eitaa logo
دروس معرفت الله بالله تعالی
304 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
92 فایل
مباحث کلامی (توحید) در خدمت استاد حسن میلانی، با حضور جمعی از مدرسین سطوح عالی. فضای ابری: اصول المعارف: https://b2n.ir/f16988 https://b2n.ir/x33905 :معرفت الله تا جلسه۵۹ https://b2n.ir/r86784 :معرفت الله از جلسه ۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
أَ مَا تَرَى الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ يَلِجَانِ وَ لَا يَشْتَبِهَانِ يَذْهَبَانِ وَ يَرْجِعَانِ قَدِ اضْطُرَّا لَيْسَ لَهُمَا مَكَانٌ إِلَّا مَكَانُهُمَا فَإِنْ كَانَا يَقْدِرَانِ عَلَى أَنْ يَذْهَبَا فَلَا يَرْجِعَانِ فَلِمَ يَرْجِعَانِ وَ إِنْ لَمْ يَكُونَا مُضْطَرَّيْنِ فَلِمَ لَا يَصِيرُ اللَّيْلُ نَهَاراً وَ النَّهَارُ لَيْلًا اضْطُرَّا وَ اللَّهِ يَا أَخَا أَهْلِ مِصْرَ إِلَى دَوَامِهِمَا وَ الَّذِي اضْطَرَّهُمَا أَحْكَمُ مِنْهُمَا وَ أَكْبَرُ مِنْهُمَا قَالَ الزِّنْدِيقُ صَدَقْتَ "القاعدة السابعة: آیة الإمكان والحدوث هي الكم والكیف" ۞فلاسفه نتوانستند ملاک امکان را تبیین کنند، وبالغیر وبالذات را به جزء وکل معنا میکنند، ولذا چند جلد کتاب مینویسند ولی باز هم گره کار باز نمیشود، ولی توحید هشام بن الحکم وشیخ مفید وشیخ صدوق بسیار ساده بیان میشود، وقابل فهم است. "حيث إنَّه يصحُّ فرض سلب الوجود عن كلِّ ما نجده فلا يكون وجوده اثباته" ۞هیچ چیزی وجودش مساوی با اثباتش نیست بلکه فرض وجودش نیاز به دلیل اثبات دارد، چون فرض وجودش مبهم است بین صور مختلفه، بخواهد به یک صورت خاص موجود شود نیاز به مخصص دارد، ولی خداوند این گونه نیست: وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ، نمیتوان برای خدا حالت تساوی وجود وعدم نمیشود کرد، یا دلیلی بر وجود خدا اصلا نیست ویا اگر خدا را با دلیل اثبات کردید در واقع نظر به ذاتش عدمش محال است، هر چه که را که با دلیل اثبات کردیم میشود نباشد، ولی خدا را که با دلیل اثبات کردیم نمیشود نباشد. "فكلُّ ما نجده ونعرفه ـ أي بذاته ـ فهو ممكن الوجود." ۞هر ذاتی که ببینیم، لمس کنیم، حس کنیم، کشف کنیم شهود کنیم، به علم حضوری یا حصولی بیابیم این ها متجزی است، ولذا خداوند نه دیده میشود ونه کشف وشهود میشود ونه وجدان در ذات میشود ونه در کنارت پیدایش میکنی، هر چه بهش رسیدی بگو سبحان الله، خدا غیر از این است. "وبعبارة أخری: كلُّ موجود امتدادي يكون مخلوقاً وموجوداً بإيجاد غيره؛" نیاز به استحاله نامتناهی نداریم، دو بحث است، یک وقت اثبات حدوث عالم میکنیم از راه استحاله بینهایت، ویک وقت میگوئیم مصنوع بالغیر است ونمیتواند بینهایت باشد. "وذلك لاستحالة خروجه عن الكم والكيف من جهةٍ، وعدم اقتضاء شـيء من ما له من الكم والكيف بذاته من جهة أخرى، وحينئذ فتخصُّصه بكمٍ أو كيف خاص بلا فاعل يخصّه بذلك يكون ترجُّحاً من غير مرجِّح." ۞فلاسفه وعرفا میگویند بالذات وبالغیر داریم، ولی بالذات حقیقت وجود بینهایتی است که هر لحظه به شکلی در میاد ولی بالغیر همین اشکال وصور است، مثل این که خمیر مجسمه سازی به شکلی هست که اگر این خمیر نبود این صور نبود، ولی جوهرش در ذاتش نیاز به صور ندارد، ولی سوال این است که خمیر چرا بستنی نیست، همانطور که اعراض نیاز به جواهر دارد، جواهر هم نیاز به خالق دارند، بتجهیره الجواهر عرف ان لا جوهر له، خدائی که جوهر خلق کرده است جوهر ندارد، ولی اینها میگویند فاقد شیء معطی نمیتواند باشد، در تمام قواعد معرفت الهی دقیقا فکر بشر نقطه مقابل است. ۞عقل خیلی خوب است، ولی اگر رهایش کنند در باتلاق فرو میرود، عقل معلم میخواهد، يَا هِشَامُ مَا بَعَثَ اللَّهُ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلَى عِبَادِهِ إِلَّا "لِيَعْقِلُوا عَنِ اللَّهِ" فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجَابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلَّهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلًا وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ. ۞ ما اول مطالب آنها را ابطال میکنیم، وبعد میگوئیم عقل نیاز به معلم دارد، وگرنه بحث شروع میشود که آقا عقل بدیهی داریم نظری داریم، عقل آبی وقرمز داریم، واز این حرفها، مثل کسی است که میگوئیم نرو دریا غرق میشوی، به حرف نمیکند، میگیم برو داخل یه مقدار که بالا وپائین رفت، میگیم بیا دستت را میگیریم. ۞میگویند خضنا بحرا وقف الانبیاء علی ساحله، میگوید ما داخل دریای توحید شدیم وانبیاء دخول نمیکردند، انبياء میگفتند از ذات خدا سخن نگوئید، ودیگر این که ما مستقیم از ذات خدا خبر میآوریم ولی انبیاء به واسطه جبرئیل از خدا میگیرند، اتفاقا از همین جا معلوم میشود توحید را نگرفته ای، من وحّده قبل عنکم، من عرفکم فقد عرف الله ومن جهلکم فقد جهل الله. "القاعدة الثامنة: آیة وجود الموجود بنفسه" ۞میگویند اگر رشته علت ومعلول بینهایت باشد تسلسل لازم میآید وتسلسل محال است، ولی میگویند همین رشته بینهایت واجب الوجود است، در کتاب معرفت الله بالله مفصل بحث کردیم که برهان وجوب وامکان متکلمین تفاوت جوهری با برهان وجوب وامکان فلاسفه دارد، فلاسفه به ممکن قدیم میرسند، نامتناهی را معقول وبلکه واجب میدانند.
۞نمیگوئیم ذات خدا وجود است، چون وجود محال است خارجیت داشته باشد، مثل امکان که حکم عقل است، جواز وجود وعدم از صفاتی که عقل تشخیص میدهد نه این که در خارج موجود باشد، نمیشود به خدا بگوئید برای ما امکان را خلق کن، ولی بعد که درخت را خلق میکند امکان هم دارد، موجود هم همین طور است، نمیشود به خدا بگوئید وجودی خلق کن که هویتی نداشته باشد، میگوید چی را خلق کنم، البته وجود صفت عقلی است، صفت خارجی مثل سفیدی در خارج موجود است، که اگر جوهرش نباشد تحقق ندارد، پس این سفیدی که عرض خارجی است در خارج هست، پس سفیدی که عرض خارجی است نیاز به جوهر دارد، تا چه برسد به وجود که صفت عقلی است. "الإمام أمیر المؤمنین علیه السلام: «كان بلا كینونة، كان بلا كیف، كان لم یزل بلا كم ولا كیف».( ) ۞خدا بود اما بدون این بودنی که بشر کلمه "بودن" را برای آن وضع کرده است واز ابتداء آن را میشناخته است، بشر از زمانی که زبان مادری را یاد گرفته است بودن ونبودن را با هم یاد گرفته است در مورد شیء متجزی شناخته است، اگر به همین معنا بخواهد بودن را بر خدا اطلاق کند میشود کافر وبت پرست، بلکه باید با قیدی در خدا استعمال کرد که انبیاء یادمان دادند، وآن این که کان بلا اجزاء، ولذا عدمش ذاتا محال است، وهمینطور در مورد کلمه "علم" که انسان همواره آن را با ذهن میشناخته است، ولی نباید گفت خدا عالم نیست، بلکه باید طبق تعلیم گفت عالم لا بغریزة که یعلم بها الاشیاء، ویا مثل توحید که به معنای یک تکه در مقابل سائر تکه ها نیست، که میفرماید صمد، یعنی اجزاء ندارد، "کان بلا کیف" این توضیح جمله قبلی است که کینونت مکیّف ندارد، پس روایت کینونت را تقسیم به مکیّف وغیر مکیّف میکند، قابل وجود وعدم نیست، نه این مشتمل بر تناقض باشد، که کسی اشکال کند چگونه هست ولی بدون "بودن"؟!. شیخیه میگوید خدا نه موجود است ونه معدوم، اصلا اسم ندارد لا اسم له ولارسم، اما اشكال اين است كه چیزی که آخرش نشود به او اشاره کنی واسم نداشته باشد، چرا اصلا از او بحث میکنی؟!. ۞سوال: چه طور میشود که صفت در ذهن باشد ولی موصوف در خارج باشد؟!، جواب: صفت عقلی همین است، مثل امکان، معقول ثانی صفات ماهیات است بعد از این که از خارج گرفتی ودر ذهن آوردی، مثلا درختی را میبینی واز درخت هویتی را انتزاع میکنی وبعد میگوئی البته این درخت که در خارج دیدم میشود در خارج باشد ومیشود در خارج نباشد، واین در مورد کتاب وانسان هم صادق است، در خارج خودش عینیت ندارد، البته امکان صفت همان درخت خارج است البته در عقل میآید ولی نه مثل عرض سفیدی که در خارج بیاید، ووجود دقیقا مثل امکان است، در خارج آن چیزی است که هست ونیست درخت هست ونیست، نه این که هست در خارج باشد. وتفاوت معقول ثانی منطقی ومعقول ثانی کلامی در موصوف است که در معقول منطقی موصوف هم در ذهن است، ولی در معقول کلامی موصوف در خارج است. ۞صفحه خارج را اشیاء پر کردند نه وجود بدون اشیاء، واما وجودات خاص درست نیست، زیرا وجود بما هو وجود، خاص وعام نمیشود. ۞ اگر اشیاء بالوجود موجود بودند خود وجود هم بایستی بالوجود موجود باشد، ولی صحیح این است که اشیاء موجودند یا معدومند، اگر تحقق اشیاء به "هست" باشد، خود "هست" هم باید با "هست" موجود باشد، وتسلسل لازم میآید، واین دلیل بر این است که وجود در خارج نیست، واین مطلب را هم شیخ اشراق میگوید که بهش میگوید اصالت الماهوی وهم ملاصدرا میگوید که بهش میگویند اصالة الوجودی، هر دو میگویند خود وجود در خارج نیست وگرنه تسلسل لازم میآمد، وبعدش فلاسفه حرف غلطی میزنند که خداوند خود وجود است، ولی چون میبینند که وجود در خارج نیست، میگویند مقصود این است که خدا خود اشیاء است. ۞وجود وعدم هر دو از احکام عقل هستند، این طور نیست که اگر بگوئیم این شیء وجود را دارد یعنی چیزی به نام وجود دارد ویا اگر اژدهای هفت سر عدم را دارد، یعنی چیزی به نام عدم را دارد. ۞واین که گفته میشود که شیخ اشراق اصالت الماهوی است که وجود را اعتباری میداند درست نیست، چون شیخ اشراق با ملاصدرا در این که خود وجود را که محمول بر اشیاء هست در خارج نیست، یکسان هستند، وجود را از اعتباریات عقلی میدانند، اما در هم شیخ اشراق وملاصدرا میگویند اشیاء ازلا بوده اند ونیاز به خالق ندارند، وعین خدا هستند، فقط یکی میگوید نور الانوار ودیگری میگوید واجب الوجود. ۞اسفار کتابی است که ملاصدرا از بیش از صد کتاب آورده است، ومطالب دیگران را به عین عباراتشان آورده است ولی اسمی از مولف آن کتاب نمیآورد، پس اسفار تالیف ملاصدرا نیست، وپر از تناقض است، ویکی از فلاسفه کتابی نوشته از منوچهر صدوقی نقل میکند که اسفار از صد کتاب این ها را نقل کرده است، وحتی عبارات مما لم یسبقنی الیه احد، را هم تکرار میکند.
درس استاد میلانی در ماه مبارک رمضان، هر شب خواهد بود، ساعت دقیق متعاقبا اعلان خواهد شد
ostad milaniosulmaaref11.mp3
زمان: حجم: 7M
جلسه یازدهم درس اصول المعارف الالهیة 98/2/4
ostad milaniosulmaaref111.mp3
زمان: حجم: 4.4M
جلسه یازدهم اصول المعارف الالهیة پرسش وپاسخ قسمت اول 98/2/4
ostad milaniosulmaaref1111.mp3
زمان: حجم: 5.8M
جلسه یازدهم اصول المعارف الالهیة پرسش وپاسخ قسمت دوم 98/2/4
۞چیزی که نبوده وبعد موجود شده است نیاز به محدث دارد، اما در بقاء فعل خداوند ایجاد است، مثل نقاشی است که تا نقاشی ادامه دارد نقش انجام میشود، واگر ایجاد نکند عالم منعدم میشود. ۞از کتب کلامی کتاب کفایة الموحدین مرحوم طبرسی، وکتاب هدایة الامة مرحوم خراسانی، وهمینطورها کتابهای شیخ هادی طهرانی، در رد مطالب فلاسفه کتابهای خوبی است، ولی کتاب معرفت الله وکتاب فراتر از عرفان جامع تمام مطالب هست. ۞کتاب تصحیح الاعتقاد را کتاب شیخ مفید نمیدانند، زیرا بسیار متن زننده ای دارد، وطبق برخی تحقیقات مربوط به دوران صفویه است. ۞تحولات فکری فیض کاشانی وملاصدرا ومیرزا مهدی اصفهانی، بیشتر تحولات حزبی بوده، ولی در اساس مطالب فلسفی باقی است. ۞آقای سیدان برای تبیین تغایر سنخی خداوند ومخلوقات فقط عبارت موجود بالغیر وبالذات را تکرار میکند، ولی هیچ اشاره ای به متجزی وغیر متجزی ویا حادث وغیر حادث نمیکند، میگوید تجلی چون غیر خداهست لذا تغایر سنخی محفوظ است، ولی باید بگوید تجلی مخلوق خداست.
۞فلاسفه هم میگویند خداوند زمان ندارد وقبل از زمان است، ولی میگویند برای خداوند تقدم رتبی قائل هستیم، یعنی دو چیز از همدیگر انفکاک ندارند ولی یکی در رتبه وجود مقدم بر دیگری است، مثل مائع بودن وآب، آب مقدم بر مائع بودن است، ولی انفکاک زمانی ندارند، مثل جوهر وعرض، ودقیقا خدا را داخل جوهر وعرض میکنند، اگر چه میگویند من خدا را داخل جوهر وعرض نمیدانم، اما آنها که میگویند علیت خدا به این است که هر لحظه بت عیار به شکلی در آمد، همان جوهر وعرض میشود، ولو لفظ جوهر وعرض را چون قبیح است بر خداوند اطلاق نمیکنند. الإمام الباقر علیه السلام: «إن ربي تبارك وتعالى كان... ولم یكن له كان» ۞وجود وعدم نقیضان هستند که قابل اجتماع وارتفاع نیستند، ولی در مورد اشیاء هر دو امکان دارد، اما در مورد خداوند متعال عدم ممکن نیست، پس نوبت به اجتماع نقیضین در مورد خداوند نمیرسد. ۞ملاصدرا میگوید عقول مجرده داخل در صقع ربوبی هستند، فکر کرده خداوند قطب مغناطیسی است که اشیاء موجهای مغناطیسی او هستند، ولی خداوند جا ندارد داخل وخارج ندارد، که سائر اشیاء خارج از او باشند وفقط عقول مجرده داخل باشند. ۞نقل شده مرحوم سید محمد هادی میلانی میگفت من از اسفار بسم الله الرحمن الرحیم را فقط قبول دارم، ولی من بسم الله الرحمن الرحیم او را هم قبول ندارم، زیرا مقصودش از بسم الله یعنی بسم الوجود، والرحمن الرحیم یعنی حقیقة الوجود خیر است وعدم هم که شرّ واصلا موجود نیست. ۞مشترک لفظی در مواردی است که بین دو معنا تباین تام باشد، مثل لفظ شیر در دو معنا، ولی وقتی میگوئیم خداوند وزید موجود هستند در اصل بودن وثبوت مشترک هستند، ولی هر بودنی تحقق الاجزاء باشد خدا نیست، پس مشترک لفظی قطعا نیست ومشترک معنوی هم نیست، زیرا مشترک معنوی در جائی است که در گوشه ای تباین نداشته باشند، مثلا لفظ عِلم بین دو انسان مشترک معنوی است زیرا در هر دو به معنای تحقق صورت ذهنیه است، ولی علم بین انسان وکامپیوتر مشترک لفظی است، زیرا حقیقت علم در کامپیوتر نیست، واما بین انسان وخدا اگر قرار باشد لفظ علم مشترک معنوی باشد یعنی تشابه کامل در مفهوم ومصداق است، واین غلط است، پس قسم دیگری است، زیرا رابطه الفاظ منحصر به اشتراک لفظی واشتراک معنوی نیست، میتواند مجاز وحقیقت باشد. «ولا تمثّل فتكون موجودا.» تمثل صورت وشکل است که همان تجزّی باشد ۞کلمه موجود اولا والذات برای چیزی وضع شده باشد که تمثل داشته باشد وتمثل برای شیء متجزی است، پس برای اطلاق کلمه موجود بر خداوند متعال بایستی خیلی دقت کرد، والا خداوند کل الاشیاء میشود، موجودٌ از وجدان گرفته شده یعنی چیزی که پیدا میشود، ولی خداوند یافت شدنی نیست، مگر کشف وشهود عرفانی باشد که انسان خیلی خیالاتی بشود ودر عالم خیالاتش گمان کند خداوند بر او ظاهر شده است، والا خود لغت موجود در مورد چیزی است که بتوان به او رسید وپیدایش کرد، ولی احدی خداوند را یافت نکرده وخداوند به این معنا موجود نیست، پس هر چه ما موجود میدانیم دو جهت دارد یک جهت تحقق ویک جهت تجزی وتمثل، وخداوند جهت تحقق را دارد ولی جهت تجزی وتمثل را ندارد. الإمام الرضا علیه السلام: «یحقّق ولا یمثّل، ویوحد ولا یبعض». ۞خداوند محقق است به حقیقت شیئیت: أَنَّهُ شَيْءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمَ وَ لَا صُورَةَ وَ لَا يُحَسُّ وَ لَا يُجَسُّ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ الْخَمْس. ولی ملاصدرا میگوید شیء حقیقی فقط خداست وعالم وهم وخیال است، فالعالم متوهم ما له وجود حقیقی، (اسفار ج2ص294) وحال آن که هر شخص از روایت میفهمد که میگوید خدا را موهوم ندان، نه این که بقیه را موهوم بدان!!، صدر وذیل روایت را باید دید. ومیرزا مهدی (رئیس تفکیکیها) هم همین را میگوید که غیر خدا شیئیت ندارد. "كلُّ ما لا يكون موجوداً بنفسه فهو يكون ممكناً موجوداً بغيره" ۞"موجودٌ بغیره" غیر از "موجودٌ فی غیره" است، (که قبلا به آن اشاره شد)، موجود فی غیره یعنی موجود در کمّی وکیفی که ذاتا میتواند تبدّل پیدا کند، ولذا حتما مخلوق وبغیره خواهد بود، ۞ البته فلاسفه هم میگویند خداوند متجزی نیست، ولی مقصودشان این است که جزء عدمی ندارد، مثلا استکان جزء عدمی دارد که خیار باشد، ولی خداوند چنین جزء عدمی ندارد، میگویند خداوند مبرا از شرّ التراکیب است، یعنی مرکب از وجود وعدم نیست. ۞ برای علت ومعلول به حرکت کلید توسط دست، مثال میزنند، ولی درست نیست، تنها علت در عالم فاعل مختار است، چه خدا وچه موجوداتی که به قدرت الهی فاعل مختار هستند، وانسان با اختیارش موجب تحریک کل دست (بازو وساعد وکف دست وانگشت) وکلید میشود، وبقیه انفعال هستند. ابر هم علت باران نیست، ۞مرحوم علامه حلی میفرماید بر حدوث عالم تمام قواعد اسلامی مبتنی است، یعنی از توحید تا نبوت وامامت ومعاد وعدل، از کتاب الطهارة تا کتاب الدیات واز کتاب اخلاق دعا وبداء همه متوقف بر قول به حدوث عالم است
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین برخی نکات جلسه 11 کتاب اصول المعارف الالهیة، استاد میلانی، صفحه 27-28 "القاعدة الثامنة: آیة وجود الموجود بنفسه" ۞موجود دوسنخ ودو ذات ودو هویت است یکی موجودٌ بنفسه است ویکی موجودٌ بغیره است، بلکه به تعبیر شاید دقیقتر موجود فی غیره، فکر بشر میگوید ما وقتی کل بینهایت داشته باشیم غیری نیست که این کل به آن وابسته ومتکی باشد ومرتبه ومعلول وحصه ای از آن باشد، اما به هر حصه وهر جزء که نگاه میکنیم این موجود فی غیره است، یعنی این جزء در آن کل هست، مثل امواج دریا در دریا گلهای قالی در قالی اشیاء اتاق در اتاق، ومقصودش از علت العلل وواجب وقدیم در مقابل حادث وموجود در مقابل ماهیت همین است، تمام چیزهائی که فلسفه میگوید در یک کلمه خلاصه میشود که یک کل بینهایت داریم که بقیه اجزاء او هستند، آقای حسن زاده از کتاب عوارف المعارف (مولفش شیخ اشراق است) حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که خطاب به خدا میگوید انت الکلّ وانا البعض ، ودر موارد متعدد ایشان به قاعده کل وجزء تصریح میکند، اگر چه آقایان از این تعبیر ناراحت میشود، واین روایت در هیچ قاموس روائی موجود نیست بلکه از مجعولات وموهومات اینها است. ولی صحیح این است که موجود فی غیره یعنی موجود در اجزاء است، هر شیء میتواند در صور گوناگون پیدا شود، واین صور در ذاتش نیست، وگرنه نمیتوانست تغییر کند، البته از باب ضرورت وصف وضرورت به شرط محمول، ساختمان به شرط ساختمان، ساختمان است نه هنداونه، ولی ذات احدیت در مقابل است، ذاتی که صور گوناگون برایش نمیشود فرض کرد، که علی البدل بتواند در هر یک محقق شود. ۞امام رضا علیه السلام میفرماید: کل قائم فی سواه معلول، بسیار جمله دقیق وظریف است، میفرماید چیزی که در غیر خود محقق شده است علامت معلولیت دارد، ولی خداوند قائم به ذات خودش است، موجود بنفسه است، نه مانند اشیائی که قائم هستند در اجزاء، واین ملاک در هیچ فکری وجود ندارد، این فقط در تعلیم خدا محقق شده است، واین را فقط خودش میداند لذا خودش باید بگوید، ولی متاسفانه آقای جوادی این جمله را به جزء وکل برگردانده که ما در خدا وجود داریم پس قائم به او هستیم، اما در حقیقت خدا را همانند خلق متجزی دانسته است. ۞فرض کنید مورچه ای داخل توپ استیل است که همیشه داخلش راه میرود وهیچگاه متوقف نمیشود وآن را بینهایت میداند، فقط شخص خارج توپ میتواند بفهمد که مورچه اشتباه کرده است، وانسانها نیز بایستی توسط غیر خودشان هدایت شوند، ولذا حضرت فرمودند لوالله لما عرفناه، اگر خود خدا نمیگفت ما اهل بیت هم نمیتوانستیم او را بشناسیم، با برهان عقلی ثابت میکند چیزی که دارای اجزاء باشد نمیشود نامتناهی باشد، ۞هیچ یک از فلاسفه خدائی که عین الاشیاء وبینهایت باشد، را نمی پرستند، فقط در مقام درس وبحث وتحلیل این حرفها را میزنند، وگرنه الله اکبر وسبحان الله آنها مورد تحسین ملائکه ممکن است باشد. ۞توحید لانفی ولاتشبیه، بین التعطیل والتشبیه است، تعطیل را نمیتوانیم بگوئیم، زیرا اگر خدا را نفی کنیم پس این عالم از کجا آمد؟! "ولاتشبیه" اگر خداوند شبیه اشیاء بود متجزی خواهد بود، زیرا اگر اجزاءش باشند موجود خواهد بود وگرنه خیر. ۞ فلاسفه دیگران را مسخره ومتهم به اشتراک لفظی میکنند، ولی خودشان میگویند خداوند موجود نیست، بلکه خود وجود است، وداد لااسم له ولارسم له، سر میدهند. ۞فلاسفه یا افراط میکنند ویا تفریط، از طرفی میگویند خداوند عین اشیاء است، ولی از طرف دیگر میگویند خداوند از مقام احدیت بالاتر است، لااسم له ولارسم له، خداوند بالاتر از مقام اسماء وصفات است، اما صحیح این است که خداوند موجودٌ بلاتجزی، شیءٌ بخلاف الاشیاء، عالمٌ بدون ذهن وفکر، قادرٌ بدون انرژی، انبیاء آمدند همان عبارات را قید زدند تا تنزیه را برساند، نه اين كه بگویند برو در لافکری ولاتعین محض تا دیگر من وتو را نبینی، «إن قیل "كان" فعلى تأویل أزلیة الوجود، وإن قیل "لم یزل" فعلى تأویل نفي العدم». ۞اگر میگوئیم خداوند بود، معنایش این نیست که خداوند بود وهیچی نبود، بلکه به این معنا است که عدم برایش معنا ندارد، ثبوتا عدم برای چیزی معنا دارد که متجزی باشد، وخداوند یا هیچ التفات به او نداریم ویا اگر ملتفت به او شدیم وجوده اثباته، عدم برایش معنا ندارد. «وكان عز وجل الموجود بنفسه لا بأداته». ۞این کتاب موجود به اداتش هست که برگها وجلدش هست، وادات وجودی ساختمان گچ وسیمان است، ولی خداوند ادات واجزاء ندارد. «اللهم إنك كنت قبل الأزمان، وقبل الكون والكینونة والكائن». ۞ خداوند قبل از کائن است، زیرا هر چه بشر از معنای کائن میشناسد وحتی کلمه کائن برایش وضع میکند موجودیت در اجزاء است. ۞قبلیت خداوند زمانی نیست، زیرا قبل از زمان است، پس به معنای لازمانی خداوند است.