مَعشوقُنـٰا
ڪسۍ که هرشب جمعہ تو را مصاحب نیست برای وصݪِ جمالٺ هنوز راغب نیست
چگونہ درڪ ڪند فیض با تو بودن را؟
ڪسی ڪہ برهمہ اعماݪ خود مراقب نیسٺ:)
مَعشوقُنـٰا
چگونہ درڪ ڪند فیض با تو بودن را؟ ڪسی ڪہ برهمہ اعماݪ خود مراقب نیسٺ:)
اگر ڪہ غیبٺ تو طوݪ میڪشد ازماسٺ
وجودِ ناقصِ ما خالے از معایب نیسٺ
مَعشوقُنـٰا
همـہ شب در این خیاݪم که رِسَم به وصݪ،روزۍ؛ همـہ روز، در امیدم که شبۍ به خوابم آیۍ...(:
شب است و ذڪرفرج را به روےلب دارم
شبـے ڪه بهتر از این لیلةالرغائب نیست•͡•
مَعشوقُنـٰا
شب است و ذڪرفرج را به روےلب دارم شبـے ڪه بهتر از این لیلةالرغائب نیست•͡•
به یڪ نگاه مـرا روبراه ڪن، وضعم-
براے آمدن تو اگـر مناسب نیست:))
مَعشوقُنـٰا
به یڪ نگاه مـرا روبراه ڪن، وضعم- براے آمدن تو اگـر مناسب نیست:))
اگرڪنار رَوَد پردهے گُنہ، پیداست
امام ما همہ جا ظاهر است و غائب نیست ..͜
مَعشوقُنـٰا
اگرڪنار رَوَد پردهے گُنہ، پیداست امام ما همہ جا ظاهر است و غائب نیست ..͜
آنچہ ࢪا مانع دیدار شد از دیده بگیر . . .
جز تو ما از همہ گفتیم،تو نشنیده بگیر !
مَعشوقُنـٰا
سـلام بابا:) هࢪ وقت میام سࢪ مزارٺ، دوست دارم بیام نزدیڪِ نزدیڪ؛ اون سنگ سرد مزارٺ رو لمس ڪنم، تا گـ
- علمني کیف وصلت ؟!
به من یاد بده چگونه رسیدی؟!
مَعشوقُنـٰا
_
نیمهٔشبکہهوایتبہدلمافتاده،
ایرفیقِاَبَدۍحضرتِاربآب،سلام:]
مَعشوقُنـٰا
_
دݪتنگے تو برایم شده یڪ ماجࢪاے تڪرارے و شیرین...
دلتنگے دردیست ڪه درمانش جز وصل نیست...
وصلے ماندگاࢪ ...
وصلے ڪه در آغوش معشـوق بمانیم و آنجا جـٰان دهیم•͡•
وگرنہ دݪتنگے کہ با اندڪ وصاݪ معشـوق درمان نمیشود...
دݪتنگ بہ محض رویت معشـوق قلبش شعلہ ور تر و بۍ تابۍ اش بیشتر میشود ...
انتظـٰاࢪ شیࢪین است چون دࢪ آن امید وصاݪ است؛ اما وصݪ سخت است چون در آن بیم فࢪاق است =)
وصلے نصیبمان ڪن که مارا بیمۍ از فࢪاق نباشد وصݪے ابدی و پایدار ...
حضرت عشـق در دنیـٰا دوࢪیم از حـࢪم و صحن و سرایت تحمل میکنیم و عشـق وصاݪ را در دݪ میپرورانیم به امید وصل ابدی ...
آنجا ڪہ باید بشتافیم به سراے ابدے به یاد دݪ تنگ و عشقمان به خودت باش...بدان تا لحظه ای که تپش های قلبمان ادامه داشت در هر تپش عشق تو را فریاد زد ...آنجا در آغوشمان بگیࢪ و وصݪ ابدے را نصیبمان کن:))))