چنان وامانده شد واژه ، برای شرحِ حالِ من
که دیگر وصفِ حالم را عبارت برنمیدارد . .
و عزیزِمن؛
هر شب ز فراق طُ میسوزم و خاکستر میشوم!
و این اُمید وصال است که مرا دوباره احیاء میکند .
همان چیزی که تاکنون مرا زنده نگه داشته است...
- چشم هایی چه فریبنده و شیطان داری
قامتی سبز تر از سرو خرامان داری
عطر گیسوی تو پر کرده هوا را ، نکند
لای موهای خودت قمصر کاشان داری
چشم هایت ، عسل ناب ِ سهند و سبلان
و لبانی که به شیرینی سوهان داری
گونه هایت گل من ساوه و گل های انار
عطر باران زده ی جنگل گیلان داری
جاده چالوس ِ تنت فصل غزلخوانی هاست
این همه شیفته و مست و غزلخوان داری
شهر با آمدنت یکسره آشوب شده
لشکری پشت خودت مثل رضا خان داری
باغبان خانه ات آباد ، دل از ما برده
سیب لبنان که در آغوش فراوان داری
بذل کرده است سمرقند و بخارا... حافظ
تو چه چیزی کم از آن دختر افغان داری
اصفهان با همه ی جاذبه اش می داند
آنچه خوبان همه دارند دو چندان داری
( فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم )
توی رگ های خداوند تو جریان داری