ostad shahidiosulmaaref 4.mp3
زمان:
حجم:
18.2M
اصول المعارف الالهیة جلسه چهارم
ostad shahidiosulmaaref 44.mp3
زمان:
حجم:
18.8M
اصول المعارف الالهیة جلسه چهارم، پرسش وپاسخ
بسم الله الرحمن الرحیم
نکاتی از جلسه چهارم
1- فکر بشر راهی به معارف ندارد، وفقط راه انبیاء قابل پذیرش است.
2- فلسفه میگوید خدا هر چه بزرگتر باشد خداتر است، قائل به مراتب تشکیک است.
3- هیچ فیلسوفی ومکتبی نه تنها دلیلی بر حدوث عالم نیاورده، بلکه با حدوث عالم مبارزه کردند، تمام فلاسفه وعرفاء اسلامی و مشائی و اشراقی و حکمت متعالیه، و عرفان مولوی و عرفان ابن عربی، و سرخپوستها و ژاپنیها، همه قائل به قدم عالم هستند.
4- ملاک این که "چیزی میشود باشد ومیشود نباشد" چیست؟ باید ملاک به دست انسان باشد، وگرنه هر چیزی میشود "چیزی باشد که میشود باشد ومیشود نباشد"، مثلا اگر به دانش آموز معیار زوج وفرد (قابل انقسام به متساویین وغیر قابل انقسام به متساویین) داده شد، میتوان از او امتحان گرفت که کدام عدد زوج وکدام عدد فرد است، وگرنه بدون ملاک ومعیار هر عددی را میتوان زوج دانست وهر عددی را فرد.
مثلا اگر گفته شود ملاک محدودیت وعدم محدودیت است، که اگر ذات محدود میشود باشد ومیشود نباشد ولی ذات بینهایت نمیشود نباشد.
ویا اگر گفته شود: واجب آن است که عدمش محال است وممکن آن است که عدمش محال نیست.
تمام این ها باطل است ویا صرف اللفظ است، سوال خیلی ساده است، وبسیاری گمانشان این است که آن را حل کرده اند وملاصدرا که کتاب در مورد علت ومعلول نوشته در آخرش میگوید: ما وضعناه اولا ان فی الوجود علة و معلولا بحسب النظر الجليل قد آل آخر الأمر بحسب السلوك العرفاني- إلى كون العلة منهما أمرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته و رجعت عليه المسمى بالعلة و تأثيره للمعلول إلى تطوره بطور و تحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه (الاسفار ج2ص301)
آنچه میتواند ما را به خداشناسی برساند این است که هر چه در ذهن بتوانیم او را موجود ویا معدوم فرض کنیم حقیقت متجزی است، محال است چیزی را به ذهن بیاورید که جزء نداشته باشد.
5- موجودیت از نظر بشر مساوی است با شیء دارای اجزاء، وجواز وجود وعدم هم برای این حقیقت است.
6- این که فلسفه را تعریف میکنند علم بحقائق الاشیاء کما هی علیها بحسب الطاقة البشریة، اول میگوید العلم بحقائق، ولی آخرش میگوید به مقداری که میفهمم، این قید آخر نقض صدر کلام است، هر کسی میتواند این را ادعا کند، وطبق این تعریف تمام موجودات فیلسوف هستند، زیرا به قدر طاقتشان حقائق را فهمیده اند، وفضیلتی نیست، ولی باید دنبال علم بالحقائق علی قدر تعلیم خالقها بود، واین فضیلت است.
7- تعلم علم فیزیک وشیمی وطب وریاضی پیش استاد، انسان را بسیار جلوتر خواهد برد، از این که به تنهائی دنبال این امور باشد، با این که اساتید این علوم معصوم نیستند، در علوم عقلیه نیاز به معلم بیشتر است، وهیچ دور وتسلسل پیش نمیاد زیرا معصوم علم وقدرش را به وضوح ثابت کرده است، ومیگوید انا علم بطرق السماء من طرق الارض، ولی در فلسفه گفته میشود مطالب انبیاء اگر موافق عقل باشد، عقل ما قبلا به آنها رسیده است، واگر ضد عقل باشد ما قبول نمیکنیم زیرا اصل نبوت را با عقل پذیرفته ایم.
8- مفهوم وجود بدیهی نیست، بلکه بشر که به دنیا میآید مفهوم وجود وعدم را هم نمیداند، واساسا بدیهی ونظری امور نسبی هستند، وتقسیم به بدیهی ونظری غلط است، وما در فهم وبحث وتعلیم وتعلم نیاز به یقینی داریم که از او استنتاج صورت بگیرید، این که آن شیء بدیهی باشد یا نظری فایده ندارد، اگر کسی استحاله اجتماع نقیضین را قبول نکند کاری از دست ما بر نمیآید، هر چه مکررا گفته شود آن امر بدیهی است، آنچه در قدرت ماست تبیین مطلب است تفهیم کار ما نیست، انک لاتهدی من احببت.
9- موجود یعنی ما وُجد، وزمانی چیزی را میابد که علم به او حاصل شود، وبعدا در مواردی بکار رفته است که علم به او نداریم ولی میدانیم هست.
10- این که گفته میشود الشیئیة مساوقة للوجود، برای مقابله با برخی از اهل سنت است که قائل به واسطه بین وجود وعدم بودند، میگفتند سه چیز داریم موجود ومعدوم وحال، مرحوم خواجه در مقابل آنها فرمود شیئیت مساوق با وجود است، ولی مفهوم شیئ اعم از موجود است و لذا شیء به موجود ومعدوم تقسیم میشود.
11- ذات وحقیقت وهویت وماهیت یک چیز هستند، وفلاسفه معنای ماهیت را تحریف کردند به "ما یقال فی الجواب عن السوال عما هو"، این ربطی به ماهیت واقعی ندارد. واین که حصه وحصه ها را ماهیت بدانند این تحریف است، ماهیت یعنی هویت وانّیت، وقتی گفته میشود ماهیت درخت مقصود خود درخت است، ولو کسی سوال هم نکرده باشد ماهیت درخت سر جای خودش هست.
ولذا انیت وهویت شامل خدا هم میشود، ولی فیلسوف میگوید خدا وجود است واشیاء ماهیت هستند، ودر روایت امام میفرمود لایکون شیء الا بانیة ومائیة، والبته فلاسفه میگوید ماهیت به معنای هو هو شامل خدا هم میشود و به معنای حد الوجود شامل خدا نمیشود، میگوئیم تعریف صحیح همان "هو هو" است، ومعنای دوم غلط است
12- بسیط در فلسفه یعنی گسترده ووسیع الوجود، بدون لحاظ تکثّر وتعینات، مثلا مفهوم جسم بدون لحاظ تعینات بسیط است، زیرا اشیاء را اگر بشماری میشود اجسام ولی اگر نشماری میشود جسم بسیط، وخدا را بسیط میدانند که لحاظ تعینات نمیشود الحقیقیة البسیطة النوریة...
13- تقسیم به ذهنی وخارجی غلط است، زیرا امور نسبی هستند.
14- فلسفه نه برای رد سفسطه بلکه برای اثبات سفسطه است، ولذا میگوید حضرة الوجود هی حضرة الخیال، ومیگوید علم فقط علم حضوری است، یعنی حقیقة الاشیاء فی انفسنا.
15- انسان نظر به خودش ضعیفترین موجودات است، ولی اقوی الموجودات است اگر بیاید پیش انبیاء ودنیا وآخرت را یاد بگیرد، به هر مقداری که تعلم کند قوی میشود.
16- "لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر" به معنای نفی تعقل در کلام انبیاء نیست.
17- مقسم برای متجزی وغیر متجزی موجودات عینی هست، نه قوانین عقلی مثل امکان واستحاله اجتماع نقیضین.
18- بحث اصالة الوجود در این است که در خارج یک حقیقت وسنخ داریم امتدادش بینهایت است، مثل خمیر مجسمه سازی بینهایت، واین اصل است وقابل جعل وعدم نیست، وخالق ومخلوقی وجود ندارد، اصالة الوجود غیر از وحدت وجود نیست.
19- تشکیک صدق یک مفهوم بر دو مصداق است که اختلافشان در همین مفهوم است، مثل صدق مفهوم سیاهی بر سیاه درجه چهار وسیاه درجه پنج، ولی در فلسفه تشکیک به معنای جزء وکلّ است، وهیچ یک از دو معنای تشکیک در مورد خالق وخلق صادق نیست، مفهوم وجود شدت وضعف ندارد، (خداوند موجودتر از مخلوق نیست) همانطور که مخلوق جزء خدا نیست.
20- شدّت وضعف به زیاده ونقصان رجوع میکند، حقیقت چیزی که سیاهتر است این است که اجزاء سیاهیش بیشتر است، ولو عرفا این سیاهیش شدیدتر است، پس تشکیک مفهوم عرفی است ونه عقلی دقیق.
osulmaaref5.mp3
زمان:
حجم:
5M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم ۹۷/۱۱/۲۴
osulmaaref55.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم. پرسش وپاسخ قسمت اول
osulmaaref555.mp3
زمان:
حجم:
13.2M
اصول المعارف الالهیة جلسه پنجم. پرسش وپاسخ قسمت دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
نکاتی از جلسه پنجم
1-رکن همه مباحث توحیدی این است که بدانیم ملاک مخلوقیت ومعلولیت وجواز وجود وعدم، متجزی وامتدادی بودن است، واین ملاک در هیچ اندیشه ومکتبی نیامده است.
2- بر اثبات واجب الوجود برهان نمیآوریم بلکه بر اثبات خالق برهان میآوریم، زیرا واجب الوجود را همه اشیاء میدانند، واجب الوجود در هیچ کجا خالق عالم نیست، حاق الواقع است، عین الاعیان است، کل الاشیاء است.
3- المتعالی عن کل شیء یعنی زمان ندارد مکان ندارد، اجزاء ندارد نرم نیست، زبر نیست، کوچک نیست، بزرگ نیست، تمام اینها صفات ممکنات است، کیف یجری علیه ما هو اجراه ویعود فیه ما هو ابداه، چگونه ممکن است در ذاتش چیزی باشد که خودش میخواهد ایجاد کند، بر عکس قاعده معروف که فاقد الشیء نمیشود معطی آن باشد، این قاعده بالبداهة باطل است، زیرا ذاتی که چیزی دارد آن را اعطاء نمیکند، ابر باران اعطاء نمیکند، تطور پیدا میکند باران میشود، هیچگاه نمک شوری نمیدهد بلکه نمک شور وارد غذا میشود جابجا میشود، هیچگاه روغن چربی نمیدهد بلکه روغن داخل ظرف روی انگشت شما میآید، اعطاء یعنی روغن داخل ظرف اینجا روغن خلق کند، واین جز از باریتعالی ممکن نیست، بتجهیره الجواهر عرف ان لاجوهر له، (البته فلاسفه هم میگویند خدا جوهر نیست، ولی در آخر میگویند عین الاشیاء است) خالق باید متعالی باشد نه این که واجد باشد، در مخلوقات اعطاء وجود نداریم هر چه هست تطور است، در ذات احدیت اعطاء داریم ولی وجدان وواجدیت نداریم، ذاتی که اعطاء وجود کرده است به آسمانها وزمین وجنّ وروح خودش هیچکدام را ندارد. حرارت آبی که روی آتش است به جهت انتقال انرژی از آتش به آب است، ویا سردی آبی که درون یخچال است به جهت تاثیر فضای یخچال در فعل وانفعال شیمائی مولکولهای آب است، هیچ اعطائی در این موارد صورت نمیگیرد.
یک نظریه (قائل به فاقد شیء نمیتواند معطی آن باشد) میگوید خداوند در ذاتش باید عالَم باشد تا آن را بتواند خلق بکند، ودر آخر میگوید رجعت العلیة الی تطور العلة الاولی باطوارها، ولی نظریه دیگر میگوید اگر در ذات خدا عالَم بود که نیازی به خلقش نبود تحصیل حاصل بود وبلکه خدا هم متجزی میشود ونیاز به خالق دارد.
این که در فلسفه گفته میشود بین خالق ومخلوق تجافی نداریم، منظورشون این است اصلا مخلوقی نداریم، بلکه همه اش خداست.
این که معلم تا عالم نباشد نمیتواند تعلیم کند، ربطی به بحث ندارد، زیرا ما خلق علم نمیکنم، بلکه خداوند ما را طوری خلق کرده که در این وضعیت عالم میشویم.
4- این که گفته شود خداوند وجود را دارد غلط است، همانطور که غلط است گفته شود قند وجود را دارد، بلکه خدا وقند موجود هستند، وگرنه تسلسل لازم میآید.
5- خود شیء وجود باشد بی معنا است، ما وقتی میگوئیم قند موجود است یک جوهر قند ویک تحلیل عقلی موجود بودن داریم، وجود از امور عینیه نیست از محمولات عقلیه است، همانطور که در مورد "عدم" گفته میشود اژدهای هفت سر عدم دارد، معنایش این نیست که عدم به او اعطاء شده است، بلکه معنایش این است که اژدهای هفت سر در خارج نیست، امکان ووجود وعدم وتجزی ووحدت از معقولات ثانیه است، اینها در خارج نیستند تا گفته شود آن را دارد یا ندارد.
6- ذاتی که متجزی است صورت وشبح دارد، وخداوند متعالی از صورت وشبح است چون متجزی نیست.
7- هر چه که ما درک کنیم اعم از محسوسات ویا وجدانیات مثل گرسنگی وتشنگی وخوشحالی وکراهت، وچه تصورات وتوهمات مثل ساختمان 15طبقه در کره مریخ، همه متجزی هستند، ذات بلااجزاء در ذهن نمیآید همانطورکه در روی تخته سیاه نمیآید، همانطور که مهندس نمیتواند ساختمان بلااجزاء در ذهنش بنا کند در خارج هم نمیتواند، هر ذاتی بخواهیم بشناسیم متجزی است.
8-ذاتی که جزء وکل وزمان ومکان ندارد شناخته نمیشود مگر به همین که شناخته نمیشود، ذاتی که اجزاء ندارد شناخته نمیشود مگر به این که شناخته نمیشود، اگر چه حکم کردن بر مجهول مطلق محال است، خداوند ذاتی که شناخته نمیشود وشبه وجزء ندارد، شیئ بخلاف الاشیاء، ما توهم فهو بخلافه، ما توهمتم فهو بخلافه، یک نفر پیش امام علیه السلام وگفت پس بگوئید چنین خدائی نیست، حضرت فرمود اتفاقا همین که لایحسّ ولایجسّ ولایمسّ اقرار کردیم که خدای ماست، به خلاف شما که میگوئید که خدائی که نه دیده میشود ونه شنیده میشود ونه مزه میشود ونه... پس نیست، ما میگوئیم خدائی که دیده بشود وشنیده بشود وحس بشود ودر ذهن بیاید متجزی وقابل وجود وعدم است.
9- درکلام وادیان عالم را متناهی میدانند، (به جائی میرسد که هیچ چیز حتی زمان ومکان نبوده است، البته تصورش مشکل است وبعدا توضیح میدهیم) ولی زنادقه ویونانیها وبودائیها ومصریها عالم را نامتناهی میدانند، ابتدائی ندارد که نیاز به خدا داشته باشد.
10- این که عدد قابل زیاده است دلیل بر متناهی بودنش است، همانطور که آخرت این گونه است که به او اضافه میشود واین دلیل بر متناهی بودنش است. زیرا بینهایت قابل اضافه کردن نیست.
11- توضیح عبارت "یقبل الزیادة والنقصان": مقصود زیاده ونقصان حقیقی است، هر چه که قابل زیاده ونقصان است (همانندش ممکن است باشد وممکن است نباشد) خودش هم ممکن خواهد بود.لان حکم الامثال فیما یجوز وفیما لایجوز واحد.
12- "کلّ" بودن ونبودنش به بود ونبود اجزائش است، واین یعنی ممکن، ولذا شیئ بسیط نداریم، همانطور که بینهایت نداریم بسیط هم نداریم،آنچه میشود باشد ومیشود نباشد متجزی است.
13- کسی نیست که خالق را مثل مخلوق بداند، برای خالق تمایزی قائل است نسبت به سائر اشیاء، حتی بت پرست هم بت را غیر از میوه در دستش میداند، آنچه مهم میباشد درک اختلاف وتمایز است، یکی فکر میکند هر چه بزرگتر باشد خداست، دیگری فکر میکند آنچه نورانی تر باشد خداست، شخص دیگر فکر میکند آن که بلندتر و در آسمان باشد خداست، اختلاف را نفهمیدند، این که خورشید پرست ویا نور پرست شدند برای این بود که برای اینها تمایزی نسبت به سائر اشیاء قائل بودند، ولی ما میگوئیم ملاک مخلوقیت که تجزّی باشد در تمام اینها هست، آتش وخورشید ونور همه متجزی هستند.
14- آقای فیاضی در ردّ وحدت وجود گفته است که آقای گلشنی هم تصدیق کردند که قانون تداخل اجسام درست است، ونور وارد شیشه میشود، (وخداوند مانند نور است).
اولا: تداخل اجسام خلاف عقل است، تداخل یعنی یکی شدن دو جسم، نه مخلوط شدن آب وخاک مثلا.
وثانیا: نور هم علی ایّ حال یا ذره است که در ذرات نفوذ میکند ویا موج است که در هوا حرکت ایجاد میکند.
وثالثا: مثال تداخل دو جسم ربطی به کیفیت ربط خالق ومخلوق ندارد وتوحید ندارد.
وبه قول آقای رمضانی این وحدت وجود نوین است، چون هر دو در وجود مشترک هستند.
وحدت وجود فقط به این رد میشود که خداوند متعالی از اشیاء باشد، واین حرف آقای فیاضی بدتر از وحدت وجودیها است، آنها کل وجود را میگفتند خدا، وشما نصف موجودات را خدا میدانین!.
15- در بحث اثبات توحید شاید بعضی کتابها بیست دلیل بر توحید می آورند ولی در آن میمانند، وآخرش بحث را با ادله نقلیه تمام میکنند، با این که دلیلش همراه است ذاتی که اجزاء ندارد تعدد هم ندارد، سوره توحید میگوید هو الله احد الله الصمد، صمد یعنی تو دار نیست، جزء ندارد، متجزی جوف دارد، (در مقابل فلاسفه میگویند خدا جوف ندارد یا به معنای این است که مکان خالی ندارد، بخلاف اجسام که بین اجزاء ومولکولهایش فضای خالی هست، آقای طباطبائی میگوید لا مکان خالیا فیه، واین غلط است، زیرا خدا مکان ندارد، ومعنای دوم فلاسفه این است که خداوند ترکیب از وجود وعدم ندارد، وبه وحدت وجود برمیگردد) ولذا لم یلد، چون اگر جزء نداشت چیزی از او صادر نمیشود ولذا غلط است گفته شود الواحد لایصدر عنه الا الواحد، ولم یولد، خدا تطورات ازلیه ندارد، ولم یکن له کفوا احد، چیزی که جزء ندارد مثل ندارد، ولی غیر از خدا ممکن است برایش مثل باشد ولذا چهارده معصوم میتوانند بیست وهشت معصوم باشند، ولی برای خداوند تعدد امتناع ذاتی دارد.
16- وحدت خداوند در مقابل متجزی است اللَّهُ وَاحِدٌ وَ الْإِنْسَانُ وَاحِدٌ أَ لَيْسَ قَدْ تَشَابَهَتِ الْوَحْدَانِيَّةُ قَالَ يَا فَتْحُ أَحَلْتَ ثَبَّتَكَ اللَّهُ إِنَّمَا التَّشْبِيهُ فِي الْمَعَانِي فَأَمَّا فِي الْأَسْمَاءِ فَهِيَ وَاحِدَةٌ وَ هِيَ دَالَّةٌ عَلَى الْمُسَمَّى وَ ذَلِكَ أَنَّ الْإِنْسَانَ وَ إِنْ قِيلَ وَاحِدٌ فَإِنَّهُ يُخْبَرُ أَنَّهُ جُثَّةٌ وَاحِدَةٌ وَ لَيْسَ بِاثْنَيْنِ وَ الْإِنْسَانُ نَفْسُهُ لَيْسَ بِوَاحِدٍ لِأَنَّ أَعْضَاءَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَ أَلْوَانَهُ مُخْتَلِفَةٌ وَ مَنْ أَلْوَانُهُ مُخْتَلِفَةٌ غَيْرُ وَاحِدٍ وَ هُوَ أَجْزَاءٌ مُجَزَّاةٌ لَيْسَتْ بِسَوَاءٍ دَمُهُ غَيْرُ لَحْمِهِ وَ لَحْمُهُ غَيْرُ دَمِهِ وَ عَصَبُهُ غَيْرُ عُرُوقِهِ وَ شَعْرُهُ غَيْرُ بَشَرِهِ وَ سَوَادُهُ غَيْرُ بَيَاضِهِ وَ كَذَلِكَ سَائِرُ جَمِيعِ الْخَلْقِ فَالْإِنْسَانُ وَاحِدٌ فِي الِاسْمِ وَ لَا وَاحِدٌ فِي الْمَعْنَى وَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ هُوَ وَاحِدٌ لَا وَاحِدَ غَيْرُهُ لَا اخْتِلَافَ فِيهِ وَ لَا تَفَاوُتَ وَ لَا زِيَادَةَ وَ لَا نُقْصَانَ.
17- با صرف نظر از وجود عالم هیچ راهی به اثبات خدا نداریم، هیچ کس ذات خدا را به خودش نمیشناسد، چون ذاتش قابل شناخت نیست، وروایاتی که میگوید اعرفوا الله بالله، یا من دل علی ذاته بذاته به این معنا نیست که بدون مخلوق خدا را کشف کنم، بلکه چند معنا دارد ودر کتاب فراتر از عرفان اینها را مفصل مطرح کردیم، یک معنا این است که اگر خدا خودش ما را راهنمائی نمیکرد یا متحیر ویا بت پرست میشدیم، ومعنای دیگر: خدا را به خودش بشناس چون نظیر ندارد، نه این که خدا مثل نور ویا مثل نار است.
وبعد که به وجود خدا رسیدیم، محال است نباشد، عدمش ذاتا محال است.
18- کلمه واجب وممکن وعلت ومعلول وقدیم وحادث، تا ملاکش معلوم نشود، مفید فایده نخواهد بود، وآن ملاک متجزی وغیر متجزی بودن است.
19- از متجزی نبودن باریتعالی هم وجودش ثابت میشود وهم وحدتش وقدرت واراده اش، وحدوث عالم ومتعالی بودن از زمان.
20- ملاک وجوب در نزد فلاسفه سعه وجودی خداست، وامکان فقری مقابل سعه وجودی است.
21- اصالت وجود یعنی اصالت با وجود وسیعی است که ماهیات مثل موج در دریا هست. وتقریر اصالت الوجود به این که آنچه مؤثر است وجود اشیاء است نه عدم آنها، این ساده انگاری است، مگر ملاصدرا که هفتاد سال اصالة الماهوی بود میگفت عدم اشیاء مؤثر است؟!
22- در اعتقادات وتاریخ روایات صحیحه هم مورد استناد قرار نمیگیرند، بلکه روایت اگر ملاک عقلی ویا قرائن تاریخی داشت مورد استناد قرار میگیرد، وگرنه آیه قرآن "جاء ربک" هم چون مخالف عقل است باید توجیه شود.
23- این که خداوند نور شمرده شده، یا به جهت این است شرافت دارد، ویا به معنای هادی است،در روایت هم دارد الله هادٍ لاهل الارض.
24- سه گروه داریم: متکلمین که اعتقادات را از اهل بیت علیهم السلام گرفتند مثل هشام وزراره و...، وزنادقه که منکر خالق هستند، وگروه سوم فیلسوفهای ادیان هستند زیرا نتوانستند شبهات زنادقه را حل کنند وراه را اشتباه رفته اند، وهیچکس این ها را تکفیر نمیکند چون مشکل علمی دارند، مادامی که ملتزم به فقه وعقائد اسلام هستند.
آقای صمدی آملی از طرفی میگوید موسی در بهشت میبیند فرعون هم هست چون تعینی از تعینات خداست، ولی از سوی دیگر برای امام حسین علیه السلام روضه هم میخواند، تناقضاتش را نمیبیند.
من بسیاری از افراد را از لعن فلاسفه منصرف کردم، بهشون گفتم آنها هم مثل شما انسان مسلمان شیعه هستند، فقط اشتباه کردند، این غیر از ناصبی است، ولو ناصبی تمام عقائد توحیدیش را از نهج البلاغه گرفته باشد باز هم لعنش میکنیم.
25- تمام ما سوی الله اجزاء دارد، حتی حرارت هم دارای اجزاء است، حرارت اینجا با حرارت آنجا از حیث مکان مختلف است، پس به تعداد مکانها جزء دارد، صدا هم اجزاء دارد.