10- ارسطو میگوید "من قال بحدوث الزمان قال بقدمه من حیث لایشعر" یعنی قبل از زمان، زمان عدمش بوده است، ولی آقای ارسطو اشتباه کرده، زمان با عالم حادث میشود، ولازمانی است که عالم را خلق میکند، مثل این که مائع بودن صفت آب است، پس اگر خداوند آب را خلق میکند مائع بودن را به او میدهد، نه این که مائع بودن بود وسپس آب را خلق کرد، مائع بودن آب مثل زمان از اوصاف آب است.
11- یکی از نکات عجیبی که در آیات وروایات عقلی اثبات شده این است که خداوند لازمان است، زمان نبود وعالم را خلق کرده است.
12- گفته میشود "اگر بینهایت مطلقا باطل باشد پس خلود هم باطل است"، این حرف صحیح نیست، زیرا هیچگاه در بهشت بینهایت نمیشویم (اگر بهشت برویم) بلکه محدودی هستیم که دائما اضافه میشویم، اگر قرار باشد بهشت بینهایت باشد، یعنی به زمانی میرسیم که دیگر درب بهشت را میبندند ومیگویند تمام شد!. اسم این را "بینهایت لایقفی" میگویند، یعنی پایان ندارد ولی هر چه محقق شود محدود است، در مقابل "محدود یقفی" مثل عمر دنیا که صور اسرافیل دمیده میشود وتمام میشود.
صحیح این است که گفته شود "محدود لایقفی"، "نامحدود لایقفی" به اشتباه میاندازد.
بی انتهاء واقعی نداریم، زمان بهشت محدود است که در حال اضافه شدن است.
13- در ریاضیات که بینهایت میگویند مقصود همین "لایقفی" است، بینهایت عدد اضافه به یک میشود، وهمینطور به دو اضافه میشود وهمینطور به سه ...، یعنی قابلیت اضافه شدن را دارد.
14- هر چه محقق شود متناهی است، ولذا میفرماید: "یزید فی الخلق ما یشاء"، اگر قرار باشد بینهایت داشته باشیم یعنی به جائی میرسد که دیگر خدا نمیتواند خلق کند، "ما احتمل الزیاده کان ناقصا وما کان ناقصا لم یکن تاما" چقدر دقیق مطلب را بیان کرده اند: چیزی که ممکن باشد به او اضافه کرد بینهایت نمیشود.
15- خداوند نه متناهی است ونه نامتناهی، متناهی وعدم متناهی نقیضان نیستند، بلکه از ملکات کمّ هستند.
16- این که در فلسفه میگویند خداوند بینهایت فوق بینهایت است، معقول نیست احساسی گفته اند، مگر میشود بینهایت فوق داشته باشد.
17- یکی از خواص کلمات اهل بیت علیهم السلام این است که کلمات را به جای خود بکار میبرد، از موضوع له عقلی وعرفی خارج نمیکنند، زیرا نمیخواهند مردم را به اشتباه بیاندارند، ولی در فلسفه میگوید تشکیک ومقصودش جزء وکل است، قدیم را میگوید حادث ذاتی، مردم را به اشتباه می اندازند، در یونان مبنا بر این بوده است که همیشه جوری حرف بزنند که طبقه علماء وسیاستمداران وپادشاهان از مردم جدا باشد، مردم مثل گوسفند دور آنها بچرخند، ولذا اصطلاحاتی وضع میکردند که مردم چیزی از آنها نفهمند، ولی اهل بیت علیهم السلام علم را اختصاصی نمیدانستند، ولذا در روایات حضرت میگوید: "قَوْلُ النَّاسِ الْجَائِزُ عِنْدَهُمُ الشَّائِعُ وَ هُوَ الَّذِي خَاطَبَ اللَّهُ بِهِ الْخَلْقَ فَكَلَّمَهُمْ بِمَا يَعْقِلُونَ لِيَكُونَ عَلَيْهِمْ حُجَّةً فِي تَضْيِيعِ مَا ضَيَّعُوا".
18- مجردات در فلسفه یعنی چیزهائی که خداوند خلقشان نکرده است. فعلیت محض یعنی چیزی که قابل تغییر نیست، وحال این که اگر مجردات مخلوق هستند خداوند میتوانند تغییرشان بدهد، بله خداوند "دو" را نمیتواند "سه" کنند ولی این به شرط محمول است، یعنی "دو" به شرط "دو" بودن "سه" نمیشود، ولی میتواند "دو" را "سه" کند، ما سوی الله چون به تحدید خداوند موجودند، همیشه تحدیدشان در حال تغییر است، مضافا که خداوند مجردات را موجود میکند یعنی فعلیت نداشت خدا بهشان داد، در کتاب "معرفت الله" و"فراتر از عرفان" وهمین کتاب "اصول المعارف"، اسطورات مجردات را مفصل توضیح دادیم، وتناقضات فلاسفه را بیان کردیم، "ان ما سوی الواحد متجزی" معقول نیست چیزی زمان ومکان نداشته باشد.
19- روح زمان ومکان دارد، متغیر است، متبدل میشود، خوشحال میشود ناراحت میشود، بله جسم لطیف است مثل سنگ وچوب نیست، در بهشت خوشحالی داریم، نمیشود چیزی متجزی باشد ولی مجرد باشد.
20- قانون "استحاله اجتماع نقیضین" حکم عقلی است، این طور نیست قانون "الکل اعظم من الجزء" در خارج باشد، فلاسفه خیال کردند جائی است به نام نفس الامر، وبعد گفتند این در عقل دهم است، عقل فعال، واین از ریشه اشتباه است، حکم عقل است، واین طور نیست که هر حکمی حاکم بخواهد، اول الکلام است که هر حکمی را محتاج به حاکم باشد.
21- مفهوم زمان نیاز به تعریف ندارد، همین که میگوید قبل از من پدرم بوده است، معنایش این است که معنای زمان را فهمیده است.
ostad milaniosullmaaref 3.mp3
زمان:
حجم:
12.5M
اصول المعارف الالهیة
جلسه سوم
ostad shahidiosulmaaref 4.mp3
زمان:
حجم:
18.2M
اصول المعارف الالهیة جلسه چهارم
ostad shahidiosulmaaref 44.mp3
زمان:
حجم:
18.8M
اصول المعارف الالهیة جلسه چهارم، پرسش وپاسخ
بسم الله الرحمن الرحیم
نکاتی از جلسه چهارم
1- فکر بشر راهی به معارف ندارد، وفقط راه انبیاء قابل پذیرش است.
2- فلسفه میگوید خدا هر چه بزرگتر باشد خداتر است، قائل به مراتب تشکیک است.
3- هیچ فیلسوفی ومکتبی نه تنها دلیلی بر حدوث عالم نیاورده، بلکه با حدوث عالم مبارزه کردند، تمام فلاسفه وعرفاء اسلامی و مشائی و اشراقی و حکمت متعالیه، و عرفان مولوی و عرفان ابن عربی، و سرخپوستها و ژاپنیها، همه قائل به قدم عالم هستند.
4- ملاک این که "چیزی میشود باشد ومیشود نباشد" چیست؟ باید ملاک به دست انسان باشد، وگرنه هر چیزی میشود "چیزی باشد که میشود باشد ومیشود نباشد"، مثلا اگر به دانش آموز معیار زوج وفرد (قابل انقسام به متساویین وغیر قابل انقسام به متساویین) داده شد، میتوان از او امتحان گرفت که کدام عدد زوج وکدام عدد فرد است، وگرنه بدون ملاک ومعیار هر عددی را میتوان زوج دانست وهر عددی را فرد.
مثلا اگر گفته شود ملاک محدودیت وعدم محدودیت است، که اگر ذات محدود میشود باشد ومیشود نباشد ولی ذات بینهایت نمیشود نباشد.
ویا اگر گفته شود: واجب آن است که عدمش محال است وممکن آن است که عدمش محال نیست.
تمام این ها باطل است ویا صرف اللفظ است، سوال خیلی ساده است، وبسیاری گمانشان این است که آن را حل کرده اند وملاصدرا که کتاب در مورد علت ومعلول نوشته در آخرش میگوید: ما وضعناه اولا ان فی الوجود علة و معلولا بحسب النظر الجليل قد آل آخر الأمر بحسب السلوك العرفاني- إلى كون العلة منهما أمرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته و رجعت عليه المسمى بالعلة و تأثيره للمعلول إلى تطوره بطور و تحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه (الاسفار ج2ص301)
آنچه میتواند ما را به خداشناسی برساند این است که هر چه در ذهن بتوانیم او را موجود ویا معدوم فرض کنیم حقیقت متجزی است، محال است چیزی را به ذهن بیاورید که جزء نداشته باشد.
5- موجودیت از نظر بشر مساوی است با شیء دارای اجزاء، وجواز وجود وعدم هم برای این حقیقت است.
6- این که فلسفه را تعریف میکنند علم بحقائق الاشیاء کما هی علیها بحسب الطاقة البشریة، اول میگوید العلم بحقائق، ولی آخرش میگوید به مقداری که میفهمم، این قید آخر نقض صدر کلام است، هر کسی میتواند این را ادعا کند، وطبق این تعریف تمام موجودات فیلسوف هستند، زیرا به قدر طاقتشان حقائق را فهمیده اند، وفضیلتی نیست، ولی باید دنبال علم بالحقائق علی قدر تعلیم خالقها بود، واین فضیلت است.
7- تعلم علم فیزیک وشیمی وطب وریاضی پیش استاد، انسان را بسیار جلوتر خواهد برد، از این که به تنهائی دنبال این امور باشد، با این که اساتید این علوم معصوم نیستند، در علوم عقلیه نیاز به معلم بیشتر است، وهیچ دور وتسلسل پیش نمیاد زیرا معصوم علم وقدرش را به وضوح ثابت کرده است، ومیگوید انا علم بطرق السماء من طرق الارض، ولی در فلسفه گفته میشود مطالب انبیاء اگر موافق عقل باشد، عقل ما قبلا به آنها رسیده است، واگر ضد عقل باشد ما قبول نمیکنیم زیرا اصل نبوت را با عقل پذیرفته ایم.
8- مفهوم وجود بدیهی نیست، بلکه بشر که به دنیا میآید مفهوم وجود وعدم را هم نمیداند، واساسا بدیهی ونظری امور نسبی هستند، وتقسیم به بدیهی ونظری غلط است، وما در فهم وبحث وتعلیم وتعلم نیاز به یقینی داریم که از او استنتاج صورت بگیرید، این که آن شیء بدیهی باشد یا نظری فایده ندارد، اگر کسی استحاله اجتماع نقیضین را قبول نکند کاری از دست ما بر نمیآید، هر چه مکررا گفته شود آن امر بدیهی است، آنچه در قدرت ماست تبیین مطلب است تفهیم کار ما نیست، انک لاتهدی من احببت.
9- موجود یعنی ما وُجد، وزمانی چیزی را میابد که علم به او حاصل شود، وبعدا در مواردی بکار رفته است که علم به او نداریم ولی میدانیم هست.
10- این که گفته میشود الشیئیة مساوقة للوجود، برای مقابله با برخی از اهل سنت است که قائل به واسطه بین وجود وعدم بودند، میگفتند سه چیز داریم موجود ومعدوم وحال، مرحوم خواجه در مقابل آنها فرمود شیئیت مساوق با وجود است، ولی مفهوم شیئ اعم از موجود است و لذا شیء به موجود ومعدوم تقسیم میشود.
11- ذات وحقیقت وهویت وماهیت یک چیز هستند، وفلاسفه معنای ماهیت را تحریف کردند به "ما یقال فی الجواب عن السوال عما هو"، این ربطی به ماهیت واقعی ندارد. واین که حصه وحصه ها را ماهیت بدانند این تحریف است، ماهیت یعنی هویت وانّیت، وقتی گفته میشود ماهیت درخت مقصود خود درخت است، ولو کسی سوال هم نکرده باشد ماهیت درخت سر جای خودش هست.
ولذا انیت وهویت شامل خدا هم میشود، ولی فیلسوف میگوید خدا وجود است واشیاء ماهیت هستند، ودر روایت امام میفرمود لایکون شیء الا بانیة ومائیة، والبته فلاسفه میگوید ماهیت به معنای هو هو شامل خدا هم میشود و به معنای حد الوجود شامل خدا نمیشود، میگوئیم تعریف صحیح همان "هو هو" است، ومعنای دوم غلط است
12- بسیط در فلسفه یعنی گسترده ووسیع الوجود، بدون لحاظ تکثّر وتعینات، مثلا مفهوم جسم بدون لحاظ تعینات بسیط است، زیرا اشیاء را اگر بشماری میشود اجسام ولی اگر نشماری میشود جسم بسیط، وخدا را بسیط میدانند که لحاظ تعینات نمیشود الحقیقیة البسیطة النوریة...
13- تقسیم به ذهنی وخارجی غلط است، زیرا امور نسبی هستند.
14- فلسفه نه برای رد سفسطه بلکه برای اثبات سفسطه است، ولذا میگوید حضرة الوجود هی حضرة الخیال، ومیگوید علم فقط علم حضوری است، یعنی حقیقة الاشیاء فی انفسنا.
15- انسان نظر به خودش ضعیفترین موجودات است، ولی اقوی الموجودات است اگر بیاید پیش انبیاء ودنیا وآخرت را یاد بگیرد، به هر مقداری که تعلم کند قوی میشود.
16- "لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر" به معنای نفی تعقل در کلام انبیاء نیست.
17- مقسم برای متجزی وغیر متجزی موجودات عینی هست، نه قوانین عقلی مثل امکان واستحاله اجتماع نقیضین.
18- بحث اصالة الوجود در این است که در خارج یک حقیقت وسنخ داریم امتدادش بینهایت است، مثل خمیر مجسمه سازی بینهایت، واین اصل است وقابل جعل وعدم نیست، وخالق ومخلوقی وجود ندارد، اصالة الوجود غیر از وحدت وجود نیست.
19- تشکیک صدق یک مفهوم بر دو مصداق است که اختلافشان در همین مفهوم است، مثل صدق مفهوم سیاهی بر سیاه درجه چهار وسیاه درجه پنج، ولی در فلسفه تشکیک به معنای جزء وکلّ است، وهیچ یک از دو معنای تشکیک در مورد خالق وخلق صادق نیست، مفهوم وجود شدت وضعف ندارد، (خداوند موجودتر از مخلوق نیست) همانطور که مخلوق جزء خدا نیست.
20- شدّت وضعف به زیاده ونقصان رجوع میکند، حقیقت چیزی که سیاهتر است این است که اجزاء سیاهیش بیشتر است، ولو عرفا این سیاهیش شدیدتر است، پس تشکیک مفهوم عرفی است ونه عقلی دقیق.
osulmaaref5.mp3
زمان:
حجم:
5M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم ۹۷/۱۱/۲۴
osulmaaref55.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم. پرسش وپاسخ قسمت اول
osulmaaref555.mp3
زمان:
حجم:
13.2M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم. پرسش وپاسخ قسمت دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
نکاتی از جلسه پنجم
1-رکن همه مباحث توحیدی این است که بدانیم ملاک مخلوقیت ومعلولیت وجواز وجود وعدم، متجزی وامتدادی بودن است، واین ملاک در هیچ اندیشه ومکتبی نیامده است.
2- بر اثبات واجب الوجود برهان نمیآوریم بلکه بر اثبات خالق برهان میآوریم، زیرا واجب الوجود را همه اشیاء میدانند، واجب الوجود در هیچ کجا خالق عالم نیست، حاق الواقع است، عین الاعیان است، کل الاشیاء است.
3- المتعالی عن کل شیء یعنی زمان ندارد مکان ندارد، اجزاء ندارد نرم نیست، زبر نیست، کوچک نیست، بزرگ نیست، تمام اینها صفات ممکنات است، کیف یجری علیه ما هو اجراه ویعود فیه ما هو ابداه، چگونه ممکن است در ذاتش چیزی باشد که خودش میخواهد ایجاد کند، بر عکس قاعده معروف که فاقد الشیء نمیشود معطی آن باشد، این قاعده بالبداهة باطل است، زیرا ذاتی که چیزی دارد آن را اعطاء نمیکند، ابر باران اعطاء نمیکند، تطور پیدا میکند باران میشود، هیچگاه نمک شوری نمیدهد بلکه نمک شور وارد غذا میشود جابجا میشود، هیچگاه روغن چربی نمیدهد بلکه روغن داخل ظرف روی انگشت شما میآید، اعطاء یعنی روغن داخل ظرف اینجا روغن خلق کند، واین جز از باریتعالی ممکن نیست، بتجهیره الجواهر عرف ان لاجوهر له، (البته فلاسفه هم میگویند خدا جوهر نیست، ولی در آخر میگویند عین الاشیاء است) خالق باید متعالی باشد نه این که واجد باشد، در مخلوقات اعطاء وجود نداریم هر چه هست تطور است، در ذات احدیت اعطاء داریم ولی وجدان وواجدیت نداریم، ذاتی که اعطاء وجود کرده است به آسمانها وزمین وجنّ وروح خودش هیچکدام را ندارد. حرارت آبی که روی آتش است به جهت انتقال انرژی از آتش به آب است، ویا سردی آبی که درون یخچال است به جهت تاثیر فضای یخچال در فعل وانفعال شیمائی مولکولهای آب است، هیچ اعطائی در این موارد صورت نمیگیرد.
یک نظریه (قائل به فاقد شیء نمیتواند معطی آن باشد) میگوید خداوند در ذاتش باید عالَم باشد تا آن را بتواند خلق بکند، ودر آخر میگوید رجعت العلیة الی تطور العلة الاولی باطوارها، ولی نظریه دیگر میگوید اگر در ذات خدا عالَم بود که نیازی به خلقش نبود تحصیل حاصل بود وبلکه خدا هم متجزی میشود ونیاز به خالق دارد.
این که در فلسفه گفته میشود بین خالق ومخلوق تجافی نداریم، منظورشون این است اصلا مخلوقی نداریم، بلکه همه اش خداست.
این که معلم تا عالم نباشد نمیتواند تعلیم کند، ربطی به بحث ندارد، زیرا ما خلق علم نمیکنم، بلکه خداوند ما را طوری خلق کرده که در این وضعیت عالم میشویم.