🌸🌸🌸🌸🌸
برگرد نگاه کن
پارت164
آن شب چند بار به امیرزاده پیام دادم ولی اصلا پیامها را ندیده بود.
دلم برایش شور میزد.
با حرفهایی که زده بود، حالا دیگر حداقل میتوانستم زنگ بزنم و دچار عذاب وجدان نبودم.
دلم میخواست آن خانم را که گفته بود من همسر امیرزاده هستم را پیدا کنم و فقط بپرسم چرا این حرف را زده، چرا با همین یک جملهاش اینقدر اعصاب مرا به هم ریخته بود.
اصلا باید در مورد همه چی از او میپرسیدم.
گوشی را برداشتم تا شماره امیرزاده را بگیرم ولی با خودم گفتم شاید جلوی برادرش معذب باشد. برای همین منصرف شدم.
باید این خبر را به رستا هم میدادم. زنگ زدم و مفصل تمام حرفهای امیرزاده و اتفاقاتی که افتاد را برایش توضیح دادم.
خوشحال بودم که ماجرای برادرشوهرش خود به خود کنسل شد.
فردای آن روز به نزدیک مغازه که رسیدم دیدم ساره منتظرم است.
–چه سحر خیز.
لبهایش را کج کرد.
–سحرخیز چیه، لنگ ظهره، اینجوری میای سر کار؟
ریموت را زدم.
–مگه کله پاچهاییه، صبح زود بیام چیکار کنم؟
وارد مغازه شد و کولهاش را روی پیشخوان گذاشت.
–چه خبر؟
با ناراحتی گفتم:
–اعصابم خرده ساره، دیروز بهش پیام دادم حالش رو پرسیدم تا حالا جواب نداده. نگرانشم، . رومم نمیشه بهش زنگ بزنم، میگم شاید گوشی دست برادرش باشه.
–خب دست هر کی میخواد باشه، زنگ بزن بگو من همکارشم، خواستم حالش رو بپرسم.
نگاهم را پایین انداختم.
–شاید درست نباشه، شاید امیرزاده دوست نداشته باشه...
دستش را در هوا تکان داد.
ول کن بابا توام، کدوم بیمارستانه؟
اسم بیمارستان را که گفتم فوری سرچ کرد و شمارهی بیمارستان را پیدا کرد و زنگ زد. بعد از چند دقیقه که به متصدی وصل کردند اسم و فامیل امیرزاده را گفت و حالش را پرسید. بعد گوشی را روی بلندگو گذاشت.
متصدی بعد از پرسیدن نسبت ساره گفت:
–ایشون دیشب عمل کردن، الانم تو بخشن. حالشون خوبه.
ساره گفت:
–ببخشید خانم حالا که به خاطر کرونا نمیتونم بیام برادرم رو ببینم
میشه وصل کنید تلفنی باهاش حرف بزنم، هر چی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده نگرانم.
خانم مکثی کرد و خواست بهانهایی بیاورد که دوباره ساره التماس کرد.
بعد خانم شماره داخلی و اتاق را داد و گفت که بگیم برامون وصل کنن
ساره بدون این که نظر مرا بخواهد شماره داخلی را گرفت و بعد هم شماره تخت را گفت.
قلبم چیزی نمانده بود از جایش کنده شود. آقایی گوشی را برداشت.
ساره فوری سلام و احوالپرسی کرد و گفت:
–ببخشید میتونم با علی آقا صحبت کنم؟
–آن آقا پرسید:
–شما؟
چشمهایم را بستم.
–من همکارشونم. برای چند لحظه دیگر صدایی از آن طرف خط نیامد.
ساره نگاهی به گوشیاش انداخت.
تا خواست قطع کند صدای خش دار امیرزاده را شنیدم.
–الو...
ساره لبخند زد و گوشی را به طرفم گرفت و با ابرو اشاره کرد که حرف بزنم.
دچار لکنت شده بودم، هنوز هم به کارهای ساره عادت نداشتم، فکر نمیکردم به این سرعت بتواند با او تماس بگیرد.
امیرزاده دوباره گفت:
–الو...
ساره اخم کرد و ضربهایی به پهلویم زد و پچ پچ کرد.
–دوباره لالمونی گرفتی؟ میخوای قطع کنه؟
با من و من گفتم:
–الو، س...سلام.
–سلام. شمایید تلما خانم؟ حالتون خوبه؟
به آرامی گفتم:
–ببخشید مزاحم شدم، پیام دادم جواب ندادید نگران شدم.
–ببخشید، گوشیم رو برادرم برده گذاشته تو ماشینش، چند بار بهش گفتم بره بیاره، میخواستم بهتون زنگ بزنم، ولی داداش گفتن هر کس باهات کار داشته باشه به من زنگ میزنه دیگه.
بعد خندهایی کرد و ادامه داد:
– تنبلی تو خانواده ما ارثیه...
فوری گفتم:
–نه شما تنبل نیستید، اگه حالتون خوب بود حتما میرفتید میاوردید.
از تعریفم خوشش آمد.
–ممنون. خلاصه ببخشید دیگه، من هر دفعه جز نگران کردن شما کار دیگهایی انجام ندادم.
–خداروشکر که حالا حالتون خوبه. خواستم یه موضوعی رو هم بهتون بگم.
مشکوک پرسید:
–چی شده؟
–چیز مهمی نیست، فقط خواستم ازتون اجازه بگیرم تا برگردید ساره تو مغازه پیش من باشه، آخه به خاطر اون اتفاق دیگه میترسم تنها بیام مغازه.
لحن مهربانی گرفت.
–حق دارید بترسید. اون مغازه متعلق به خودتونه، ولی اون دختره اونجا نباشه بهتره، همش دنبال دردسره.
زیر چشمی نگاهی به ساره انداختم و گفتم:
–باشه، هر جور که شما صلاح میدونید.
انشاالله زودتر حالتون خوب بشه و بتو نید...
وسط حرفم ناگهان ساره گوشی را عقب کشید و قطع کرد.
–چرا قطع کردی؟ داشتم حرف میزدم.
اخم کرد.
لیلافتحیپور
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸
برگرد نگاه کن
پارت165
–لازم نکرده، من و باش که خودم رو به آب و آتیش زدم که شما با هم حرف بزنید. حالا دیگه من شدم دردسر. اصلا این امیرزاده رو ول کن.
پس فردا لابد میخواد بگه دوستت نیاد تو خونه زندگی ما، اونوقت توام میخوای سرت رو کج کنی و بگی، چشم هر جور شما صلاح میدونید.
جملهی آخر را که گفت سرش را کج کرد.
سرم را پایین انداختم.
–خب بهش حق بده ساره، یادت رفته دفعهی پیش باهاش چیکار کردیم.
ساره داد زد.
–چیکار کردیم؟ تقصیر خودش بود، میخواست از اول همه چی رو درست برات توضیح بده.
دیدم دوباره ساره میخواهد گر بگیرد برای همین حرفی نزدم.
به آشپزخانه رفتم و صدایش کردم.
وقتی آمد یک لیوان آب دستش دادم.
–بیا ابن رو بگیر بخور.
با غیظ نگاهم کرد.
–حالا کی آب خواست.
–آب نطلبیدس دیگه، بخور.
با اکراه لیوان لیوان آب را سر کشید.
با صدای زنگ گوشیام به طرفش رفتم ساره هم دنبالم آمد.
اسم امیرزاده را که دیدم ذوق زده گفتم:
–ساره نگاه کن، خودش زنگ زد.
ساره نگاهش را تابی داد و حرفی نزد.
همین که جواب دادم گفت:
–ببخشید، نمیدونم چرا قطع شد. داداش رو فرستادم رفت گوشی خودم رو آورد. زنگ زدم بگم اگر میخواهید به ساره خانم بگید بیاد مغازه اشکالی نداره.
درسته ازش شاکیام، ولی همین که حواسش به شما هست دستش درد نکنه. اینجوری حداقل خیالم از طرف شما راحته.
لبخند زدم.
–خیلی ممنونم، لطف کردید. راستش یه موضوع دیگه هم هست، میخواستم بهتون بگم.
–جانم؟
گاهی فقط کافیست یک کلمه بشنوی و تمام سلولهای بدنت به لرزه در بیایند. این یک کلمههای ویران کننده گاهی آنقدر پر قدرت هستند که باورت نمیشود. گاهی ابن جانم گفتنها جانت را میگیرند.
–تلما خانم؟ چی شد؟ بگید راحت باشید من سراپا گوشم.
میدانم تو گوش میدهی این منم که زبان گفتنم کم آورده، کاش کمی فرصت میدادی و اینطور بی مقدمه به جانم نمیافتادی.
ساره سقلمهایی به پهلویم زد و مرا به خودم آورد.
–خواستم بگم اگر راضی هستید ساره اجناسش رو گوشه پیشخوان بچینه برای فروش.
این بار قهقه زد و وسط خندیدنش صدای نالهاش بلند شد.
–آخ...،
هراسان پرسیدم:
–چی شد؟
–هیچی بخیههام درد گرفت. من گفتم اون ساره خانم مجانی کاری انجام نمیدهها...
ساره با شنیدن این حرفش پشت چشمی نازک کرد و رفت پرید روی پیشخوان و نشست.
امیرزاده گفت:
–مشکلی نداره، فقط بهش بگید مغازه رو بازار روز نکنهها...
نگاهی به ساره انداختم.
–باشه چشم.
–چشمتون بی بلا، فقط...
–فقط چی؟
–اوم، فقط خیلی مواظب خودتون باشید.
–شمام همینطور.
مادر بزرگ دیگر کمکم از اتاقش بیرون میآمد. سرفهاش هم بهتر شده بود.
ماجرای فروش خانه را فهمیده بود و ناراحت گوشهی کاناپه کز کرده بود.
کنارش نشستم و گفتم:
–مامان بزرگ چرا ناراحتید؟ بهتر که خونه فروخته شد، اصلا شما همینجا پیش ما بمونید، ما از خدامونه...
مادر هم آمد و کنارمان نشست.
–مادر شما روی سر ما جا دارید. خدا شاهده اگه اینجا بمونید ما هممون خوشحال میشیم.
مادر بزرگ فکری کرد و رو به مادر گفت:
–تو الان نزدیک سی ساله عروس منی، تو این مدت جز خوبی و مهربونی و انسانیت چیزی ازت ندیدم. همیشه کمک حالم بودی. خدا پدر و مادرت رو بیامرزه همیشه دعاشون میکنم. ولی من هیچ وقت نتونستم کاری برات بکنم. حتی گاهی دخترام مثل حالا ترسیدن بهم نزدیک بشن ولی تو راضی نشدی من رو ول کنی، تو این مدت از پا افتادی از بس مواظبم بودی. از دیشب میدونی به چی فکر میکنم؟
من و مادر هر دو پرسیدیم:
–چی؟
–این که منم حداقل این آخر عمری یه کاری برای شما انجام بدم. بیایید با کمک هم سهم جلال رو بخریم. من مستاجر رو در میارم شما بیایید بشینید طبقهی پایین. دخترام رو هم فعلا راضی میکنم تا کمکم پولشون رو بدیم.
من و مادر بهت زده به همدیگر نگاه کردیم.
مادر گفت:
–آخه ما به جز پول پیش این خونه و یه پسانداز مختصر چیزی نداریم.
مادر بزرگ گفت:
–شما ماشینتون رو هم بفروشید هر چی کم امد من دارم. بقیهاش رو من میدم.
من ذوق زده گفتم:
–اینجوری خیلی خوب میشه، ما هم از این مستاجری خلاص میشیم.
مادر با نگرانی گفت:
–شاید بابات قبول نکنه.
التماس آمیز گفتم:
–اگه شما بهش بگید حتما قبول میکنه.
–آخه عمههاتم باید راضی باشن.
مادر بزرگ گفت:
–اونا راضی هستن. تو این چند سال هر دفعه جلال حرف فروش خونه رو زد دخترا خودشون همین پیشنهاد رو به من میدادن.
تو برای دخترای من مثل خواهر بودی، همیشه هواشون رو داشتی اونا خیلی دوستت دارن.
مادر سرش را کج کرد.
–من هر کاری کردم وظیفم بوده، والا من از حرفهاتون اونقدر غافلگیر شدم که نمیدونم الان چی بگم.
🌸🌸🌸🌸🌸
8.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 پــــولــدارهـــا گــوش ڪــنــنــد☝️
🎙 اســــــتـــــــــاد انــصـــــــاریــان
▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒
ڪپےبہنیتظہوࢪ#امام_زمان
╭─🌱✨🔥────•
│ 𝐉𝐨𝐢𝐧➴
╰➛@masirsaadatee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
╭🛎═━+⊰
╭🛎═━+⊰
╭🛎═━+⊰
⚔ بترسید از نفرین حیوانات! ⚔
🎤 #اســـــتـــــــــاد_دانـــشـــمــنـــــد
ڪپےبہنیتظہوࢪ#امام_زمان
╭─🌱✨🔥────•
│ 𝐉𝐨𝐢𝐧➴
╰➛@masirsaadatee
بهشت 19.mp3
5.16M
╼═┅┈┈┈╮🍀╭┈┈┅═╾
#بهشت
بهشـ🌸ـت خــریدنی است!
به امید وصیت نامه و خیراتِ وُرّاث نباش!
خودت، بهشت رو برای خودت بخر!
❌معلوم نیست؛
زمانِ سوتِ پایانِ تو، چند ساعتِ دیگه میرسه!
دیر میشه ها
╼═┅┈┈┈╯🍀╰┈┈┅═╾
حـاجـتــღ ࢪوا بـاشـےد🤲
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
↬@masirsaadatee↫
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
✨✨✨✨
هر روز یک آیه هدیه
به شهدا و شهدای گمنام
و شهيد ابراهیم هادی🥀
هدیه به روح پاک شهدا وشهدای گمنام و شهید هادی صلوات📿
حـاجـتــღ ࢪوا بـاشـےد🤲
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
↬@masirsaadatee↫
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
۲۳ روز انتظار تا عید بزرگ غدیر خم
هر روز یک فضیلت ،
فضیلت شماره : ۸۸
------------------------------
حـاجـتــღ ࢪوا بـاشـےد🤲
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
↬@masirsaadatee↫
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
آبطلا بیارید برای #کلام_امیر
اَلثَّناءُ بِاءَكْثَرَ مِنَ الاِْسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ وَالتَّقْصيرُ عَنِ الاِْسْتِحْقاقِ عِىُّ اَوْ حَسَدٌ
ستايش بيش از استحقاق، تملق است و كمتر از استحقاق درماندگى است يا حسد
#امام_علی
#غدیر
حـاجـتــღ ࢪوا بـاشـےد🤲
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
↬@masirsaadatee↫
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
6.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔖__بــانــویــی ڪــه ڪــشــف #حــجـــاب #ڪــردی
این کلیپ رو مرور کن،همه اونایی که داری میبینی توراه امنیت من و تو خونشون رو دادند عاشقانه خانواده شون رو دوست داشتن
اگه نمیتونی حجابت رو حفظ کنی حتما یه جواب اول برای این شهدا آماده کن
ببین ارزششو داره شرمنده شون بشی...💔
تــقــدیـم بــه لــیــلا هـای صـبـور سـرزمـیــنــم
شــادی روح #شـــهدا سه صلوات...
حـاجـتــღ ࢪوا بـاشـےد🤲
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°
↬@masirsaadatee↫
°•○●°•🍃🌸🍃•°●○•°