.
.
«چرخ دنیا باب میل هیچکس نمیچرخد»
دخترکم تازه بیدار شده بود. دست و رویش را شستم. برایش کمی فرنی کشیدم. قاشق دوم یا سوم بود که تلفن زنگ خورد. شماره برایم آشنا بود. صدای آقای جواهری که پیچید توی گوشی انگار بند دلم پاره شده باشد. علت تماس را میدانستم اما باور نمیکردم. وقتی گفتند از فهرست ۱۵ نفره، یکی از اعضا نمیتواند بیاید و من اولین نفر لیست انتظارم چشمهایم را بستم. گوشی را دور کردم و نفس عمیق و بلندی کشیدم. گفتم احتمالا باید با نفر دوم لیست تماس بگیرند. اما نخواستم فرصتم را بسوزانم. وضعیت بابا را برایشان توضیح دادم؛ گفتم شاید نزدیکهای سفر بتوانم همراهشان شوم. قرار شد اگر آمدنی بودم، خبر بدهم تا شاید جایی برایم باز شود و شانس همراهی با گروه را داشته باشم.
برای خودم کلی فکر و #خیال ساخته بودم، گمان میکردم بابا یک هفتهای سرپا میشود، ماجرا را برایش میگویم. به #رفیق شفیقش در #بندرعباس زنگ میزند و خبر آمدنمان را میدهد. بابا بچهها را نگه میدارد و من با خیالی آسوده میروم #میناب.
بابا سالها مسیر #شیراز–بندرعباس را زندگی کرده بود؛ هر پیچ و هر ایستگاه را میشناخت. دلم گرم همین آشنایی بود که یک تیر و چند نشان است.
حالا اما کنار بابا دراز کشیدهام، زل زدهام به آخرین عکس کانال مجله مدام و فکر میکنم به روزی که بالاخره دوباره بابا میتواند پشت فرمان بنشیند، این نوشته را برایش میخوانم. میخندیم به همهی روزهای سختی که فکر نمیکردیم بگذرد و برنامه #سفر میچینیم به مقصد میناب.
#خداپشتوپناهتانرفقا
@maralane
.
زمان:
حجم:
235.1K
.
عمو توی تراس خوابیده و صدای موسیقی از لای پنجرهی بین تراس و اتاق در گوشم میپیچد. سالهاست عادت دارد وقتی میخوابد، موسیقی پخش کند. من چشمانم را میبندم و به کودکیام سفر میکنم؛ به همان روزهایی که مامان به جای خوابیدن با این آهنگها روزش را شروع میکرد.
وقتی ابی خواند «داره میمیره دلم برا اون مخمل نگات»، دلم برای عزیزی تنگ شد که این چند روز هر بار دیدمش، از نگاه کردن به چشمانش حذر کردم؛ مبادا دلم بلرزد...
چه چیزهای کوچکی میتواند دل آدم را همزمان هم متلاطم کند هم آرام.
@maralane
.
.
نشستهام پای نقد تمرین. توی متن یکی از هنرجویانم، #شخصیت داستانیاش در تعادل ثانویه به این درک میرسد که: «گاهی برای ماندن، نباید سفت بود، باید مثل آن ریشهی نازک، راهی میان سنگها پیدا کرد و با آنها یکی شد.»
به گمانم شخصیت داشت با من صحبت میکرد، در گوشی میگفت وقتش رسیده که راهی از دل سنگها برای بقا پیدا کنم. :)
@maralane
.
.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
ما یکی از خوشبختهای عالمیم که شیعهی مولاجانمان علی شدهایم.
عیدت مبارک ❤️
پ.ن: اینجا یه عیدی کوچولو گذاشتم، اگه منت گذاشتید و عضو شدید شاید سهم شما هم شد. :)
@maralane
.
هدایت شده از [ هُرنو ]
.
حافظ، قلم #شاه_جهان (نجف) مقسم رزق است
از بهر معیشت مکن اندیشهٔ باطل...
#رزق سیزدهم
قرار است به تکمیل منزل یک خانوادهٔ #مستحق در یکی از روستاهای مرزی توابع بخش قوشخانه واقع در استان خراسان شمالی کمک کنیم.
آقای امامقلی.ح ۶۴ساله دارای دو همسر است. ایشان بیماری آرتروز شدید دارد و دیسک کمر که یک مرتبه عمل نموده و قادر به کار کردن نیست و از طرفی از همسر اول بچه دار نمیشدند که به همین دلیل هم همسر دوم اختیار کردند. همسر دوم هم بیماری قلبی و دیابت دارند و در حال حاضر تحت درمان هستند. این خانواده به جز مستمری کمیته امداد و یارانه و کالا برگ هیچگونه درآمد دیگری نداشته و فقط از همین طریق امرار معاش میکنند. سرپرست با توجه به بیماری هم به کارگری مشغول است. یک فرزند پسرش نیز به دلیل عمل مهرهٔ کمر تحت پوشش کمیته امداد میباشد. این خانواده در یک اتاق ۳متری با شرایط سخت که نه گاز، نه برق و نه آب آشامیدنی دارند زندگی میکنند و گهگاه این موارد را از همسایهها به صورت قرضی میگیرند.
و نکتهٔ حائز اهمیت، #آبرومندی و #سلامت_اخلاقی_و_اجتماعی این خانواده است. در حال حاضر در اتاقک تصویر پایین عکس زندگی میکنند.
یک واحد نیمهساز دارند(تصویر سمت چپ بالا) که با توجه به شدن تورم و گرانی مصالح، توان ساختش را ندارند. برای اتمام این منزل به ۴۰۰ میلیون تومان نیاز است. انشاءالله به لطف خدا و همراهی شما میخواهیم این مبلغ را ظرف ۴ ماه (هر ماه ۱۰۰ میلیون تومان) جمعآوری کنیم.
💚 نیت کنیم و از #امیرالمومنین مدد بخواهیم دست یاری بدهیم که این خانوادهٔ شریف انشاءالله در پاییز امسال، در منزل خودشان مستقر شده باشند.
پرداخت از طریق شمارهٔ کارت زیر:
(با ضربه زدن کپی میشود.)
5892101503421816✅ و اگر فکر میکنید فرد دیگری هم ممکن است علاقمند به همراهی ما باشد، این پیام را برایش بفرستید و دعوتش کنید. دعاگو و دعاجو مصطفا جواهری @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف