من قبلاً خیلی شبیهِ حافظ و مولوی بودم. من خیلی"شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من/ سودای دام عاشقی از سر به در نکرد" و یا حتی خیلی"دل چو کبوتری اگر میپرد ز بام تو/ هست خیال بام تو قبلهٔ جانش در هوا" بودم.
اما بعد دیدم چه سود؟ غیر از روانی کردنِ خودم چه فایده؟ بعد از سبکِ عراقیِ حافظ و مولوی، روی اوردم به سبکِ هندیِ وحشی بافقی. "دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند/ از گوشهٔ بامی که پریدیم پریدیم".
نمیدونم، غمگینم. چون خیلی زمان گذشته و هیچی مثل قبل نیست. منظورم از قبل همون اولِ اولشه. بعد گذشت دست کم ده سال دوباره خاطرات، زندگی شدن.*
هدایت شده از زنده.
من خیلی از آینده میترسم،ولی منتظرِ معجزهیِ خدا میمونم،من به هیچی امید ندارم،اما همه ی امیدم خداست.به هیچچیز جز خدا امید ندارم.امید من خداست.میدونم خدا میبینه،میبخشه،و قلب مهربون میفرسته برام.شاید ناامید ترین باشم،اما هیجوقت از خدا دست نمیکشم.من تا ابد در اون خونه رو میزنم.تا ابد عاشق خدا میمونم.شاید گناهکار ترین باشم،اما خدا هنوز کسیه که بیشتر از همه دوستم داره.
هدایت شده از سیارکِ ب۶۱۲
درد و بلای سعدی بخوره تو سرِ همه ی شاعر های جهان مخصوصاً ناصر خسرو.