eitaa logo
دروس معرفت الله بالله تعالی
304 دنبال‌کننده
2 عکس
8 ویدیو
92 فایل
مباحث کلامی (توحید) در خدمت استاد حسن میلانی، با حضور جمعی از مدرسین سطوح عالی. فضای ابری: اصول المعارف: https://b2n.ir/f16988 https://b2n.ir/x33905 :معرفت الله تا جلسه۵۹ https://b2n.ir/r86784 :معرفت الله از جلسه ۶۰
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین خلاصه جلسه 15 اصول المعارف الالهیة، چهارشنبه 18/2/98: استاد در این جلسه عمدتا به نقد کلام آقای مصباح در نقد ادله استحاله بینهایت پرداختند، آقای مصباح گفته بود که قواعد ریاضی در بینهایت تخصیص خورده است، ولی استاد میفرمایند بجای تخصیص قواعد عقلی از بُت بینهایت دست بردارین برخی نکات طرح شده در جلسه: ۞عرفاء، صوفیه، فلاسفه وتفکیکها خدا را بینهایت میدانند، بینهایتی که واقعا محقق است وقابل زیاده نیست. ۞چند بینهایت مزاحم نیستند، (با قطع نظر از اشکال استحاله بینهایت) مثلا یک صف بینهایت پرتقال مزاحم صف دیگر بینهایت سیب نیست. ولی اگر بینهایت از مجموعه تمام افراد موجودات تشکیل شده باشند، دیگر قابل ازیاد نخواهد بود، وفلاسفه میگویند قدر جامع را میگیرند که موجودیت باشد، همه زنها ومردها وسیبها وسنگها ودریاها مجموعه اینها موجود بینهایت است، مثل یک بادکنک که به طور بینهایت عالم را پر کرده باشد، واین ذات احدیت است، که واجب الوجود باشد، ولذا میگویند جائی برای غیر نمیگذارد، یعنی خدا را موجود دارای جا ومکان فرض کردند. ۞ما موجود را به دو قسم مقداری وغیر مقداری تقسیم کردیم، ولی فلاسفه یا این تقسیم را نشنیدند، ویا درست تلقی نمیکنند، وبلکه موجودات را به محدود ونامحدود تقسیم میکنند، وطبیعی است که خدا را موجود نامحدود قرار میدهند، زیرا خیال میکنند موجود نامحدود بهتر وافضل از موجود محدود است، مثل مورچه ای که خیال میکند خدایش دارای شاخکهای بزرگتر است، زیرا مورچه کمال را در شاخک میبیند وما کمال را در وجود میبینیم، پس طبیعی است که انسانها خدای را موجود بینهایت بداند، مگر این که انبیاء بشر را متنبه کنند که موجود منحصر به موجود متجزی وزمانی ومکانی نیست، بلکه موجودی هم که نه زمان دارد ونه مکان، نه شکل وصورت دارد، نه تغیر وتبدل دارد، تمام عالم باشد یک سر سوزن به وجود او اضافه نمیشود، هیچ چیز هم نباشد چیزی از او کم نمیشود، زیرا جزء وکل وزمان ومکان ندارد. ۞در بدو امر شاید تعجب کنین که مگر میشود کسی خدا را به این معنا نامتناهی بداند، ولی ما نصوص واعترافات آنها را در کتاب الاعلان عن اسرار الفلسفة والعرفان (عربی) وکتاب شناخت فلسفه عرفان کلام (فارسی) جمع کردیم. ۞در پاورقیهای کتاب فراتر از عرفان، کلمات تمام بزرگان که فرمودند خدا بینهایت نیست، ذکر کردیم، ولی متاسفانه به جهت تبلیغات ومتروک شدن کلام، بدیهیات عقلی را توجه ندارند وخدا را بینهایت میدانند. ۞در کتاب فراتر از عرفان حرفهای فلاسفه (از جمله ملاصدرا) در جواب ادله استحاله بینهایت ذکر کرده واشکال کردیم، واحتمالا جلسات آینده مطرح خواهیم کرد. ۞آقای مصباح در تعلیقه (ش168ص190) نهایة الحکمة میگوید: "یشکل الجمع بین القول باستحالة غیر المتناهی بالفعل والقول بجواز وقوع حوادث غیر المتناهیة" مشکل در قول به جواز وقوع حوادث نامتناهی است، ولذا این حرف را باید رها کرد "خصوصا ان المتفرقات فی وعاء الزمان مجتمعات فی وعاء الدهر" امروز قطعا غیر از دیروز است، اجزاء زمان با هم جمع نمیشوند، ولذا زمان کمّ غیر قارّ ومتصرم الوجود است، پس اجتماع این قطعات مستحیل است، ولو اسم آن را دهر بذاریم، فلاسفه در تعریف دهر میگویند ظرف سنجش حوادث زمانی با مجردات است، میگویند نظیر نگاه از زاویه یک پنجره به سمت قطار در حال حرکت است، که واگن واگن دیده میشوند، ولی اگر پشت بام بروید تمام قطار را یکجا میبینید، ولی این ربطی به اجتماع قطعات زمان ندارد، نه مکان واگنها یکی میشوند ونه زمان حرکت آنها، مثال اینها مثل این است که گفته شود زوج وفرد در عالم عدد صحیح با هم جمع نمیشوند، ولی در عالم دهر میشود هم عددی زوج باشد وهم فرد، پس نتیجه این که خود دهر زمان است. "ویمکن دفع الاشکال بان العدد امر یقبل التنصیف وسائر النسب الکسریة، ولهذا فلایصدق الا علی الامور المحدودة، فالامور التی لاتتناهی لاتکون معروضة للعدد بما انها غیر متناهیة" مرحوم خواجه ومرحوم علامه ومتکلمین میگویند طبق برهان مستفاد از نصوص دینی قاعده این است که وقتی چیزی نصف شد، نصفش برابر با کل نیست، واگر قرار بود موجودی بینهایتی وعددی باشد لازم میآید نصفش با کلش برابر باشد، پس نتیجه این است که بینهایت نداریم، ولی اینها میگویند چون از اول پذیرفتیم بینهایت هست، ونذر کردیم تا آخر همین غلط را ملتزم باشیم، لذا قانون ریاضی را تخصیص میزنیم!!!. اگر بینهایت باشد نصفش نه این که برابر با کلّ هست، بلکه بیشتر از کلّ میباشد، زیرا اگر بینهایت تومان داشته باشم، بینهایت ریال وبینهایت یک دهم ریال وبینهایت یک صدم ریال دارم، زیرا همه اش بینهایت است. در امر محقق خارجیه یکان وصدگانش مساوی با کلّ وبلکه بیشتر از کلّش باشد، پس همه قوانین ریاضی به هم میریزد. هیچ ریاضیدان نمیگوید که جمع وتفریق در برخی جاها جواب
نمیدهد، ولی فلاسفه این حرفها را راحت میگویند که چون بینهایت درست است، وانسانها مثلا میتوانند بینهایت باشند مبادا شروع به شمارش آنها کنی (الامور التی لاتتناهی لاتکون معروضة للعدد) زیرا نتیجه خواهید گرفت که نصفش بیشتر از کل میشود. سر دو راهی مانده اند یا امور نامتناهی معروض عدد نیستند ویا اگر معروض عدد هستند پس نامتناهی نیستند، وسپس راه اول را انتخاب میکنند، وحال آن که راه دوم معقول وصحیح است. "واذا صح هذا الجواب امکن اجراءه فی المقادیر الهندسیة ایضا، فیقال ان المقادر الهندسیة بما انها تلک المقادیر لاتعرض الا للاجسام المتناهیة، فلاتدل البراهین الهندسیة کالبرهان السلمی وبرهان المسامتة علی تناهی العالم الجسمانی فی الواقع" برهانی بر تناهی عالم جسمانی اقامه شده است، وآن این که اگر قرار باشد ابعاد عالم بینهایت باشد محال لازم میآید، مثلا از دو نقطه خط متمایل بکشیم، یکی به سمت چپ ودیگری به سمت راست، وبین این خطها خط خط بکشیم مثل نردبان، پله اول در حدود یک متر هست، وپله دوم یک متر وده سانت، وپله سوم یک متر وبیست سانت، وهمینطور تا بینهایت، ولی لازم میآید که پله ها بعدی بینهایت باشند در عین این که محصور بین دو ضلع زاویه هستند، هم محدود وهم نامحدود، وفلاسفه مشاء به این برهان بر تناهی ابعاد استدلال میکردند.(اگر چه ابعاد زمانی را نامتناهی میدانستند ومنکر حدوث عالم بودند) ولی فلسفه فعلی میگوید ابعاد مکانی هم نامتناهی است، ولذا اینجا میگویند قواعد هندسی در عالم بی نهایت جاری نیست، اما صحیح این است که بخاطر بُت بینهایت نمیشود همه قواعد ریاضی وفلسفی را زیر پا بذارید. "وفیه تایید لکون الکم اعتباریا کما اشرنا الیه سابقا" میگوید کمّ اصلا وجود خارجی ندارد، اعتباریات چند معنا دارد، یکی این که اعتباریات امور عینی نیستند ومربوط به عالم عقل هستند، مثل این که امکان امر اعتباری است نه واقعی، ولی کمّ واقعا در خارج است، طول این عصا در خارج هست، صفت عصا این است که طول وعرض وعمق دارد، همانطور که مائع بودن آب در خارج هست، وواقعا قواعد ریاضی وهندسی بر اینها جاری است. ۞اگر قرار باشد فیض بینهایت باشد، فیض کردن محال است، چون فیض قابل ازیاد نیست، وخداوند میفرماید: یزید فی الخلق ما یشاء" پس فیض که فعل خداست متناهی است، وثانیا خداوند اژدهای هفت سر اگر خلق نکند فیضش مشکل دار میشود؟! خداوند بخیل میشود؟!. ۞ذات خداوند وصفات او عددی نیست، لذا موصوف به متناهی وغیر متناهی نمیشود، بخلاف فعل خداوند که مخلوق خدا وعددی است. ۞کتاب الإسفار عن نصوص الأسفار، به بررسی روایات اسفار پرداخته وثابت کرده که بسیاری از روایاتش برای صوفیه اهل سنت است، (که از طریق ابن عربی وارد کتب سید حیدر آملی وسپس وارد کتاب اسفار شده) وروایات شیعه هم غلط معنا میکند، مثلا روایت کذب الوقّاتون را به تعیین وقت قیامت معنا میکند! ۞در مورد توحید ابن عربی برخی علماء شیعه به او ارادت دارند، واما در بحثهای ولایت با او مخالف هستند، ولی برخی مثل آقای حسن زاده در تمام بحثها به او ارادت دارند و حتی بحثهای مرتبط با ولایت او را توجیه میکنند.
نکته سوم این که در مورد علامه حلی هیچ شکی نیست، شاید در زیر آسمان کسی مثل ایشان مخالف فلسفه نباشد، فلاسفه را از کفار میشمارد، وجهاد با فلاسفه را لازم میداند چون ایشان را مخالف ضروری دین میدانسته است، وواضح است که مقصودش فلاسفه کافر نبوده وگرنه برای لزوم جهاد با آنان به مخالفتشان با ضروری دین تمسک نمیکرد، زیرا کافر دین ندارد نه این که مخالف ضروری دین باشد، میفرماید "الذين يجب جهادهم قسمان:مسلمون خرجوا عن طاعة الإمام و بغوا عليه، و كفّار، و هم قسمان: أهل كتاب أو شبهة كتاب، كاليهود و النصارى و المجوس و غيرهم من أصناف الكفّار، كالدهرية و عبّاد الأوثان و النيران، و منكري ما يعلم ثبوته من الدين ضرورة، كالفلاسفة و غيرهم. (التذکره ج9ص41) در جای دیگر تذکره میگوید: و العلم الحرام: ما اشتمل على وجه قبح،كعلم الفلسفة لغير النقض، و علم الموسيقى و غير ذلك ممّا نهى الشرع عن تعلّمه، كالسحر، و علم القيافة و الكهانة و غيرها (ج9ص37). یا در اجوبه سید مهنّا آمده است: مسألة (138)ما يقول سيدنا في من يعتقد التوحيد و العدل و النبوة و الإمامة لكنه يقول ‌بقدم العالم، ما يكون حكمه في الدنيا و الآخرة. بين لنا ذلك أدام اللّه سعدك و أهلك ضدك.الجواب‌: من اعتقد قدم العالم فهو كافر بلا خلاف، لان الفارق بين المسلم و الكافر ذلك، و حكمه في الآخرة حكم باقي الكفار بالإجماع. ‌أجوبة المسائل المهنائية، ص: 89 حال این شخصیت ممتاز با چنین ویژگیها، در مقدمه شرح تجرید مرحوم خواجه را از افضل محققین در علوم عقلیه ونقلی میداند، اگر خواجه کوچکترین خللی داشت مرحوم علامه این چنین در مقابل او تواضع نمیکرد. ۞در کتاب الیاقوت نوبختی آمده: حركات بعض الافلاك اكثر من بعض و قبول التّفاوت فى مثل هذا محال. حرکات افلاک مساوی هم نیستند، مثلا زمین 365 بار دور خورشید میگردد، ولی خورشید در فلک خودش در این زمان مثلا یکبار میچرخد، حال اگر زمان اینها بینهایت باشد، بایستی حرکاتشان بینهایت و مساوی باشد، واگر غیر مساوی باشد یعنی تعداد حرکات خورشید که بینهایت هست کمتر از حرکات زمین باشد، وچه طور میشود چیزی که کمتر است بینهایت باشد، واین همان مثال تفاوت صدگان وهزار گان است، که به یک دانش آموز نمیشود گفت من هزار تا مداد به تو میدهم، بسته هزار تائی وبسته صدتائی وبسته ده تائی وبسته یکی هم بکن، وهمه هم با هم مساوی باشد!! دانش آموز میگوید این نمیشود زیرا این ده تا بسته صدتائی میشود، وصد بسته ده تائی میشود، وخودش هم هزار تا مداد است، نمیشود اینها مساوی باشند، ولی اگر بینهایت باشد بایستی اینها مساوی باشند، یکان وصدگان ودهگان همه بینهایت ومساوی باشند!. ۞بسیاری از کتابهای متکلمین ما چاپ نشده است، ودر عالم طلبگی بیشتر کتابهای خواب وکرامات وفلسفه وعرفان را چاپ میکنیم، ولی نسخه های خطی کتابهای متکلمین در کتابخانه ها خاک میخورد، وما در این جا از کتاب انوار الملکوت علامه حلی در شرح الیاقوت نوبختی چون اقدم هست، مطلب نقل کردیم. ۞هر چی برای غیر خدا هست عرضی است حتی وجود وذاتشان، ذات ما عرضی است، نه به این معنا که ذاتی داشتیم وبر آن ذات ما را عارض کردند، که این تحصیل حاصل است، بلکه مقصود این است که همانطور که نشستن برای من عرضی است زیرا ضدّش (ایستادن) برای من ممکن است، ماهیت وهویت من هم در نظر عقل لاموجوده ولامعدومه لحاظ میشود، یعنی عقل میتواند ماهیت من را معلق بین وجود وعدم ببیند وبعد بگوید این هویت موجود است وهویت اژدهای هفت سر معدوم است، پس وجود وعدم عارض همه چیز میشود، اصل جوهر عارض بر ما است، معنای عروض جوهر بر ما این است که میشود معدوم باشد ومیشود موجود باشد، ولی معنا عروض جلوس بر ما این است که نشستن بر جوهر ما عارض بشود، ولی همه اش عروض است یعنی ذاتی نیست، همانطور که جلوس از من قابل سلب است، جوهر من هم قابل سلب است به سلب وجود از من، ولی این خصوصیت در ذات احدیت نیست، وهیچ قابل تصور به معنای خاص خودش نیست، بلکه فقط به این معنا عقلا تصدیق میشود که آنچه عرضی واز مقوله امکان هست در خدا نیست، تا بخواهد خدا را هم تصور کنم یا موجود نا محدود ویا موجود سفید ویا سیاه تصور میکنم، ولذا به هر چه در توحید رسیدی باید بگوئی سبحان الله. ولی فلاسفه میگوید وجود حقیقت عینیه که نه قابل جعل ونه قابل عدم است، یک خمیر مجسمه سازی بینهایت است که اسمش واجب الوجود است وفقط صور عوض میشود. ۞این که گفته میشود وجود خدا عین ذاتش هست، نادرست است، زیرا وجود از معقولات ثانیه است، ذات انی است که عینیت خارجیه است، مثل این که گفته شود امکان درخت عین ذاتش هست.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین خلاصه جلسه 16 اصول المعارف الالهیة، شنبه 21/2/98: صفحات 35-37: استاد سه دلیل دیگر بر استحاله نامتناهی ذکر میکند، ودر ادامه کلامی از خواجه نصیر وعلامه حلی در تبیین استحاله نامتناهی بیان میفرماید، ودر احوال خواجه نصیر طوسی شبهه فیلسوف بودن ایشان را با سه بیان جواب میدهند. ودر آخر وارد قاعده شانزدهم شدند: کل ما لغیر الله عرضیّ. نکات جلسه: ۞دلیل سوم بر استحاله نامتناهی: بین کل وجزء یک نسبت صد در صد قابل عکس وجود دارد، مثلا کل اگر هزار برابر جزء باشد، جزء هم یک هزارم کل خواهد بود، اگر کل صد برابر جزء باشد، جزء یک صدم کل خواهد بود، پس اگر قرار باشد کل بینهایت داشته باشیم، پس بینهایت از جزءش بزرگتر است، پس جزءش هم بینهایت کوچکتر از او خواهد بود، وبینهایت کمتر یعنی صفر، چیزی که بینهایت معدوم باشد معدوم خواهد بود، واگر جزء معدوم شد کل از همین اجزاء معدوم تشکیل شده، وکل هم معدوم خواهد بود، زیرا مجموعه معدومها معدوم خواهد بود، این تناقضها از بینهایت لازم میاید، این برهان خلف است که اگر بینهایت موجود باشد این محالات قابل حل نخواهد بود. ۞دلیل چهارم بر استحاله نامتناهی: از مجموعه بینهایت مقداری کم میکنیم، مثلا صدتا از او کم میکنیم، این مجموعه باقیمانده کمتر از مجموعه اول خواهد بود، پس مجموعه دوم متناهی ومحدود خواهد بود، ومجموعه اول تشکیل شده از مجموعه دوم به اضافه صدتا است، پس او نیز محدود خواهد بود، پس آنچه فرض شده بینهایت است به برهان خلف ثابت شد متناهی است. مثلا دو صف بینهایت زن ومرد داریم، هر مردی از صفِ بینهایتِ مردها میتواند با یک زنی از صفِ بینهایتِ زنها ازدواج کند، اما اگر از صف بینهایت زنها صدتا مُردند، حال اگر مردها بخواهد با زنها ازدواج کنند، با فرض بینهایت بودن صف زنها، همچنان میتواند هر مردی با هر زنی ازدواج کند، یعنی مُردن ونمُردن صدتا زن در تعداد ازدواج مردها تاثیر ندارد، واین مخالف عقل است، زیرا مُردن صدتا زن قطعا تاثیر دارد. ۞دلیل پنجم بر استحاله نامتناهی: اگر مجموعه بینهایت بخواهد محقق بشود تحقق هر فرد ومرتبه از آن در صورتی است که قبل از آن بینهایت محقق شده باشد، وبینهایت هیچگاه تمام نمیشود تا نوبت به این فرد ومرتبه برسد، مثلا من اگر میخواهم اینجا بنشینم ولی اگر این صف افراد نشسته بینهایت هستند، جائی برای نشستن من نیست، زیرا بینهایت تمام نمیشود تا جا برای من باز شود، از جهت زمانی هم اگر من بخواهم به دنیا بیایم سلسله پدران قبل از من اگر متناهی باشند نوبت به من خواهد رسید، ولی اگر پدران من بینهایت باشد هیچگاه نوبت به تولد من نخواهد رسید، بلکه هیچکدام موجود نخواهیم شد، پس از فرض وجود بینهایت عدمش لازم میآید. ۞در باره مرحوم خواجه نصیر اشتباهات زیادی گفته شده، یک عده خیال میکنند ایشان فیلسوف بوده است، ویک عده خیال میکنند ایشان کلام را فلسفی کرده ویک عده خیال میکنند ایشان فلسفه را بر کلام مقدم داشته است، این ها درست نیست، خواجه خصوصیتاتی دارد، ایشان در دوره مغولها ودر دست اسماعیلیها کالأسیر بوده است، بلکه از اسیر بدتر بوده وآرزوی مرگ داشته، واسماعیلیها چون ضد حکومتهای مقتدر بالفعل سنی وضد فخر رازی بودند، به خواجه اصرار کردن که تو باید جواب اشکالات فخر رازی بر ابن سینا باید بدهی، ولی خودش تصریح میکند که مواضع کتاب شرح اشارات مواضع من نیست، هر کجا مواضع کتاب مخالف مواضع من باشم نظرم را نخواهم گفت. در کتاب تجرید الاعتقاد به شدت با فلاسفه مبارزه میکند وتصریح میکند هذا ما قاد الیه الدلیل وقوی علیه اعتقادی. نکته دوم این که در زمان خواجه فلسفه مشّاء حاکم بوده است، وفلسفه مشّاء شمشیر بر علیه دین نبسته بودند، وظاهر فلسفه مشّاء ضد دین نبود، مثل سنیهای سابق ووهابی الآن، که سنیهای سابق با شیعها ها در یک مغازه شریک بودند ولی الآن باطن سنیها ظهور کرده که نمیشود با آنها کنار آمد، خواجه در آن زمان عباراتی از مشائین که موافق ظواهر شریعت بوده ردّ نکرده وموافق آن بوده، ولی مواردی که مخالف دین بوده است مثل بحث حدوث وقدم مثل قاعده الواحد وقواعد جبر، خواجه در مقابل آنها ایستادگی میکرده است.
۞سوال: آقایان قائل به وحدت وجود اصلا قائل به امکان زیاده موجودات وعددی بودنشان نیستند، تا اشکالات نامتناهی بر آنها وارد شود، جواب: متناهی ونامتناهی در مورد موجوداتی مطرح میشود که ذاتشان یکی هست واختلاف در نحوه صفتشان هست، یک خط یک سانتی با خط هزار متری یک ذات هست، حال فیلسوف ادعا میکند که خط میتواند بینهایت شود.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین ولعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین جلسه 17 اصول المعارف الالهیة، یکشنبه 22/2/98 خلاصه: تبیین این که هر چیزی، عرضی وقابل سلب است، به جز ذات احدیت، وتاثیر این مطلب بر معرفت خداوند متعال، وبیان کیفیت اثبات علم وقدرت خداوند نسبت به اشیاء از طریق خلق، وابطال طریقه فلاسفه برای اثبات علم وقدرت از راه کمال دانستن آنها. نکات: ۞موجودات ومعدومات یا بهش التفات داریم یا التفات نداریم، اگر التفات نداریم میشود مجهول مطلق، واگر بهش التفات داریم یا ذات شیء را در شکل وصورت وحالت خاصی میتوانیم بشناسیم، اگر نتوانیم آن ذات را نتوانیم بشناسیم او ذات احدیت است، واگر ذاتش قابل شناخت را دارد یا میشناسیم مثل مثلت ودرخت وانسان ویا نمیشناسیم مثل جبرئیل وجنّ، و ائمه علیهم السلام که مقاماتشان لاتحصی است، پس ذات احدیت نه مجهول مطلق است ونه مثل سائر اشیاء قابل شناخت است. ۞تمام حقائقی که قابلیت شناخت را دارند، همه چیزشان عارضی است، به معنای این که قابل سلب است، وقابل سلب بودن یا به سلب صفت از موصوف با بقاء موصوف است مثل سلب مائع از آب ویخ میزند، وگاهی صفت وجود است، که اگر صفت وجود از هویتی گرفته شود جوهر معدوم میشود، پس صفت مائع بودن پس از سلب موصوفش باقی است ولی وقتی صفت موجودیت را از شیء میگیرد معدوم میشود. هم حیوان ناطق بودن از انسان قابل سلب است وهم جالس بودن از انسان قابل سلب است، از حیث قابل سلب بودن مساوی هستند، پس موجودیت غیر قابل سلب از هویت من نیست، بله انسان با وصف انسانیت وحیوان ناطق بودن، انسانیت وحیوان ناطق برایش ضروری است، همانطور که جالس برای جالس به وصف جالس بودن ضروری است. نتیجه اعتقادی این بحث: در ما سوی الله تعالی "کل ما یمکن فیه" ای چیزی که سلبش میشود کرد، "یمتنع فی صانعه"، لذا در خداوند جهت امکانی وجود ندارد، پس در باره خداوند معنا ندارد بگوئیم عالم باشد یا نباشد، پس حتما عالم است، لذا فرض علم وجهل غلط است، زیرا ذات غیر متجزی است، ۞یکی از نقاط اساسی اختلاف بین توحید الهی وحقیقی با توحید بشری این است که توحید الهی میگوید هر چه در خلق هست وجود وعدم او در خدا غلط است، خدا جهت امکانی در او نیست، یعنی هر چیزی که جائز الوجود وعدم است او در خدا نیست، ولی اینها میگویند کل ما یمکن فیه وجب فیه، همه چیز در خدا واجب است، علم واجب است قدرت واجب است، جسمیت واجب است، قیام واجب است، هر چه جنبه وجودی دارد در خدا باید باشد، واسمش را میگذارند "کمال"، اگر بگویند هر چه وجودی است باید در خدا باشد بهشون اعتراض میشود که نجاست هم وجودی است پس باید در خدا باشد، ولذا تعبیر را عوض میکنند ومیگویند هر کمالی در خدا هست، پس این که آنچه در خدا بشود واجب است، از اساس غلط است، زیرا هر چه بشود در خدا بشود جهت امکانی است، واین محال است در خدا باشد، مثلا علم ممکن است باشد پس در خدا واجب است، این غلط است، علمی که جهت امکانی دارد یعنی ممکن است باشد، پس محال است در خدا باشد. ۞ما ثبوت علم برای خدا را از این جهت نمیکنیم که چون کمال هست پس در خدا هست، خیر، ما خدا را متعالی از کمال ونقص میدانیم، چیزی که خداوند به داشتنش کامل وبه نداشتنش ناقص باشد، میشود امکان وجودی، استجماع صفات کمال در خدا غلط است، ما عالم بودن خدا را از اینجا ثابت میکنیم، نمیگوئیم مهندسی که ساختمان را بنا کرده باید این علم را میداشت، این به خدا قیاس نمیشود، زیرا مهندس وجود وعدم علم برایش ممکن است، موضوعا متفاوت است، من عرف الله بالقیاس لایزال الدهر فی التباس، ما قدرت خدا را از این راه ثابت میکنیم موجودی که عالم را خلق کرده است قادر است، نه این که اگر قادر نبود ناقص بود، زیرا هر چه با قدرت کامل شود بدون قدرت ناقص میشود، ما احتمل الزیاده کان ناقصا وما کان ناقصا لم یکن تاما، چیزی که نقص وکمال در او راه دارد دائما قابل زیاده است وبینهایت نخواهد شد. علم وقدرت خدا را به این عالم که اثبات کردیم، خدا یا نباید عالم باشد ویا اگر عالم بود علمش دیگر محدودیت ندارد، یا خدا نباید قادر باشد ویا اگر قادر هست کل کائنات را میتواند جابجا کند، زیرا خلق لا من شیء میکند. ۞این که در روایت دارد نسبت به خدا دارد غیر متناه، بعدش هم دارد غیر متجزّ، که به نکته غیر متناهی بودن خداوند اشاره میکند. اگر کسی یک کیسه پنجاه کیلوئی را جابجا کرد، از کجا معلوم بتواند کیسه صدکیلوئی را جابجا کند، زیرا قدرت در ما متجزی است ومتناسب با آنچه است که در وجود ما هست، وهمینطور علم من به اندازه ای به شیئ تعلق میگیرد که حواس من بتواند در ارتباط با او باشد وگنجایش معین دارد، سلولهای مغزی که پر شد باید خداوند مغز دیگر بدهد تا آن را بکار بگیریم، پس محدودیت علم وقدرت همیشه منشأش محدودیت ذات ما است به جهت اجزاء معین ما، ولی خداوند که میتواند خلق کند به دلیل خلق عالم، وقدرت خ