نمیدونم، غمگینم. چون خیلی زمان گذشته و هیچی مثل قبل نیست. منظورم از قبل همون اولِ اولشه. بعد گذشت دست کم ده سال دوباره خاطرات، زندگی شدن.*
هدایت شده از زنده.
من خیلی از آینده میترسم،ولی منتظرِ معجزهیِ خدا میمونم،من به هیچی امید ندارم،اما همه ی امیدم خداست.به هیچچیز جز خدا امید ندارم.امید من خداست.میدونم خدا میبینه،میبخشه،و قلب مهربون میفرسته برام.شاید ناامید ترین باشم،اما هیجوقت از خدا دست نمیکشم.من تا ابد در اون خونه رو میزنم.تا ابد عاشق خدا میمونم.شاید گناهکار ترین باشم،اما خدا هنوز کسیه که بیشتر از همه دوستم داره.